گنجور

 
ابن یمین

بر اوج فلک رایت سروری را

ز جمع بزرگان کسی میرساند

که داد و ستد باشدش با سخنور

زری میدهد گوهری میستاند

چنین گر نباشد چرا مرد فاضل

باستد بپا پیش او مدح خواند

چه خوش نکته ئی گفت شیرین زبانی

کز او تا جهان باشد این نکته ماند

طمع چون بریدم من از مال خواجه

زنش غر که خود را کم از خواجه داند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

زهی تازه رویی که خلق لطیفت

ز سندان به دی ماه گل بشکفاند

به بستان چو بلبل دبستان بسازد

بجز مدحت از دفتر گل نخواند

صبا گر ز انصافت آگاه گردد

[...]

ابن یمین

ترا فضل بر دیگران بیش از آن نیست

که تو می‌دهی چیز و او می‌ستاند

چو ندهی و نستاند آن فضل بر خاست

چو اویی و بر او چه رجحان بماند

طمع چون بریدم من از مال خواجه

[...]

خیالی بخارایی

گر ای اشک دیده به خویشت بخواند

مرو کآن سیه‌رو تو را می‌دواند

کسی نیست کآنجا رساند پیامم

مگر نالهٔ من به جایی رساند

مرا در شب هجر او کیست بر سر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه