گنجور

 
ابن یمین

مرا که طوطی شکر فشان گلشن قدس

چو پیش بلبل نطق اوفتد پر اندازد

عروس این تتق سبز زرنگار ز شرم

چو بکر فکر مرا دید زیور اندازد

فریب و ریو ز سودائیان بیمایه

بدان رسید که سود و زیان بر اندازد

ولی مهابت ان افضل زمین و زمان

که منشی فلکش زیر پا سر اندازد

غیاث دولت و ملت که بحر خاطر او

گه تلاطم امواج گوهر اندازد

فلک شود همه تن آفتاب اگر رایش

بلطف سایه بر این سبز منظر اندازد

چنان ببست زبانشان که پیش کس پس ازین

که راست زهره که رمزی از آن در اندازد

همیشه تا دم باد خزان چو اهل کرم

بروی خاک پر از شاخها زر اندازد

مباد حاسد جاهت جز آنچنان که ز جزع

فراز صفحه زر گوهر تر اندازد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

به بوسه یار من از پسته شکر اندازد

به بذله از صدف لعل گوهر اندازد

سوی زمین چو ز مشرق فرو رود خورشید

شفق بهانه از رشک خون بر اندازد

ز مهر روی چو ماهش قیامتی آمد

[...]

ناصر بخارایی

اگر نقاب شب از روی مه براندازد

ز مهر فتنه به شام و سحر در اندازد

غلام هندوی آن طرهٔ چو شمشادم

که سایه بر رخ خورشید انور اندازد

اگر فرستد پروانه‌ای به دست خیال

[...]

خیالی بخارایی

ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد

به هر دیار که رو آورد براندازد

گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی

نخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد

میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیب

[...]

صائب تبریزی

چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد

به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد

خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند

حباب وار کلاه از طرب براندازد

ز بس که تشنه سرگشتگی است کشتی من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه