گنجور

 
بلند اقبال

ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی

یعنی که خون شوی وز چشمم به در شوی

فرموده دوست نیست به دیوانگان حرج

کن سعی تا ز زلف وی آشفته تر شوی

گر عاشقی بعارض دلدار همچومن

باید به پیش تیر ملامت سپر شوی

هیچ از دهان دوست حکایت نمی کنم

ترسم ازرازهای نهانی خبر شوی

خون گشته ای دلا ونیی کامل العیار

جا کن به زلف یار که تا مشک تر شوی

چون وچرا مکن که چنین شد چنان نشد

حکم است تامطیع قضا وقدر شوی

نه تند شو نه ترش نما رو نه تلخ گو

شیرین به کام تا که چو شهد وشکر شوی

اقبال تو بلندشود همچو من اگر

از خاک راه خوارتر وپست تر شوی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حافظ

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

[...]

صائب تبریزی

چندان به خضر ساز که از خود بدر شوی

کز خود برون چو خیمه زدی راهبر شوی

چندان تلاش کن که ترا بی خبر کنند

چون بی خبر شدی ز جهان باخبر شوی

شبنم به آفتاب رسید از فروتنی

[...]

رضاقلی خان هدایت

خواب و خورت ز مرتبهٔ عشق دور کرد

آنگه رسی به دوست که بی خواب و خورشوی

دست از مس وجود چو مردانِ ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

بلند اقبال

چشمت خدای داده که صاحب نظر شوی

هم گوش و هوش تا که ز عالم خبر شوی

از دل اگر نبینی وگر نشنوی ز جان

از چشم وگوش به بود ار کور وکر شوی

دست وترنج را همه بری به روی هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه