آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع
بس که میسوزد در آتش رشتة جانم چو شمع
چون چنار از خو برآرم آتش و سوزم تمام
آتش از کس عاریت کردن نمیدانم چو شمع
در من از اعجاز عشقت جمع شد شادی و غم
در لباس گریه عمری شد که خندانم چو شمع
بس که گرم گریه گشتم در شب هجران تو
در گرفت از اشک من هر تار مژگانم چو شمع
مردِ جمعیّت نیم فیّاض تا کی روزگار
بهر آسایش کند هر دم پریشانم چو شمع
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساساتی عمیق و جانسوز اشاره دارد که شاعر در آن از غم و اندوه ناشی از اشک و گریه شمع سخن میگوید. شمع نماد عشق و غم است و گریه آن نشاندهنده دلتنگی و دردهای درونی است. شاعر در این اشعار به زیبایی ابراز میکند که چگونه اشکها و حسرتها به زندگی و روزگار او شکل میدهند و از این طریق، به دنبال تسلی و آرامش در خلوت خود است. در نهایت، او از سکوت و تاریکی شب خواستار حضور دلدار و یادآوری این غمهاست.
هوش مصنوعی: عشق معشوقم باعث شده که روح و جانم مانند شمع بسوزد و به یک حالتی به آب تبدیل شود، همچنان که شمع در آتش ذوب میشود.
هوش مصنوعی: هرگاه مانند درخت چنار از خودم آتش برآورم و در آتش بسوزم، نمیدانم که چگونه میتوانم آتش را از کسی به عاریه بگیرم، مانند شمع.
هوش مصنوعی: عشق تو در من باعث شده که شادی و غم در کنار هم وجود داشته باشند. من سالهاست که با وجود این احساسات متناقض، مانند شمعی به آرامی میخندم و روشن میشوم.
هوش مصنوعی: در شبهای جدایی تو آنقدر اشک ریختم که هر تار مژهام مانند شمعی از آب اشک پر شد و به شدت گداخته شد.
هوش مصنوعی: مردی که در جمع، کممقدار و بخشنده است، نمیتواند همیشه در انتظار آرامش و آسایش باشد، زیرا همچون شمعی که هر لحظه در حال ذوب شدن است، همیشه در نگرانی و پریشانی به سر میبرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع
رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند
چارهای اکنون به جز مردن نمیدانم چو شمع
میدهم سررشته خود را به دست دوست باز
[...]
آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟
ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع
راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی
بس که سیل آتشین از دیده میرانم چو شمع
دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز پای
[...]
بسکه هر شب سرگذشت خویش میرانم چو شمع
سر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع
شام میسوزم ز هجر و روز میمیرم ز شوق
چون که میسوزی در آخر زنده گردانم چو شمع
دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغ
[...]
در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع
او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع
با دلی پر آتشم دوودم به سر بر می رود
ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع
گو برآ از مشرق امید آن خورشید حسن
[...]
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غَمَت بُبْریده شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.