گنجور

 
بلند اقبال

ای ترک مشک طره کافور روی من

دور از رخ توگشته چو کافور موی من

سازی مس وجود مرا زره ده دهی

گرافکنی نظر ز کرامت به سوی من

زد آتشی به خرمن عمرم هوای او

عشق رخش بریخت به خاک آبروی من

گفتم ندانم از چه دلم مست وبی خود است

گفتا که خورده باده ناب از سبوی من

گفتم که مبتلای زکامم به سال ومه

گفتا مگر رسیده به مغز تو بوی من

گفتم که ره مرا به بهشت برین بود

گفتا بلی گرت گذر افتد به کوی من

اقبال من بلنداز آن شد که روز وشب

از سروقامت تو بود گفتگوی من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

ای برده آتش رخ تو آب روی من

رفته دل از محبت و رفته ز کوی من

با روی نیکوی تو نماندست هیچ بد

کز روی نیکوی تو نیامد بروی من

نی از تو هیچ وقت سلامی بنزد من

[...]

نصرالله منشی

ای باد صبح دم گذری کن بکوی من

پیغام من ببر ببر ماه روی من

خاقانی

از عشق دوست بین که چه آمد به روی من

کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من

از عشق یار روی ندارم که دم زنم

کز عشق روی او چه غم آمد به روی من

باری کبوترا تو ز من نامه‌ای ببر

[...]

سلمان ساوجی

ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من

عشق است عادت تو و دردست خوی من

جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!

آن روز را که کم شود این آرزوی من

برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:

[...]

جامی

چین در جبین فکنده گذشتی به سوی من

زنجیر کرده ای در رحمت به روی من

از زخم ناخنم تن لاغر شد استخوان

باز آکه شد سفید ز هجر تو موی من

بود آرزوی خاطر من خط بر آن عذار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه