تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد
ز فیض نوبهار غم سراپایم گلستان شد
به آب عافیت گفتم غبار درد بنشانم
نظر در دیدهام اشک و نفس در سینه طوفان شد
به یاد گلرخی شب با حریفان میزدم ساغر
که از خون کبابم چهره آتش گلستان شد
نشد شوقم تسلی هیچگه با آن که چشم من
تهی گشت از نظر هرگه که بر روی تو حیران شد
فصیحیوار رسوایی به خویش از ننگ میپیچد
همانا باز سودایی سرت را ذوق سامان شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساسات شدید و دردهای ناشی از عشق و حسرت را بیان میکند. شاعر از غم و حسرتی که به او دست داده صحبت میکند و میگوید که زندگیاش به خاطر این عشق از گلستان تبدیل به آتشگاه شده است. او به یاد شبهای خوشی که با دوستانش داشته، حسرت میخورد و از دل درد خود به آب عافیت پناه میبرد. احساس گیجی و حیرت او نسبت به معشوقش و ناتوانی در دیدار او و همچنین خجالت از ننگی که این عشق به او بخشیده، در شعر حس میشود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که این احساسات پر از شوق و عشق همچنان در او سرگردانند.
هوش مصنوعی: بدن من از داغ حسرت، مانند آتشکده زرتشتیها گرم شد و از برکت بهار جدید، سراسر وجودم به گلستانی تبدیل شد.
هوش مصنوعی: به زمین آرامش گفتم که میخواهم غبار درد را کنار بگذارم، اما وقتی به چشمانم نگاه کردم، دیدم اشک میریزم و در سینهام طوفانی از احساسات در حال جریان است.
هوش مصنوعی: به یاد چهره زیبایی، شبها با دوستانم مینوشیدم و ساغر را پر میکردم؛ زیرا از ناراحتی و دردهای درونم، چهرهام مانند آتش در دل گلستان شده بود.
هوش مصنوعی: هرگز نتوانستم آرزوهایم را آرام کنم، حتی وقتی که چشمانم از دیدن تو خالی شد. هر بار که به چهرهات نگاه میکنم، حیرتزده میمانم.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان معنای احساس شرمندگی و رسوایی میپردازد. فرد به نوعی از ننگ و عواقب رسوایی خود فرار میکند و در عین حال به اینکه به آرامش و ساماندهی ذهنیاش رسیده است، اشاره میکند. در واقع، فرد در تلاش است تا بر احساسات منفی غلبه کند و به سمت وضعیت بهتری پیش برود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز فَرّ باد فروردین جهان چو خلد رضوان شد
همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد
توانگر گشت و خوشطبع و جوان از عدل فروردین
اگر درویش و ناخوش طبع و پیر از جور آبان شد
حلی بست و حلل پوشید باز اندر مه نیسان
[...]
بتحریک هوا برگ رزان در باغ ریزان شد
بهر سو صفحه بهر خط سبزه زر افشان شد
بموج گلشن و برگ درخت از گردباد غم
نشسته بود گردی سر بسر شسته بباران شد
مگر باد از بهار آورد پیغامی که شاخ گل
[...]
رگ جانها به هم پیوسته شد زلف پریشان شد
لطافتهای عالم گرد شد سیب زنخدان شد
خط سبزی برون آورد لعل آبدار او
که از غیرت سیه عالم به چشم آب حیوان شد
در آن تنگ دهن زان عقد دندان حیرتی دارم
[...]
سراپای وجودم، بسکه گم در عشق جانان شد
نگه در اشک من، چون رشته در تسبیح پنهان شد
چنان گردیده جا تنگ از هجوم گریه در چشمم
که نتواند شب هجران او، خوابم پریشان شد
بفکر این و آن، عمر گرامی رفت از دستم
[...]
به حمدالله زبان نکته سنجم گوهر افشان شد
امیرالمومنین شاه ولایت را ثناخوان شد
زهی ذاتی که مداح است جبریلش چو پیغمبر
زهی ذاتی که عقل اولش طفل دبستان شد
نفس از یاد او روشنگر آئینه دلها
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.