گنجور

 
فیاض لاهیجی

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ

همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ

بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود

امشب از خاکستر پروانه روشن شد چراغ

در سر زلف تو تا محو گرفتاری شدم

طفل اشک از غیرت من می‌خورد خون فراغ

اخترم از پردة نه آسمان تابد چنان

کز ته فانوسِ پیراهن فروزان شمع داغ

راه گم می‌کرد بوی پیرهن از اضطراب

جذبة یعقوبش از خود گر نمی‌دادی سراغ

تا فروغ چهره‌اش افکند پرتو در چمن

می‌توان کردن تماشای گل از دیوار باغ

گل ز خندیدن دهن ننهاد بر هم بسکه بود

از نوازش‌های دیروز تو امشب تر دماغ

لوح عاشق ساده می‌باید، بلی زیبنده نیست

لاله‌های داغ را جز سینة بی‌کینه راغ

غیر را دعویّ همچشمیّ فیّاض ابلهی‌ است

اوج عنقا از کجا و جلوة پرواز زاغ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغ

کوه و بیشه جای کرده چون کلاغ کاغ کاغ

عسجدی

ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغ

کوه و بیشه جای کرده چون کلاغ کاغ کاغ

قطران تبریزی

تا خزان آورد روی خویش سوی باغ و راغ

ابر یک ساعت نجست از تعبیه کردن فراغ

از لب دریا برآمد بامدادان خیل ابر

و آسمان از وی شود پر خیل گردو دود و داغ

سرخ شد در کوه از پس لاله چید منقار کبک

[...]

امیرخسرو دهلوی

شاه حسنی وز متاع نیکوان داری فراغ

می نزیبد بد کنی در پیش مسکینان دماغ

داغ هجرانم نه بس، خالم به رخ هم می نمای

چند سوزم وه که داغی می نهی بالای داغ

بهترین حاجات آن کایی شبی پیشم چو شمع

[...]

ابن یمین

پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانک

بود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ

از پی عشرت براغ اندر مزارع داشتم

وز برای عیش بودم کاخها در صحن باغ

با حریفان موافق عمر میبردم بسر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه