گفتمش: یارا چرا لاغر بود پیکر مرا؟
گفت: از عشق میانی همچو مو لاغر مرا
گفتمش: بهر چه پشتم در جوانی چنبر است؟
گفت: زان باشد که باشد زلف چون چنبر مرا
گفتمش: غم بر رگ جانم چرا نشتر زند؟
گفت: از آن است این که مژگان است چون نشتر مرا
گفتمش: بهر چه دارم اشک شور و کام تلخ؟
گفت: از یاد لبی شیرین تر از شکر مرا
گفتمش: بهر چه دل صد چاک باشد در برم؟
گفت: از خونریزی ابروی چون خنجر مرا
گفتمش: ترکا کمان وار از چه شد بالای من؟
گفت: از ترکان چشمان کمان آور مرا
گفتمش: بر اشک و رویم بنگر اندر عشق خویش
گفت: نفریبد کسی هرگز به سیم و زر مرا
گفتمش: بشمر مرا یک تن ز جانبازان خود
گفت: ناید این سخن بی ترک جان باور مرا
گفتمش: جامی بپیما بر من از صهبای ناب
گفت: کز صهبا لب میگون بود خوشتر مرا
گفتمش: همرنگ مرجان گوهر اشکم که کرد؟
گفت: آن کو داده این مرجان پرگوهر مرا
گفتمش: یک شب به بستر تنگ در برگیرمت
گفت: کی شاید بجز خورشید هم بستر مرا
گفتمش: یکره تماشا را بچم در گلستان
گفت: نیکوتر بود روی از گل احمر مرا
گفتمش: کز مشک اذفر غالیه بر موی مال
گفت: بهتر بوی زلف از نافه ی اذفر مرا
گفتمش: بشمر مرا از چاکران خویشتن
گفت: بر چرخ است شاخ اختران چاکر مرا
گفتمش: با این تن سیمین چرا سنگین دلی؟
گفت: زاده است از ازل با این صفت مادر مرا
گفتمش: رحمت نیاری هیچ بر جان و دلم
گفت: رحمت کی سزد اندر دل کافر مرا
گفتمش: سخت ای صنم دل می رباید حسن تو
گفت: داد این گونه حسن دلربا داور مرا
گفتمش: کت در کنار ای مه نشانم عاقبت
گفت: گر مه بر زمین آری کشی در بر مرا
گفتمش: کز جنت و کوثر دلیلی بازگو
گفت: باشد روی و لب آن جنت این کوثر مرا
گفتمش: کاین عنبرین افسر تو را بر فرق چیست؟
گفت: خاک پای شه بخشیده این افسر مرا
گفتمش: برگو کدامین شاه تا بوسم زمین
گفت: آن شاهی که مهرش شد به دل مضمر مرا
گفتمش: آن شه که او را ناصر الدین است نام
گفت: کردی زنده جان زین نام جان پرور مرا
گفتمش: آن شه که گوید آسمانم خرگه است
گفت: آن خسرو که گوید اختران لشکر مرا
گفتمش: در خورد او مدحی توانی ساز کرد؟
گفت: باشد مدح او از فکرت افزونتر مرا
گفتمش: در بیشه ی وصفش توانی جست راه؟
گفت: نبود نیرو کوشنده شیر نر مرا
گفتمش: هیچ از فروغ رای شه داری نشان؟
گفت: نبود قدرت تسخیر ماه و خور مرا
گفتمش: کز عرش اجلالش چه داری آگهی؟
گفت: نبود رتبه ی معراج پیغمبر مرا
گفتمش: کز قلزم جود ملک داری خبر؟
گفت: خواهی غرقه در دریای پهناور مرا
گفتمش: هیچ از فتوح شاه دانی داستان؟
گفت: چون شهنامه صد باشد به یاد اندر مرا
گفتمش: کز مدح خسروزادگان برگو سخن
گفت: گویم گر نماند عقل از آن مضطر مرا
گفتمش: ز آنان که باشد ظلّ سلطانش لقب
گفت: مسعود آنکه ظلّ عون او بر سر مرا
گفتمش: ز اقبال او گفتن توانی شمّه ای؟
گفت: آری گر شود اقبال او یاور مرا
گفتمش: برگو ز رمح جان شکار او حدیث
گفت: گر بر جای ماند زهره زان اژدر مرا
گفتمش: زان پهنه برگو کاندران راند حشر
گفت: آوردی به یاد از عرصه ی محشر مرا
گفتمش: با رای او هیچ آری از خورشید یاد؟
گفت: کاری نیست با آن دیده ی اعور مرا
گفتمش: کاین شه به ملک اسکندر دیگر بود
گفت: با او ننگ باشد ذکر اسکندر مرا
گفتمش: عهد ملک یا عهد سنجر خوشتر است؟
گفت: عهد او به از عهد ملک سنجر مرا
گفتمش: برگو که وی را خشم عالم سوز چیست؟
گفت: اگر گویم ز دوزخ برگشاید در مرا
گفتمش: مسعود عادلتر و یا نوشیروان؟
گفت: با او قصه ی کسری بشد از بر مرا
گفتمش: هر کشوری از داد او آباد شد
گفت: دارالدوله چون شد کو بود کشور مرا
گفتمش: فرماندهی عادل بدین کشور گماشت
گفت: بخ بخ آگهی ده زان همایون فر مرا
گفتمش: دارد حسام الملک از سلطان لقب
گفت: شد تیغ طرب زین مژده پر جوهر مرا
گفتمش: با خود نشانی داری از تیغ امیر
گفت: تیغ جان شکار ابروان بنگر مرا
گفتمش: کز خوی او با خویش داری نکهتی
گفت: یابی گر ببویی زلف چون عنبر مرا
گفتمش: این گونه شعری دیده ای در مدح میر
گفت: نی شعر ار چه بیش از حد بوَد از بر مرا
گفتمش: زین پیش گفته است این چنین مدحت کسی
گفت: نه نبود به یاد از هیچ دانشور مرا
گفتمش: مدحی بدین صنعت تواند گفت کس
گفت: الهامی کس ار گوید شمر کافر مرا
گفتمش: کاین مدحت میر است حرز از هر گزند
گفت: تا حرزش کنم بنگار در دفتر مرا
گفتمش: عمر ملک جاوید خواه از کردگار
گفت: بخشاد این تمنا خالق اکبر مرا
گفتمش: ماناد عز ظل سلطان مستدام
گفت: این باشد امید از گردش اختر مرا
گفتمش: سرسبز بادا نخل اقبال امیر
گفت: شاخ مدعا زین است بار آور مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این دیوان با محبوب خود صحبت میکند و دربارهٔ آثار عشق بر جسم و روحش صحبت میکند. پرسشهای او نشاندهندهٔ اضطراب و درد ناشی از عشق است. محبوب در پاسخ به او میگوید که لاغری، درد، اشک و تلخی زندگیاش به عشق او مرتبط است. او همچنین تأکید میکند که زیبایی و دلرباییاش به ویژگیهای خاص او و ارتباطش با معشوق دیگرش وابسته است.
شاعر سوالاتی دربارهٔ زیباییهای مختلف، نظیر رنگ و بوی گل، زیبایی زلف و چهره میپرسد و محبوب به او معنای این زیباییها را در عشق و ارتباطشان معنا میدهد. همچنین اشاره میکند که در دل هر کجا که عشق باشد، کفر و بیرحمی نیز وجود دارد. در کل، گفتوگو بین شاعر و محبوبش نمایانگر عمق عشق و درد و رنج ناشی از آن است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: چرا اندام من لاغر شده است؟ او پاسخ داد: از عشق تو، من هم مانند مویی لاغر شدم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: چرا در جوانی پشت من اینقدر پیچیده و درهم است؟ او پاسخ داد: این به خاطر آن است که موهای من همچون حلقهها و پیچشهاست.
هوش مصنوعی: به او گفتم: چرا غم همچون یک چاقوی تیز به جانم آسیب میزند؟ او پاسخ داد: این به خاطر آن است که مژگان من مانند چاقویی تیز بر قلبم فرود میآید.
هوش مصنوعی: به او گفتم: چرا من اشک میریزم و کامم تلخ است؟ پاسخ داد: به خاطر یادآوری کسی که لبهایش شیرینتر از شکر بود.
هوش مصنوعی: به او گفتم: چرا دل من اینقدر درد دارد و پاره پاره است؟ او پاسخ داد: به خاطر زیبایی ابروهایت که همچون خنجری زهرآلود است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: چرا زیبایی تو مثل کمان به سراغ من آمده است؟ او پاسخ داد: به خاطر چشمان زیبای ترکان است که مرا مانند کمان میسازد.
هوش مصنوعی: به او گفتم: به اشکها و چهرهام بخند، به خاطر عشقات. او در پاسخ گفت: هیچکس نمیتواند مرا با پول و ثروت فریب دهد.
هوش مصنوعی: گفتم به او: یکی از جانبازان خود را بشمار تا به من بپیوندد. او پاسخ داد: این حرف نادرست است، زیرا جانم را ترک نمیکنم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: بگذار جامی از شراب خالص بر من بریزی. او پاسخ داد: برای من، آنچه از شراب میگون است، خوشایندتر است.
هوش مصنوعی: گفتم به او: رنگ اشک من مثل مرجان است، چه کسی این گوهر را برایم فراهم کرده؟ او جواب داد: کسی که این مرجان پرگوهر را به من داده است.
هوش مصنوعی: گفتم: یک شب در آغوش تنگ تو را در خواب میگیرم. او پاسخ داد: چه زمانی غیر از خورشید میتواند همخوابهی من باشد؟
هوش مصنوعی: گفتم: دوست دارم یک بار دیگر زیباییهای گلستان را ببینم. او جواب داد: بهتر است که به جای آن، روی زیبای من را تماشا کنی.
هوش مصنوعی: به او گفتم: بوی خوش عطر را بر موهایت بکن. او پاسخ داد: بوی زیباتر از زلفهای تو به من میرسد.
هوش مصنوعی: به او گفتم: من را هم جزو خدمتگذاران خودت حساب کن. او پاسخ داد: جایگاه من بر روی آسمانها است و ستارهها خدمتگزار من هستند.
هوش مصنوعی: به او گفتم: با این بدن زیبا چرا دلت سنگین است؟ او پاسخ داد: این ویژگی از ابتدا با من بوده و به خاطر مادرم است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا هیچ بر جان و دلم رحم نخواهی کرد؟ او پاسخ داد: رحم به دل کافر چه معنا دارد؟
هوش مصنوعی: به او گفتم: ای زیبای سخت دل، زیبایی تو دل مرا میرباید. او پاسخ داد: چنین زیبایی دلربا، حقیقتاً از جانب داور است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: ای ماه، کنارم بنشین و نشانی از خودت به من بده. او در پاسخ گفت: اگر ماه را بر زمین بگذاری، مرا در آغوش خواهی گرفت.
هوش مصنوعی: من به او گفتم که از بهشت و چشمه کوثر برایم دلیلی بیاور. او پاسخ داد: همین که چهره و لبهای آن بهشت و کوثر در من وجود دارد، خود دلیلی است کافی.
هوش مصنوعی: گفتم: این تاج خوشبو که بر سرت است به چه دلیلی بر روی تو قرار دارد؟ او گفت: این تاج هدیهای است از خاک پای پادشاه که به من داده شده است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: بگو کدام پادشاه را باید ببوسم؟ او پاسخ داد: پادشاهی که محبتش در دل من پنهان شده است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آن شاهی که نامش ناصرالدین است. او پاسخ داد: تو با این نام، جانم را زنده کردی، این نامی است که جانم را پرورش میدهد.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آن پادشاهی که بگوید آسمان، مقر فرمانروایی من است. او پاسخ داد: آن خسرو (پادشاه) که بگوید ستارهها سپاه من هستند.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا میتوانی ستایشی برای او بسازی؟ پاسخ داد: خود ستایش او از تمامی فکر و اندیشهام بیشتر است.
هوش مصنوعی: گفتم: آیا میتوانی در جنگل توصیفش راهی پیدا کنی؟ او پاسخ داد: نیرویی برای تلاش در این کار ندارم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا نشانهای از روشنایی و دانایی پادشاه داری؟ او پاسخ داد: من آنقدر توانایی ندارم که ماه و خورشید را تسخیر کنم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: از مقام والای او چه اطلاعاتی داری؟ پاسخ داد: من به اندازهای از عرفان و مقام پیامبر بالا نیستم که به معراج او پی ببرم.
هوش مصنوعی: از او پرسیدم آیا دربارهی دنیای بزرگی که پر از generosity و سخاوت است چیزی میدانی؟ او پاسخ داد: اگر بخواهی میتوانی در این دریای وسیع غرق شوی.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا چیزی از پیروزیهای شاه میدانی؟ او پاسخ داد: وقتی داستان شاهنامه به یاد من میآید، هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست.
هوش مصنوعی: به او گفتم: درباره ستایش خسرو و خاندانش صحبت کن. او پاسخ داد: اگر عقل من از شدت اضطراب نباشد، سخن میگویم.
هوش مصنوعی: گفتم: از میان کسانی که زیر سایه سلطان هستند، چه کسیست؟ او پاسخ داد: مسعود، همان کسی که سایه کمک او بر سر من است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا میتوانی چیزی از خوششانسی او بگویی؟ جواب داد: بله، اگر خوششانسی او به من کمک کند.
هوش مصنوعی: به او گفتم: ترس خود را کنار بگذار و از جان شکار حرف بزن. او پاسخ داد: اگر آن اژدها به جای خود باقی بماند، جرأت من نیز همینقدر است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: از آن وسعت بگو که در آن روز قیامت برپا میشود. او پاسخ داد: این یادآوری تو مرا به یاد آن میدان محشر انداخت.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا هیچوقت یاد خورشید را با رأی او فراموش نمیکنی؟ گفت: برای من با آن چشمان نابینایم هیچ کاری با خورشید نیست.
هوش مصنوعی: به او گفتم: این پادشاه همچون اسکندر نیست. او در جواب گفت: ذکر اسکندر برای من بیاحترامی است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: کدام یک بهتر است، قرارداد پادشاه یا قرارداد سنجر؟ پاسخ داد: قرارداد او برای من از قرارداد سنجر بهتر است.
هوش مصنوعی: به او گفتم که علت خشم او چیست که باعث آتشسوزی میشود؟ او پاسخ داد: اگر بگویم، باعث میشود که جهنم من را رها کند.
هوش مصنوعی: گفتم: مسعود عادلتر است یا نوشیروان؟ او پاسخ داد: من قصهی کسری را از حفظ دارم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: هر کشوری به برکت عدل و انصاف او رشد کرده است. پاسخ داد: اما دارالدوله (دارایی و کشور من) چه میشود؟ کجا میتواند کشور من باشد؟
هوش مصنوعی: به او گفتم: فرماندهی عادل را برای این سرزمین تعیین کردهاند. او گفت: چه خوب، از آن خبر خوش به من اطلاع بده.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا حسام الملک لقب سلطان را دارد؟ او پاسخ داد: تیغ شادی من به خاطر این خبر پرارزش است.
هوش مصنوعی: گفتم آیا نشانی از امیر داری؟ او پاسخ داد: نشانه من، زیبایی چشمانم است که مثل تیغی تیز است و تو را شکار میکند. به من نگاه کن تا متوجه شوی.
هوش مصنوعی: به او گفتم که از رفتار او با خودت نگرانم، او پاسخ داد: اگر بوی زلف من را که مانند عنبر است احساس کنی، به من احساس نزدیکتری خواهی داشت.
هوش مصنوعی: به او گفتم: آیا شعری به این زیبایی در وصف میر دیدهای؟ او پاسخ داد: نه، هرچند شعرها بسیار زیاد است، اما این شعر از همه آنها برای من خاصتر است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: پیش از این، کسی اینگونه در مدح دیگری صحبت نکرده است. او پاسخ داد که نه، من چیزی از هیچ یک از دانشمندان به یاد ندارم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: کسی میتواند در این هنر ستایشی بگوید؟ او پاسخ داد: اگر کسی الهام بگیرد، باید به او گفت که کافر است.
هوش مصنوعی: به او گفتم: این ثنای تو باعث حفاظت از هر آسیب است. او پاسخ داد: برای اینکه آن را به صورت حرز درآورم، آن را در دفتر من بنویس.
هوش مصنوعی: به او گفتم: عمر ملک جاودان را از خداوند بخواه. او پاسخ داد: این آرزو را از خداوند بزرگ خود نمیتوان خواست.
هوش مصنوعی: به او گفتم: همیشه در سایه سلطانی پایدار بمان. او پاسخ داد: این امیدی است که من از تغییرات ستارهها دارم.
هوش مصنوعی: به او گفتم: امیدوارم که آیندهام پر بار و خوشسرسبز باشد. او پاسخ داد: برای رسیدن به خواستههایم، این تلاش و زحمتی که میکشم، میتواند ثمربخش باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گوهری گویا کزو شد دیده پرگوهر مرا
کرد مشکین چنبر او پشت چون چنبر مرا
عشق او سیمین و زرّین کرد روی و موی من
او همی خواهد که بِفریبد به سیم و زر مرا
تا مرا دل آس شد در آسیای عشق او
[...]
کوه گفت: از شرم حلمش عاشقم بر ماه دی
زانکه باد ماه دی در سر کشد چادر مرا
گر چه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا
در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا
آرزویی هر زمان در دل بر آتش می نهم
آتش بی دود، باشد عیب چون مجمر مرا
جوهر آیینه من چون زره زیر قباست
[...]
گر به دام افتد هوای گلستان در سر مرا
آتش پرواز گردد یاد بال و پر مرا
آهن شمشیر من در صلب خارا برق بود
سوخت خون ساده لوحی در رگ جوهر مرا
صیقل آیینه ام در سنگ خارا می نمود
[...]
آن نگار چیت گر آمد شبی بر سر مرا
نیست دیگر آرزوی بالش و بستر مرا
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.