گنجور

 
فضولی

عاشقم جز عاشقی کاری نمی‌آید ز من

هست تقوی کار دشواری نمی‌آید ز من

با تو ای دل کار و بار عشق را بگذاشتم

کار دشواری چنین باری نمی‌آید ز من

من نمی‌گویم که ذوقی نیست در قید جنون

عاقلم بیهوده گفتاری نمی‌آید ز من

نقد جان را صرف خواهم کرد در راه بتان

کرده‌ام اقرار انکاری نمی‌آید ز من

هرچه می‌خواهند می‌آید ز من در عشق لیک

صبر کردن در غم یاری نمی‌آید ز من

دل اگر گیرد ره خوبان نخواهم کرد منع

دل نمی‌رنجانم آزاری نمی‌آید ز من

مرده‌ام بی‌او فضولی حمل بر صبرم مکن

گر دمادم ناله زاری نمی‌آید ز من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رهی معیری

منع خویش از گریه و زاری نمی‌آید ز من

طفل اشکم خویشتن‌داری نمی‌آید ز من

با گل و خار جهان یک‌رنگم از روشندلی

صبح سیمینم سیه‌کاری نمی‌آید ز من

آتشی بویی ز دلجویی نمی‌آید ز تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه