گنجور

 
فیاض لاهیجی

از زمین بوس درش یک دم نپیچد سر جبین

هست نقش سجدة او سرنوشت هر جبین

مهر، خار راه او پیوند مژگان می‌کند

ماه گَردِ درگهش را گرده دارد بر جبین

عمرها شد تا به ذوق سجدة خاک دری

می‌نهم چون پرتو خورشید بر هر در جبین

نور ساید در رهش چون جبهة خورشید پا

آب گردد بر درش چون چهرة گوهر جبین

کم عیاری می‌کند پیش لبش آب حیات

پر گره دارد ز رشک لعل او کوثر جبین

قد چو سرو ناز پروردست و کاکل مشک‌تر

چهره چون خورشید تابانست و چون اختر جبین

زلف و کاکل چشم و ابرو چهر و عارض خط و خال

هر یکی جای خوشی دارد ولی کافر جبین

هر زمان در کُشتنم از سرگرانی‌های ناز

پر ز چین دارد دم تیغ تو از جوهر جبین

شعله پیش آه من سر بر نمی‌آرد ز شرم

بر زمین در پیش اشکم می‌نهد اخگر جبین

جبهة شایسته‌ای پیدا کند گر آفتاب

سجدة خاک درش را نیست لایق هر جبین

در جواب صائب صاحب سخن فیّاض من

می‌گذارم پیش خود بر خاک تا محشر جبین

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

تا به خون رنگین نسازی چون گل احمر جبین

کی توانی شست در سرچشمه کوثر جبین؟

روز محشر سرخ رو چون لاله برخیزد ز خاک

آل تمغای شهادت هر که دارد بر جبین

وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک

[...]

بیدل دهلوی

چون هلالم بی‌خم تسلیم آن اختر جبین

غوطه در خط جبین زد بسکه شد لاغر جبین

یاد آهنگ سجودش آب می‌سازد مرا

از حیا همچون عرق دزدیده‌ام سر در جبین

سایه‌ام از شیوهٔ همواری‌ام غافل مباش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه