بخش ۴۴ - مرگ اسکندر، سوگ لشکر و روانه شدن تابوت از جرم به اسکندریه
چو آگاه شد لشکر از درد شاه
جهان گشت بر نامداران سیاه
به تخت بزرگی نهادند روی
جهان شد سراسر پر از گفتوگوی
سکندر چو از لشکر آگاه شد
بدانست کش روز کوتاه شد
بفرمود تا تخت بیرون برند
از ایوان شاهی به هامون برند
ز بیماری او غمی شد سپاه
که بیرنگ دیدند رخسار شاه
همه دشت یکسر خروشان شدند
چو بر آتش تیز جوشان شدند
همی گفت هرکس که بد روزگار
که از رومیان کم شود شهریار
فرازآمد آن گردش بخت شوم
که ویران شود زین سپس مرز روم
همه دشمنان کام دل یافتند
رسیدند جایی که بشتافتند
بمابر کنون تلخ گردد جهان
خروشان شویم آشکار و نهان
چنین گفت قیصر به آوای نرم
که ترسنده باشید با رای و شرم
ز اندرز من سربسر مگذرید
چو خواهید کز جان و تن برخورید
پس از من شما را همینست کار
نه با من همی بد کند روزگار
بگفت این و جانش برآمد ز تن
شد آن نامور شاه لشکرشکن
ز لشکر سراسر برآمد خروش
ز فریاد لشکر بدرید گوش
همه خاک بر سر همی بیختند
ز مژگان همی خون دل ریختند
زدند آتش اندر سرای نشست
هزار اسپ را دم بریدند پست
نهاده بر اسپان نگونسار زین
تو گفتی همی برخروشد زمین
ببردند صندوق زرین به دشت
همی ناله از آسمان برگذشت
سکوبا بشستش به روشن گلاب
پراگند بر تنش کافور ناب
ز دیبای زربفت کردش کفن
خروشان بران شهریار انجمن
تن نامور زیر دیبای چین
نهادند تا پای در انگبین
سر تنگ تابوت کردند سخت
شد آن سایه گستر دلاور درخت
نمانی همی در سرای سپنج
چه یازی به تخت و چه نازی به گنج
چو تابوت زان دشت برداشتند
همه دست بر دست بگذاشتند
دو آواز شد رومی و پارسی
سخنشان ز تابوت بد یک بسی
هرانکس که او پارسی بود گفت
که او را جز ایدر نباید نهفت
چو ایدر بود خاک شاهنشهان
چه تازند تابوت گرد جهان
چنین گفت رومی یکی رهنمای
که ایدر نهفتن ورا نیست رای
اگر بشنوید آنچ گویم درست
سکندر در آن خاک ریزد که رست
یکی پارسی نیز گفت این سخن
که گر چندگویی نیاید به بن
نمایم شما را یکی مرغزار
ز شاهان و پیشینگان یادگار
ورا جرم خواند جهاندیده پیر
بدو اندرون بیشه و آبگیر
چو پرسی ترا پاسخ آید ز کوه
که آواز او بشنود هر گروه
بیارید مر پیر فرتوت را
هم ایدر بدارید تابوت را
بپرسید اگر کوه پاسخ دهد
شما را بدین رای فرخ نهد
برفتند پویان به کردار غرم
بدان بیشه کش باز خوانند جرم
بگفتند پاسخ چنین داد باز
که تابوت شاهان چه دارید راز
که خاک سکندر به اسکندریست
کجا کرده بد روزگاری که زیست
چو آواز بشنید لشکر برفت
ببردند زان بیشه صندوق تفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
قیصر اسکندر سکوبا
هوش مصنوعی: لشکر از مرگ اسکندر و درد او آگاه شده و غمی بزرگ بر دلهایشان نشسته است. آنان به نشانهٔ سوگ به تخت بزرگ دیدند و از غم شاه رنگ رخسارشان پریده است. سکندر، با آگاهی از وضعیت خود، دستور میدهد تا تابوتش را از ایوان به دشت بیاورند. لشکر با فریاد و آتش زدن به سوگواری پرداخته و به یادبود او اشک میریزند. در این حال، توافقی بین رومیان و پارسیان شکل میگیرد تا تابوت سکندر را به خاکی که او در آن زیسته بسپارند. در نهایت، تابوت به دشت و بیشهای منتقل میشود که در آن، لزوم پاسخگویی به خاک سکندر مطرح میشود.
هوش مصنوعی: وقتی لشکر از بیماری و درد اسکندر، شاه جهان، مطلع شد، همگی به خاطر ناامیدی و اندوه، لباس سیاه بر تن کردند.
هوش مصنوعی: بر روی تخت سلطنت، جسد سکندر را قرار دادند و جهان پر از صحبت و گفتگو دربارهٔ او شد.
هوش مصنوعی: سکندر وقتی متوجه شد که لشکرش خبر مرگ او را میداند، فهمید که روز به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: اسکندر فرمان داد تا تخت سلطنت را از کاخ بیرون آورده و به دشت هامون ببرند.
هوش مصنوعی: سربازان به خاطر بیماری اسکندر نگران و ناامید شدند، زیرا وقتی به چهره او نگاه کردند، متوجه شدند که رنگ روی او پریده و حالش خوب نیست.
هوش مصنوعی: همه دشت به شدت ناآرام و مضطرب شد، مانند این که بر آتش تند و سوزان شده باشند.
هوش مصنوعی: هرکس که در این روزگار بد میگوید، به از دست رفتن شهریار (پادشاه) از رومیان فکر میکند.
هوش مصنوعی: حوادث گردش زمان به قدری بد و ناخوشایند است که سرنوشت، سرزمین روم را ویران خواهد کرد.
هوش مصنوعی: همه دشمنان به خواستههای خود رسیدند و به جایی که میخواستند رفتند.
هوش مصنوعی: اکنون دنیا تلخ و ناگوار خواهد شد و ما به طور علنی و پنهانی به سوی نابودی میرویم.
هوش مصنوعی: قیصر با صدای ملایم و آرامشبخش گفت که باید از اندیشه و نگرانی بترسید و شرم کنید.
هوش مصنوعی: از نصیحت من غافل نشوید، زیرا اگر بیاحتیاطی کنید، جان و تن شما را به خطر خواهد انداخت.
هوش مصنوعی: پس از من شما باید همین کار را انجام دهید و روزگار هم با شما همان رفتاری را خواهد کرد که با من کرد.
هوش مصنوعی: اسکندر این را گفت و جانش از بدن بیرون رفت، و بدین ترتیب، آن پادشاه معروف که لشکر را شکست میداد، از دنیا رفت.
هوش مصنوعی: از همهٔ لشکر یکباره سر و صدایی بلند شد و صدای فریاد جنگجویان به اندازهای بود که گوشها را آزرده کرد.
هوش مصنوعی: همه بر سر خود خاک میریختند و از چشمانشان اشک بسیاری مثل خون دل میریختند.
هوش مصنوعی: در خانهٔ نشستی آتش افکندند و هزار اسب را به خاطر مرگ اسکندر، بیزین و سر بریده رها کردند.
هوش مصنوعی: تنها بر روی اسبهای ناچیز زین گذاشتهاند، گویی زمین به خاطر این موضوع به لرزه میافتد.
هوش مصنوعی: صندوق زرینی را به دشت بردند و ناله و گریان شدن مردم از آسمان شنیده میشد.
هوش مصنوعی: سکوبا (کسی که غسل میدهد یا به آب میبرد) بدن اسکندر را با گلاب روشن شستشو داد و بر تن او کافور خالص پاشید.
هوش مصنوعی: برای کفن کردن اسکندر، از پارچهای گرانبها و زربفت استفاده کردند و این کار به گونهای انجام شد که به یاد شهر و مقام او در انجمن (مجمع) و سلطنتش، جلوهای باشکوه داشت.
هوش مصنوعی: بدن مشهور او را زیر پارچهٔ نرم و زیبا از ابریشم چینی قرار دادند تا بر آن مشک بپاشند و عطر و خوشبو شود.
هوش مصنوعی: سر تابوت را محکم و با دقت بستند، زیرا آن دلاور، که مانند سایهای درخت بزرگ است، دیگر در میان ما نیست.
هوش مصنوعی: نمیتوانی در خانهٔ تنهایی بمانی، زیرا نه زیباییهای تخت سلطنت به کار تو میآید و نه ثروت و گنجی که داشتهای.
هوش مصنوعی: هنگامی که تابوت اسکندر را از آن دشت برداشتند، همه افراد دست به دست هم داده و در سکوت و حزن ایستادند.
هوش مصنوعی: دو گروه، یعنی رومیان و پارسیان، به نشانهٔ سوگ و تاسف، صدای خود را بلند کردند و در مورد تابوت (تابوت اسکندر) سخن گفتند.
هوش مصنوعی: هر کس که پارسی زبان بود، گفت که نباید جسد او را جز در کنار ایدر (مکان مقدس) پنهان کرد.
هوش مصنوعی: چون ایدر، که خاک او از بزرگان و شاهان است، وجود دارد، پس تابوت او را در گوشهای پنهان نمیکنند و در کل دنیا با احترام به نمایش میگذارند.
هوش مصنوعی: رومی که راهنمایی میکرد، گفت که در اینجا دفن کردن او (اسکندر) پیشنهاد خوبی نیست.
هوش مصنوعی: اگر شما حرف من را درست بشنوید، سکندر در آن سرزمین خاک خواهد شد.
هوش مصنوعی: یکی از پارسیزبانان گفت که اگر زیاد صحبت کنی، چیزی به خوبی بیان نخواهد شد.
هوش مصنوعی: من به شما یک دشت سرسبز یا مرغزار را نشان میدهد که یادگاری از شاهان و کسانی است که در گذشته بودند.
هوش مصنوعی: او (اسکندر) را در سرزمین جرم، جایی که کهنسالان (مردان خردمند) آنجا را میشناسند، درون جنگل و کنار آبگیر (جای آب) دفن کردند.
هوش مصنوعی: وقتی از تو بپرسند، جوابی از کوه خواهد آمد که هر گروهی صدای آن را میشنود.
هوش مصنوعی: مرد پیر و از کارافتاده را بیاورید و در اینجا تابوت را قرار دهید.
هوش مصنوعی: اگر از کوه بپرسید، پاسخ خواهد داد و به این ترتیب شما را به خوبی و خوشبختی رهنمون میسازد.
هوش مصنوعی: پاسداران یا لشکریان به شکلی شجاعانه و جنگنده به سمت جنگل رفتند تا خبر مرگ اسکندر را به دیگران برسانند.
هوش مصنوعی: گفتند که پاسخ این سوال را بدهید که راز تابوت شاهان چیست و چرا اینقدر مهم است.
هوش مصنوعی: خاک سکندر در اسکندریه است، جایی که او در روزگار بدی زندگی کرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که لشکر صدای این خبر را شنید، حرکت کردند و صندوقی را که در آن جسد اسکندر قرار داشت، از میان جنگل بردند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.