گنجور

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

عشق تو که آزرد دل زار مرا

پر ساخت ز خون دیده خونبار مرا

خواهم که بسوزد دل بیمار مرا

آزاد کند جان گرفتار مرا

وحشی بافقی

شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا

نگذاشت به درد دل افکار مرا

چون سوی چمن روم که از باد بهار

دل می‌ترقد چو غنچه، بی‌یار، مرا

فصیحی هروی

دردم که بهار نیست گلزار مرا

هجرم که علاج نیست بیمار مرا

پیراهن صبرم که ز دست غم دوست

چاکی شده سر نوشت هر تار مرا

واعظ قزوینی

پیری از عمر کرده بیزار مرا

افگنده غم زمانه از کار مرا

در خانه تن خاک نشین باشم چند؟

ای مگر بیا زخاک بردار مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه