لطیفست آن پری آن به که از مردم نهان آید
مبادا گر فتد نور نظر بروی گران آید
بسوز ای آتش دل استخوان سینه را یک یک
مبادا تیر آن ابرو کمان بر استخوان آید
رود صد آه من تا آسمان هر دم وزان هریک
بلایی گردد و بر جان من از آسمان آید
شدم محروم تا حدی که نگذارد مرا حیرت
که وصل دوست در دل بگذرد یا بر زبان آید
پی دفع رقیب از آه دل یک دم نیم خالی
یکی از صد هزاران تیر شاید بر نشان آید
بمردن رست دل از جان و آمد جانب کویت
ز جان بگذشت از دست غمت تا کی بجان آید
فضولی نقد جان کردی نثار مژده وصلش
چه خواهی کرد گر ناگاه آن سرو روان آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردی که از دوری و فراق محبوب به وجود میآید، میپردازد. شاعر با توصیف زیباییهای محبوب و تاثیر آن بر دل و جانش، از رنجی که ناشی از جدایی است، سخن میگوید. او آرزو دارد که عشق و اشتیاقش بر قرار باشد و از تیر نگاه محبوب به شدت میسوزد. همچنین، اشاره میکند که در پی انزوای خود، نمیتواند از حیرت و شگفتی دوری دوست رها شود و به دنبال رهایی از رقیب و رسیدن به وصال محبوب است. در کل، این شعر غم و حسرت ناشی از عشق و longing را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: آن پری که با لطافتش از چشم مردم پنهان میشود، زیباتر است. زیرا اگر نور نظرش به کسی بیفتد، ممکن است برای او دردسرساز شود.
هوش مصنوعی: ای آتش دل، بهتر است که استخوان سینه را بسوزانی و هرگز نگذار تیر آن ابرو و کمان بر استخوانت فرود آید.
هوش مصنوعی: هر لحظه از دل من صد آه به آسمان میرود و به ازای هر کدام، بلای تازهای بر جانم میافتد که از آسمان نازل میشود.
هوش مصنوعی: بهقدری دلتنگ و سرگشته شدهام که دیگر نه میتوانم در دل خود به یاد وصال دوست فکر کنم و نه حتی این احساس را بر زبان بیاورم.
هوش مصنوعی: برای دور کردن رقیب از دل، کافی است یک لحظه نیمه خالی از احساسات وجود داشته باشد؛ شاید یکی از هزاران تیر عشق به هدف بزند و به نشانهای برسد.
هوش مصنوعی: دل از عشق تو به مرگ نزدیک شده و جانم در این راه به سر میرسد. غم تو به حدی سنگین است که نمیدانم تا کی میتوانم بجان بیاورم.
هوش مصنوعی: اگر به عشق او جان خود را فدای خبری خوش کردهای، وقتی که ناگهان آن معشوق زیبا بیفتد، چه کاری از دستت برخواهد آمد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا
الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمد
[...]
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید
چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید
نگارا، دیده در ره مانده ام وین آرزو در دل
که یارب، نازنین یاری چو تو بر من چسبان آید
حذر کن از دم سرد گرفتاران، مباد آن دم
[...]
سحرگه سوی ما بویی اگر زآن دلستان آید
چو صحت سوی بیماران و سوی مرده جان آید
بسا عاشق که او خود را بسوزد همچو پروانه
گر آن سلطان مه رویان چو شمع اندر میان آید
از آن حسرت که بی رویش نباید دید گلها را
[...]
گر از پیراهنت بویی به طرف گلستان آید
زند گل جامه بر خود چاک و بلبل در فغان آید
بر آن اندام نازک چون پسندم بار پیراهن
که بر وی سایه گلبرگ هم دانم گران آید
به حلق تشنه آب زندگی دانی چه خوش باشد
[...]
نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید
که پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید
مگوییدش حدیث کوه درد من که میترسم
چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید
از آنم کس نمیپرسد که چون پرسد کسی حالم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.