گنجور

 
فیاض لاهیجی

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد

قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد

رسیده‌ام به مقامی به راه کعبة شوق

که هر که پای طلب بشکند به من نرسد

متاع جلوة شیرین چنان رواجی یافت

که غیر حسرت بیجا به کوهکن نرسد

ز سوزن مژه ارزانی رفو باشد

شکاف سینه، که تا دامن کفن نرسد

امیدوار چنانم که شمع با تو اگر

به لاف همسری آید به انجمن نرسد

فریب جلوة دنیا نمی‌توان خوردن

به دست اگر رسد این لقمه تا دهن نرسد

زیان خویش به از سود غیر دان فیّاض

درین قمار که بردن به باختن نرسد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد

چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟

دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ست

که از وطن برود، باز در وطن نرسد

مرا کشی و نپوشی به عیب من دامن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه