گنجور

 
عراقی

ای هوای تو مونس جانم

مایهٔ درد و اصل درمانم

مرغ جان تا بیافت دیدهٔ باز

در هوای تو می‌کند پرواز

گفت و گوی تو روز و شب یارم

جست و جوی تو حاصل کارم

دلم از عشق توست دیوانه

تا تو شمعی، تو راست پروانه

نیک در کار خویش حیرانم

درد خود را دوا نمی‌دانم

در غم دوستان مهر گسل

دشمنان را بسوخت بر من دل

ما همه مشتری بی‌پایه

او و کالای او گران‌مایه

ای ز سوداییان درین بازار

فارغ از مثل من هزار هزار

خواب خواهم من از خدا به دعا

تا ببینم مگر به خواب تو را

نکند خود به خاطرت گذری

که کنی سوی بیدلی نظری

چون سرماست خاک سودایت

فرصتی، تا نهیم در پایت

می‌سزد جز به وقت دل بردن

التفاتی به بی‌دلی کردن

به تلطف ز ما ربودی دل

به تکبر کنون زیاد مهل

تو به خود عاشقی، زهی مشکل!

که ز ما بگذرد تو را در دل

تو سبق برده‌ای ز نیکویان

ما ز عشق تو این غزل گویان:

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]