گنجور

 
بلند اقبال

زلف تو سرکش است و دل من مشوش است

ز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

دیدم که صبر خار و فراق توآتش است

از بهر بردن دل من چشم مست تو

دایم به زلف پرشکنت در کشاکش است

بر بوده چهره تو دل از دست شیخ وشاب

باد آفرین به جان توچهرت چه دلکش است

تیر و کمان چو از مژه و ابروی تو داشت

هر کس که دید چشم تو را گفت آرش است

حاجت کجا بودبه می کوثرش دگر

هر کس ز باده لب لعل تو سرخوش است

اقبال من که گشته به عالم چنین بلند

از فیض عشق آن بت عیار مهوش است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فلکی شروانی

در معرکه چو آتش و بهرام سرکش است

شاید که فخر تخمه بهرام و آرش است

چون عرصه زمین ز بهار آسمان وش است

عالم چو عیش او خوش و چون طبع او کش است

گیتی چو فرش باغ ز فرش منقش است

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از فلکی شروانی
ادیب صابر

شادم زدل که عاشق آن زلف دلکش است

از عشق عشق اوست که با دل مرا خوش است

زلفین او کشم که سر زلف او مرا

دلبند و دلفریب و دلارام و دلکش است

طوفان زآب خیزد و تا عاشقم بر او

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
خاقانی

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است

جای فزاع نیست که گیتی مشوش است

ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است

برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است

چون مار ارقم است جهان گاه آزمون

[...]

مولانا

ساقی بیار باده که ایام بس خوشست

امروز روز باده و خرگاه و آتش است

ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف

مجلس چو چرخ روشن و دلدار، مَهوش‌است

بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست

[...]

حکیم نزاری

مشتاق روی دوست که حالش مشوش است

گر پابرهنه بر سر آتش رود خوش است

از سوختن گزند نباشد خلیل را

گر زان که شش جهات جهان جمله آتش است

چون تیر بی حجاب شوم در سرای دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه