گنجور

 
بلند اقبال

با سنگ بت سنگدلم گفت ز مائی

گفتم عجمی گوی ز آبی نه زمانی

هر سو که نظر می فکنم روی تو بینم

پیدائی وپنهان و ندانیم کجائی

گویندخدائی وخود آئی به حقیقت

ناخواسته اندر بر دلها چوخود آئی

دیدم گهی اندر حرمی گه به کلیسا

هر خانه که رفتیم در اوخانه خدائی

خواهی که نگردد کسی آگه ز تو اما

چون ماه نو از هر طرف انگشت نمائی

شوری ز نمک دور نگشته است ونگردد

شوری ز تو درماست زما از چه جدائی

اقبال بلنداست مرا از تو چه گردد

گر بر رخ بختم در دولت بگشائی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون آب ز بالا بگراید سوی پستی

وز پست چو آتش بگراید سوی بالا

سنایی

علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزی

ما را ز نه چیزی برسانید به چیزی

ما کبک دری بوده گریزیده ز کبکی

او کرده دل ما چو دل باز گریزی

تا ما ز پی تنقیت و تقویت او

[...]

میبدی

اذا ما خلوت الدّهر یوما فلا تقل

خلوت و لکن قل علیّ رقیب‌

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست‌

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

محمد بن منور

زان باده که با بوی گل و گونۀ لعلست

قفل دَرِ گُرمست و کلید درِشادی

ادیب صابر

ای یافته از روی تو و رای تو دنیا

حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی

از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع

نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی

احوال مرا نزد تو دانی که نباشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه