گنجور

 
فضولی

ما فراغ از غم بیش و کم عالم داریم

غم نداریم اگر بیش و گر کم داریم

نیست یک دم که غمت همدمی ما نکند

همه دم خاطر شاد و دل خرم داریم

غم عشق است که دل را فرحی می بخشد

فرحی در دل ما هست که این غم داریم

شب غم را نتوان یافت به از ما شمعی

که دل سوخته و دیده پر نم داریم

گرد خاک رهت از دیده ما می شوید

ناله دم بدم از اشک دمادم داریم

باد پاینده غم زلف سیاهت که ازوست

اختلاطی که من و عشق تو با هم داریم

شاد ازانست درین دور فضولی دل ما

که غمی در دل ازان گیسوی پرخم داریم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

عمرها شد عرق از هستی مبهم داریم

چون سحر در نفس آیینهٔ شبنم داریم

قدردان چمن عافیت خویش نه‌ایم

چه توان‌ کرد نصیب از گل آدم داریم

یک نفس آینهٔ انس نپرداخت نفس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه