گنجور

 
فیاض لاهیجی

به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت

کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت

غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف

چو گرد تا ز زمین خاستم سوار گذشت

ز بیم هجر ندیدیم ذوق وصل، افسوس

که عمر نشئة ما در غم خمار گذشت

تمام عرصة دل پر ز گرد اغیارست

عجب عجب که توانیم ازین غبار گذشت!

ز جست‌جو ننشینیم تا نفس باقی‌ست

توان به گرد رسیدن اگر سوار گذشت

هزار عقده ز بیم شکفتگی داریم

سری ز جیب برآریم اگر بهار گذشت

به کم عیاری خود دل نهاده شو فیّاض

که نقد عمرِ ترا کار از عیار گذشت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت

نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت

شب انتظارم برم روز را و روز تو را

بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت

به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش

[...]

سام میرزا صفوی

بگریه موسم گل در فراق یار گذشت

به گلرخی ننشستیم و نوبهار گذشت

صائب تبریزی

هزار حیف که دوران خط یار گذشت

شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت

چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را

که حسن، همچو نسیم از بنفشه زار گذشت

حذر ز سایه مژگان خویشتن می کرد

[...]

فیض کاشانی

غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت

فتاد در سر این غم که روزگار گذشت

نداشت درد ولی درد کرد بیدردی

نکرد کار ولیکن بدرد کار گذشت

بکار دوست نپرداخت لیک شد غمناک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه