گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۹

 
عراقی
عراقی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک

زمینیان همه دامن کشند بر افلاک

به من نگر، که به من ظاهر است حسن رخت

شعاع خور ننماید، اگر نباشد خاک

دل من آینهٔ توست، پاک می‌دارش

که روی پاک نماید، بود چو آینه پاک

لبت تو بر لب من نه، ببار و بوسه بده

چو جان من به لب آمد چه می‌کنم تریاک؟

به تیر غمزه مرا می‌زنی و می‌ترسم

که بر تو آید تیری که می زنی بی‌باک

برای صورت خود سوی من نگاه کنی

برای آنکه به من حسن خود کنی ادراک

مرا به زیور هستی خود بیارایی

و گرنه سوی عدم نظر کنی؟حاشاک

اگر نبودی بر من لباس هستی تو

ز بی‌نیازی تو کردمی گریبان چاک

مده ز دست به یک بارگی عراقی را

کف تو نیست محیطی که رد کند خاشاک

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام