با سنگ بت سنگدلم گفت ز مائی
گفتم عجمی گوی ز آبی نه زمانی
هر سو که نظر می فکنم روی تو بینم
پیدائی وپنهان و ندانیم کجائی
گویندخدائی وخود آئی به حقیقت
ناخواسته اندر بر دلها چوخود آئی
دیدم گهی اندر حرمی گه به کلیسا
هر خانه که رفتیم در اوخانه خدائی
خواهی که نگردد کسی آگه ز تو اما
چون ماه نو از هر طرف انگشت نمائی
شوری ز نمک دور نگشته است ونگردد
شوری ز تو درماست زما از چه جدائی
اقبال بلنداست مرا از تو چه گردد
گر بر رخ بختم در دولت بگشائی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و معشوق میپردازد و در آن شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق ابراز میکند. او میگوید که هر جا نگاه میکند، چهره معشوق را میبیند، حتی در مکانهای مقدس، مثل مسجد یا کلیسا. شاعر به این موضوع اشاره دارد که خداوند در دلها حضور دارد و به نوعی میتوان معشوق را تجلی خداوند دانست. او در نهایت به جدایی و longing (اشتیاق) خود اشاره میکند و از این میگوید که اگر شانس و اقبال بلند به او روی کند، چگونه قادر است زندگیاش را تغییر دهد.
هوش مصنوعی: با سنگ بیاحساس دل سختگیرم صحبت کردم و چون پرسید از کجایی، گفتم زبانم غیر از این زبانی است و مانند آب روانی از اطراف میآید، نه از زمان خاصی.
هوش مصنوعی: هر جا که نگاه میکنم، چهرهی تو را میبینم، هم در آشکار و هم در نهان، ولی نمیدانم که کجایی.
هوش مصنوعی: میگویند که خداوند در دلها جلوهگر میشود و انسان به طور ناخواسته به درون خود مینگرد و او را در دل خویش مییابد.
هوش مصنوعی: در هر مکانی که رفتیم، چه در معبد و چه در کلیسا، احساس کردم که خداوند در آنجا حضور دارد و در دل هر خانهای که وارد شدیم، نشانهای از وجود خدا را یافتیم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی کسی از تو خبر نداشته باشد، باید مانند ماه نو باشید که در آسمان از هر طرف دیده نمیشود و در عین حال محفلی از خود را به نمایش نگذاری.
هوش مصنوعی: شوق و شور عشق هرگز از تو دور نشده و نخواهد شد، چون این شور در وجود ماست. پس چرا باید از هم جدا شویم؟
هوش مصنوعی: بلندی آرزوهایم را از تو چه تاثیر میتواند بگذارد، اگر تو در مقدر من را در حالت خوشبختی و سرزندگی قرار دهی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون آب ز بالا بگراید سوی پستی
وز پست چو آتش بگراید سوی بالا
علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزی
ما را ز نه چیزی برسانید به چیزی
ما کبک دری بوده گریزیده ز کبکی
او کرده دل ما چو دل باز گریزی
تا ما ز پی تنقیت و تقویت او
[...]
اذا ما خلوت الدّهر یوما فلا تقل
خلوت و لکن قل علیّ رقیب
یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی
زان باده که با بوی گل و گونۀ لعلست
قفل دَرِ گُرمست و کلید درِشادی
ای یافته از روی تو و رای تو دنیا
حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی
از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع
نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی
احوال مرا نزد تو دانی که نباشد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.