گنجور

 
فیض کاشانی

بالا بلایی قامت قیامت

شمشاد را کو این قد و قامت

در شام زلفت خورشید تابان

پنهان در آن شب روز قیامت

چوگان شد آن زلف بر خال یعنی

بردی ز خوبان گوی کرامت

زان غمزه گویم با چشم و ابرو

سحری سراپا چشمی تمامت

آن دل که باشد در شام زلفت

دیگر نخواهد صبح قیامت

شیرین‌لبانی شکردهانی

آرام جانی ای جان غلامت

آیی بر من روح روانی

برخیزی از جا شور قیامت

در جلوه آمد ای فیض آن یار

بگذر ز مسجد بگذار امامت

بگذر ز محراب بنمود ابرو

بگذارد آن را افراخت قامت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
یغمای جندقی

چون خشک لب جست در خون اقامت

یغما نخواهد دیگر سلامت

خواهد فدا ساخت جان بی غرامت

تا گیردش دست روز قیامت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه