نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
من و جلوهای نازت که تو خود برای نازی
سر قامت تو گردم که بلند همتان را
فگند بخاکساری ز مقام سر فرازی
نه بگفته ی رقیبی نه باختیار عاشق
چه حریف خود مرادی که به هیچ کس نسازی
ز نهال هستی ما گل عیش و آرزو شد
چه به آه نا امیدی چه بباد بی نیازی
بنوازش رقیبان مگذار جانب ما
چو اسیر خویش کردی همه را به دلنوازی
نه رفیق مهربانی نه حریف نکته دانی
که فرستمت پیامی به زبان عشقبازی
اثر تمام خواهد دل خسته ی فغانی
که برآرد از هوایت نفسی بجانگدازی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند. او از ناز و بازیهای معشوق صحبت میکند و میگوید که چگونه برای دیدار و ستایش او آماده است. شاعر به تمایل و دشواریهای عشق اشاره میکند و از حسرت و ناامیدی که در دل دارد، سخن میگوید. او به سلطهگری معشوق و تاثیر آن بر دل عاشق میپردازد و میگوید که عشقش حتی بیش از عقل و امیدش او را تحت تاثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر به عشق و پیامهایی که از طرف معشوق به او میرسد اشاره کرده و از اثرات عمیق این عشق بر روح و جانش صحبت میکند.
هوش مصنوعی: من به خاطر وفاداریات با جفا و ناز و بازی تو، سر نخواهم کشید و تو هم با زیباییهایت همواره در جلوهگری هستی که خودت برای ناز کردن، ایستادهای.
هوش مصنوعی: من همواره به قد و قامت تو احترام میگذارم، زیرا تو در اوج بلندی و عظمت قرار داری و دیگران را به خاک میافکندی.
هوش مصنوعی: نه به گفته رقیب چیزی میگوید و نه بر حسب خواسته عاشق عمل میکند. چه رقیبی میتواند با او رقابت کند وقتی که او به هیچکس وابسته نیست.
هوش مصنوعی: از درخت زندگی ما، گل خوشی و آرزو شکفت، چه با آه ناامیدی و چه با نسیم بینیازی.
هوش مصنوعی: دلخوشی و محبت را برای ما فراموش نکن، زیرا تو با نوازشهای خود رقبای ما را به تسلیم واداشتی.
هوش مصنوعی: نه دوستی دارم که با مهربانی باشد، نه کسی که بتواند نکتهسنجی کند؛ فقط پیامی برایت فرستادهام به زبان عشق و عاشقی.
هوش مصنوعی: تمام تأثیری که دل دلشکسته به خاطر فغانش دارد، به پایان خواهد رسید وقتی که نفسی از عشق تو برآید و جانش را به تپش درآورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همه شب فرو نیاید به دلم کرشمه سازی
ز شب است اینکه دارم غم و ناله درازی
به نمازش ار چه بینم چپ و راست بیش از آن است
دو سلام چار گویم چو ادا کنم نمازی
به جفا کلاه کج نه چو شناختی حد خود
[...]
بر من نمینشینی نفسی به دلنوازی
بنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی
همه سر بر آستان تو نهادهایم، تا خود
تو رخ که بر فروزی و سر که بر فرازی؟
منت، ای کمر، چه گوی؟ که بر آن میان لاغر
[...]
به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی
که جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی
به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان
دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی
همه ناز بی نیازی همه ساز بینوائی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.