گنجور

 
فضولی

ماه من کز لعل لب کامی به هر ناکام داد

خواستم من نیز کام خود مرا دشنام داد

برد هوشم را بدشنامی لبش یا ساقی

بهر مستی از می تلخی مرا یک جام داد

مضطرب بودم که آیا چیست قدرم پیش او

اضطرابم را بدشنامی لبش آرام داد

مردم از ذوقی که در دشنام آن لب یافتم

جان فدای نشأه کان باده گلفام داد

چیست جرم من که مخصوصم بداغ هجر کرد

آنکه بر خوان وصال خود صلای عام داد

بس که هوشم برد گفتارش ندانستم که او

وعده کشتن مرا یا مژده انعام داد

با فضولی محنت ایام را کاری نماند

بی خودی او را نجات از محنت ایام داد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

مشک و مه را زلف و رویت رنگ و بوئی وام داد

عاشقان را راحت روح آن لب می فام داد

ماه رخسار ترا زلفین مشکین فام داد

دام زلفت بند و تیمارم به هفت اندام داد

چشم شوخت را زمانه فتنه بهرام داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه