گنجور

 
فیاض لاهیجی

موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست

گستاخ گو مرو به سوی جلوه‌گاه دوست

با خون صد شهید به میزان برابرست

خونی که صرف آبله گردد به راه دوست

ناز سپیده‌دم چه کشم، چون برآمدست

خورشید من ز مشرق زلف سیاه دوست

روز جزا اگر طلب خون خود کنم

عالم بود گواه من و من گواه دوست

فیّاض جرم بی‌گنهی قاتل تو شد

روز جزا بس است همین عذرخواه دوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای جود تو ز لذت بخشش سوال جوی

وی عفو تو ز غایت رحمت پناه دوست

بیم و امید بنده ز رد و قبول تست

یک شهر خواه دشمن من گیر خواه دوست

مجد همگر

تا سوی تگنای دلم یافت راه دوست

آن دل که توبه دوست بدی شد گناه دوست

یکشب نرفت بر سر کویم به رسم یاد

روزی نکرد در دل ریشم نگاه دوست

چون در دلم نشست چرا ننگرد در او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه