صبح نوروز است ساقی دور کن از رخ نقاب
تا بماند آفتاب از شرم رویت در حجاب
کهنه شد این آفتاب از عکس روی خویشساز
آفتابی تا شود هم سال نو هم آفتاب
حبس می ظلمست در خم خاصه در فصل بهار
جرعهای در ده از آن بحر فلاطون انتساب
جام گل از خنده لبریزست می در جام ریز
تا لب ما هم شود از زهر خندی کامیاب
ز آن میگلرنگ کز تاب فروغ عارضش
در چراغ لاله دود منجمد شد آفتاب
می پرستان گلستان کردند از یک جرعهاش
آن چنان کز دیده جای اشکشان جوشد گلاب
رفت آن کز نیش خاری بلبلان بودند شاد
میکنند اکنون شکر خند از لب گل انتخاب
هر چه بینی رنگ گل دارد درین گلشن مگر
جای باران گل فشاند امسال نیسانی سحاب
بس که از بوی گل و سنبل گرانبار است باد
طره سنبل ز بار بوی دارد پیچ و تاب
نازنینان چمن را بس که نازک ساختند
سینه میمالد همی بر خاک چون موج سراب
خار و خاشاک چمن مستند گویا داده است
نوبهار امسال باغ و راغ را آب از شراب
خار بر آتش ز فیض طبع گل آورد بار
نغمهپردازی کند بر بابزن مرغ کباب
دوش همدوش صبا بودم دمی چون بوی گل
گلشنی دیدم پریشان چون کتان و ماهتاب
عارض گل نیمرنگ و داغ لاله نیمسوز
جعد سنبل نیمتاب و چشم نرگس نیمخواب
نقشبند کارگاه کون یعنی نوبهار
دید چون بر لب مرا آماده صد زهر عتاب
گفت حاشالله اندر تربیت تقصیر نیست
لیک نواب کواکب موکب عرش احتجاب
طرح باغی کرد کش یک روضه زیبد هشت خلد
هر چه من آباد کردم کرد از رشکش خراب
گفتمش مبهم مگو و نام همسویش ببر
گفت ویحک! بر تو پوشیدهست نام آفتاب
خان دریادل حسن خان داور انجم سپاه
در حسب خان الخوانین در نسب جم انتساب
دیده اقبال و نور دیده جاه و جلال
وارث ملک خراسان صاحب مالک رقاب
آسمان معدلت نی چاکر او آسمان
آفتاب سلطنت نی خادم او آفتاب
ای ز باران حوادث جود را صد آب و رنگ
وی ز شمشیر جهادت فتح را صد فتح باب
مختصر ویرانه افلاک اقطاع تو نیست
لیک تو گنجی و ماند گنج را جای خراب
عالم جاهت مجسمگر شود بینند خلق
خیمه افلاک را در جوف کمتر از حباب
گر سموم قهر تو بر باغ رضوان بگذرد
رنگ گل چون شعله آتش رود در التهاب
ور نسیم لطف تو بر آتش دوزخ وزد
دود آتش چون گل و سنبل شود با آب و تاب
با رضایت دوزخ سوزان مرا نعم المعاد
با خلافت گلشن رضوان مرا بئس المآب
احتساب نهی تو گر منع آمیزش کند
تا قیامت بوی گل بیرون نشیند از گلاب
امرت ار بالفرض عزم رفع ضدیت کند
با هم آمیزند روز و شب چو نشئه با شراب
داورا! دارم حدیثی بر لب از من گوش کن
ای ز خاک آستانت آسمان نایب مناب
عقل اول بست چون شیرازه کون و مکان
کرد ذاتت را ازین مجموعه کل انتخاب
داشت در دریای علم این لولو لالا نگاه
تا هیولای خراسان شد ز صورت کامیاب
زآن سپس با آفتاب این طفل را تفویض کرد
تا کند در روزگار او فضایل اکتساب
چون کمالات طبیعیش آمد از قوت به فعل
با توأش بربست عهد آن گوهر قدسی جناب
این زمان آیین عشرت بند مجلس را که بست
دهر را آذین زیبایی درین طو(ر) آفتاب
آفتابا آسمان قدرا سعادتافسرا!
این جهان پیر را عهد تو ایام شباب
داشتم از بخت وارون صد شکایت پیش ازین
گو چو من در آتش غم دایما باداکباب
نیستش یک ذره سیمای سعادت بر جبین
سرنوشت اوست گویی در ازل شرالدواب
تا فراهم سوختی صد ره بر آتش مینهاد
میفکند از شومی من خویشتن را در عذاب
هر نفس کردی ز طوفان حوادث دهر را
منقلب تا بو که من هم رنجه گردم زانقلاب
تا مگر گردی نشیند ز آن میان بر دامنی
کعبه را خواهد کند از صدمت پیلان خراب
در فراق گلعذاران داشتی دایم مرا
همچو زلف گلعذاران دایما در پیچ و تاب
این زمان کز آتش بأس تو آب ظلم رفت
هر نفس بر آتشم از دوستی افشاند آب
از فسون لطف او هاروتیان را اوستاد
خشک شد در کام اکنون افعی غم را لعاب
در نهیب قهرمان آن ظالمان را خانهسوز
بخت خوابآلودهام را دیده بیرون کرد خواب
این همه شد لیک بخت تیره کی گردد سفید
کی سیاهی بسترد خورشید از پر غراب
این که میگویم هم از اندازه فکر منست
کار دولت ورنه بیرونست از فکر و حساب
حکمت ار خواهد ز بخت تیره وارون من
اختری سازد که نور از وی ستاند آفتاب
چند ازین افسانهسنجیها فصیحی لب ببند
شرح این حال پریشان را بباید صد کتاب
صبح نوروزست و عید دولت و روز مراد
در چنین وقتی دعای شاه باشد مستجاب
تا چراغ آفتاب ایمن بود ز آسیب باد
تا که باشد خیمهگاه آسمان این سطح آب
مجلس عیش ترا بادا طرب دود چراغ
خیمه عمر ترا بادا ابد میخ طناب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر، مضمون شادی و زیبایی بهار و نوروز را در خود دارد. شاعر از ساقی میخواهد که پردهها را کنار بزند تا آفتاب زیبایی را بهتر ببیند. او به عشق و میگویی اشاره دارد و مینویسد که در این فصل بهار، زیبایی گلها و عطر آنها چنان جذاب است که دلها را شاد میکند. نوروز، به عنوان روز نو و آغاز زندگی دوباره، مورد ستایش قرار میگیرد. شاعر همچنین زیبایی زندگی و نیکیها را با می و گل و لذتهای بهاری پیوند میدهد. او به مقام سلطنت و قدرت او، برکتی که برای مردم به ارمغان میآورد، نیز اشاره میکند و دعا میکند که این روزها با شادی و موفقیت همراه باشد. در نهایت، او از اینکه سرنوشتش قبل از این به خوبی نبود، سخن میگوید و امیدوار است که در آینده بختش بهتر شود.
هوش مصنوعی: صبح فروردین است، ای ساقی، پرده را از چهرهات کنار بزن تا آفتاب از شرم زیباییات در پس حجاب بماند.
هوش مصنوعی: این روزها، نور خورشید دیگر آن تازگی و درخشندگی را ندارد؛ حضور پرتوهای آفتاب به گونهای است که میخواهد همزمان با شروع سال نو، دوباره جوان و تازه شود.
هوش مصنوعی: عاشق شدن و محدودیت در عشق، به ویژه در بهار، مانند این است که یک جرعه از دریای بیپایان دانش و فلسفه بگیری.
هوش مصنوعی: جام گل پر از خنده است، شراب را در جام بریز تا لبهای ما هم با طعمی از خنده و شاد کامیاب شود.
هوش مصنوعی: به خاطر رنگ زیبای آن شراب، که نور چهرهاش باعث شده دودی که در چراغ لاله وجود داشت، سرد و ثابت بماند، خورشید هم از تابش خود باز ایستاد.
هوش مصنوعی: عاشقان شراب، با یک جرعه از آن، گلستانی به وجود آوردند که از چشمشان به اندازهای اشک میریزد که گلاب جاری میشود.
هوش مصنوعی: رفتی که بلبلان را از نیش زخم خوشحال میکردی. حالا شکر و شیرینی به لب گلها میزنی.
هوش مصنوعی: هر چیزی که در این باغ میبینی رنگ و بویی شبیه گل دارد، اما امسال باران به اندازه کافی نباریده تا گلها را به خوبی شکوفا کند.
هوش مصنوعی: باد به قدری از عطر گل و سنبل پر شده است که طره موهای سنبل نیز بوی خوشی دارد و به همین دلیل دارای پیچ و تاب زیبایی است.
هوش مصنوعی: عزیزان باغ را چنان نرم و لطیف کردهاند که دل آدمی مانند نرمی موج سراب بر زمین میمالد.
هوش مصنوعی: در بهار امسال، چمن و گیاهان به شکلی شگفتانگیز رشد کردهاند و گویا شراب تازهای به آنها زندگی دوباره بخشیده است.
هوش مصنوعی: خار با توجه به نعمت و زیبایی که از گل گرفته، در آتش شعلهور شده و آهنگ زیبایی میسازد و لذتش را برای پرندهای که در حال خوردن کباب است، به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: دیروز، در کنار نسیم صبحگاه، لحظهای بودم که بوی گل را استشمام کردم و دیدم که دخترکی مانند گلها و با زیبایی پراکنده، همچون بید در باد جلوهگری میکند.
هوش مصنوعی: ظاهر گل کمی رنگ دارد و گرمای شعلهور لاله اندکی سوزان است، پیچ و تاب سنبل به اندازهای نیست و چشم نرگس نیز در حالتی نیمهخواب است.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تجلیات زیبایی و تجدید حیات در فصل بهار اشاره دارد. او میگوید که مانند کارگاهی که در آن هنر و زیبایی خلق میشود، بهار موقعیتی است که تمام زیباییها و جذابیتها در آن هویدا میشوند. این زیباییها به گونهای هستند که بر لب او حس تلخی و درد را به خاطر برخی عتابها و ناگفتهها آماده میکنند. از این رو، شاعر اشاره دارد که همزمان با زیبایی بهار، مسئولیتها و مسائل جانبی نیز وجود دارند که میتوانند حس ناخوشایندی ایجاد کنند.
هوش مصنوعی: او گفت که در تربیت هیچ کمبودی وجود ندارد، اما بزرگان و نخبگان به دلیل مسائلی پنهان و قابل مشاهده نیستند.
هوش مصنوعی: یک باغ زیبا و دلانگیز طراحی کرد که بهشت را به یاد میآورد، اما هر چه من برای آبادانی آن انجام دادم، به خاطر حسد او نابود شد.
هوش مصنوعی: به او گفتم که به طور مبهم صحبت نکند و نام کسی را که همسو با اوست، فراموش کند. او پاسخ داد: وای بر تو! نام آفتاب بر تو پنهان است.
هوش مصنوعی: حسن خان داوری در رستهای برجسته و نیکوکار شناخته میشود. او به نسل و خاندانی معتبر وابسته است و همواره در میدان جنگ حضور داشته و در کارهای خود به نیکی معروف است.
هوش مصنوعی: چشم بخت و نور چشمانم، نشان از مقام و بزرگی دارد که وارث سرزمین خراسان و صاحب اختیار دیگران است.
هوش مصنوعی: آسمان که با عدل تو روشن است، به خدمت توست و خورشید که نماد سلطنت و قدرت است، تنها خادم تو به شمار میآید.
هوش مصنوعی: ای کسی که به واسطهی بارش حوادث، نیکویی و بزرگی را به دست آوردهای، همینطور که از آب و رنگهای مختلف به وجود میآید، از شمشیر چنین میجویی که چندین پیروزی را برایت به ارمغان میآورد.
هوش مصنوعی: این بیت میگوید که تنها ویرانیهای آسمان نشاندهندهی محدودیتها و مشکلات تو نیست. بلکه تو یک گنج واقعی هستی و مانند گنجی که در مکان خراب و ویرانهای پنهان است، ارزش و زیبایی زیادی در درون داری.
هوش مصنوعی: عالم با قدرت و تواناییاش مانند یک هنرمند به تصویر کشیده میشود که مردم، چادرهایی در آسمان را میبینند که در واقع کوچکتر از یک حباب هستند.
هوش مصنوعی: اگر وزش بادهای خشمگین تو به باغ بهشت برسد، رنگ گلها مانند آتش در حال شعلهور شدن خواهد شد و در التهاب قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: اگر نسیمِ محبت تو به آتش دوزخ بوزد، آنگاه دود آن آتش مانند گل و سنبل خواهد شد و با زیبایی و لطافت همراه خواهد بود.
هوش مصنوعی: با آتش دوزخ به رضایت، بهشتی بودن در گلستان رضوان را برایم آرزو میکنند. اما این برخلاف حقیقت است و بهشت، مقصد خوبی نیست.
هوش مصنوعی: اگر تو به حساب و کتاب بیفتی و مانع از نزدیکی و ارتباطات شوی، تا قیامت بوی خوش گل از گلاب نمیتواند خارج شود.
هوش مصنوعی: اگر فرض کنیم که قصد تو برای از بین بردن تضاد میان روز و شب باشد، آنگاه این دو با هم درمیآمیزند، مانند نشئهای که با شراب ترکیب میشود.
هوش مصنوعی: ای داور! من داستانی دارم که از زبانم بیرون میآید، به سخنانم گوش کن. تو که از خاک مرز و بوم تو به آسمان نزدیکتری، و مقام و منزلت من به واسطه تو است.
هوش مصنوعی: عقل نخستین، پایه و اساسی برای جهان و ایجاد مکان فراهم کرد و از این مجموعه، وجود تو را برگزید.
هوش مصنوعی: در دنیای پر از دانش، این مروارید درخشان به جستجوی زیباییها پرداخته است تا آنکه موجودی عظیم و شگفتانگیز از خراسان به وجود آمد.
هوش مصنوعی: پس از آن، این کودک را به آفتاب سپرد تا در دوران او فضایل و ویژگیهای خوب را کسب کند.
هوش مصنوعی: وقتی ویژگیهای طبیعی او از قوه به فعل رسید، پیمان آن گوهر مقدس با او بسته شد.
هوش مصنوعی: این زمان، جشن و سرور را برپا کرده و مجلس را به شکوه و زیبایی زینت بخشیده است که در این جا، آفتاب نیز درخشان و دلانگیز است.
هوش مصنوعی: ای آفتاب، ای که آسمان را روشن میکنی و خوشبختی را به ارمغان میآوری! این جهان کهنسال را در دوران جوانیات قرار بده.
هوش مصنوعی: در گذشته از بدشانسیام شکایت میکردم، اما اکنون مثل کسی که در آتش غم میسوزد، همیشه در حال درد و رنج هستم.
هوش مصنوعی: آنچنان به نظر میرسد که در سرنوشت او هیچ نشانی از خوشبختی وجود ندارد، گویی از ابتدای خلقت، او از بدترین موجودات است.
هوش مصنوعی: برای آماده کردن سوخت، صد بار آن را روی آتش میگذاشت؛ به خاطر بدشانسیام، خودم را در عذاب میافکندم.
هوش مصنوعی: هر لحظه که از سختیها و مشکلات زندگی عبور میکنی، متوجه میشوم که من هم تحت تأثیر این تغییرات قرار میگیرم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که غباری از آنجا بر دامن کسی نشیند، کعبه به خاطر تأثیر تو ویران خواهد شد.
هوش مصنوعی: در غم دوری گلیاران، همیشه من را در حالتی گرفتار و پریشان میدیدی، مانند زلفهای پریشان و زیبا که همیشه در پیچ و تاباند.
هوش مصنوعی: این زمان که آتش خشم تو باعث شده ظلم از میان برود، هر لحظه به جانم آتش میزند، اما از محبت تو آبی ریخته میشود که آتش را خاموش کند.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذبه خاص او، کسانی که به سحر و جادو مشهورند، در برابر او ناتوان و بیعمل شدند. حالا این غم به شدت به آنها حمله کرده است و مانند زهر افعی بر آنها تأثیر گذاشته.
هوش مصنوعی: در صدا و قدرت قهرمان، ظالمان را به وحشت انداخته و بختی که خواب آلوده بود، به سرعت بیدار کرده و به بیرون کشیده است.
هوش مصنوعی: چقدر تلاش کردیم اما بخت ما همچنان بد است. چه زمانی این وضعیت تغییر خواهد کرد؟ چه زمانی تاریکی از میان خواهد رفت و مانند خورشید روشنایی به زندگیمان بازخواهد گشت؟
هوش مصنوعی: منظور من این است که آنچه میگویم تنها نتیجهی تفکر من است و اگرچه این موضوع به کار دولت مربوط میشود، ولی فراتر از حد تصور و محاسبهی من است.
هوش مصنوعی: اگر حکمت بخواهد، از بخت بد من ستارهای میسازد که نورش را از آفتاب خواهد گرفت.
هوش مصنوعی: این بیت به ما میگوید که در مورد قصهها و افسانههایی که گفته میشود، نیازی به صحبت زیاد نیست. توضیح دادن وضعیت مضطرب و پریشان من به قدری پیچیده و گسترده است که برای آن باید صد کتاب نوشت. یعنی این حالت و احساسات به قدری عمیق و وسیع است که نمیتوان به سادگی آن را بیان کرد.
هوش مصنوعی: صبح نوروز است و روز عید و خوشی، روزی که آرزوها برآورده میشود. در چنین زمانی، دعای شاه به طور خاص پذیرفته میشود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که نور خورشید از آسیب باد در امان باشد، آسمان بر این سطح آب قرار دارد و خیمهگاه آن است.
هوش مصنوعی: بهتر است که در مجلس شادی و خوشی باشی و از لحظات زندگی لذت ببری. زمان زیادی از زندگیات را به شادی و سرور بگذران و نگذار که غم و اندوه بر تو غلبه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب
آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب
آسمان جود گشت و جود ماه آسمان
آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب
بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین
[...]
تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب
گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب
عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز
مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب
با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر
[...]
مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست
تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب
قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد
روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب
تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب
[...]
سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب
آفت دلهاست و اندر دیدهام چون آفتاب
روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو
زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب
صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر
[...]
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید
نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان
تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب
در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.