گنجور

 
بلند اقبال

چون پریشانی به زلف یار دارد عالمی

در پریشانی دل ما زآن نمی آرد غمی

گر کسی بر هر چه یزدان داده روزی قانع است

کی کجا منت کشد هرگز ز جود حاتمی

من به دل گفتم سخن شد شهره در هر انجمن

ای دریغا نیست در عالم رفیق محرمی

چشم گریانست کس باشد به روز ار مونسی

شمع سوزان است و بس دارم به شب گر همدمی

جز تو نبود کس اگر ظاهر شود یوسف رخی

آن توئی وبس بود در دهر اگر عیسی دمی

پادشاهانند در عالم بسی با تاج وتخت

آن سلیمان زمان باشد که داردخاتمی

چشمت ار دارد ز مژگان لشکر افراسیاب

هم مرا باشد بحمدالله دل چون رستمی

می کند ناسور زخم ار بشنود بوئی ز مشک

مشک زلفت زخم دل را گشته نیکومرهمی

ابر چون چشم بلنداقبال گرید کی کجا

چون نماید خودنمایی پیش دریا شبنمی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

گر نشینم با تو در خلوت به شادی یک دمی

از غبار خود نبیند چشم دل دیگر نمی

حاصل از عالم دمی دانم که گویم با تو راز

اهل دلرا زین دمی خوشتر ز ملک عالمی

ایدل از دلبر مدار امید شادی بهر آنک

[...]

خواجوی کرمانی

ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی

رهروان راه عشقت هر دمی در عالمی

با کمال قدرتت بر عرصه ی ملک قدم

هر تف آتش خلیلی هر کف خاک آدمی

طور سینا با تجلی جمالت ذره ئی

[...]

حافظ

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

[...]

نسیمی

گوهر دریای وحدت آدم است، ای آدمی

گر چو آدم سر اسما را بدانی آدمی

زنده باقی شو، ای سی و دو نطق لایزال

حاکم نطقی و نطق عیسی صاحب دمی

گر ببینی صورت خود را به چشم معرفت

[...]

جامی

موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی

می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی

اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است

اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی

زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه