گنجور

 
بابافغانی

نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی

من و جلوهای نازت که تو خود برای نازی

سر قامت تو گردم که بلند همتان را

فگند بخاکساری ز مقام سر فرازی

نه بگفته ی رقیبی نه باختیار عاشق

چه حریف خود مرادی که به هیچ کس نسازی

ز نهال هستی ما گل عیش و آرزو شد

چه به آه نا امیدی چه بباد بی نیازی

بنوازش رقیبان مگذار جانب ما

چو اسیر خویش کردی همه را به دلنوازی

نه رفیق مهربانی نه حریف نکته دانی

که فرستمت پیامی به زبان عشقبازی

اثر تمام خواهد دل خسته ی فغانی

که برآرد از هوایت نفسی بجانگدازی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

همه شب فرو نیاید به دلم کرشمه سازی

ز شب است اینکه دارم غم و ناله درازی

به نمازش ار چه بینم چپ و راست بیش از آن است

دو سلام چار گویم چو ادا کنم نمازی

به جفا کلاه کج نه چو شناختی حد خود

[...]

اوحدی

بر من نمی‌نشینی نفسی به دلنوازی

بنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی

همه سر بر آستان تو نهاده‌ایم، تا خود

تو رخ که بر فروزی و سر که بر فرازی؟

منت، ای کمر، چه گوی؟ که بر آن میان لاغر

[...]

اقبال لاهوری

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

که جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی

به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

همه ناز بی نیازی همه ساز بینوائی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه