گنجور

 
بلند اقبال

نه من به عشق تو امروز خسته وزارم

که کرده اندبه روز ازل گرفتارم

بگفتم از پی خوبان دلا مروگفتا

گمانم اینکه یقین کرده ای که مختارم

مگر به دست من است اختیار من بگذار

که تا بسوزم و سازم کنی چه آزارم

به دست هیچ کسی اختیار کاری نیست

توگرخبر نیی از کار من خبر دارم

به گردن است مرا رشته ای ز طره دوست

به هر طرف که کشد می روم چو ناچارم

گهی مرا به یمین می بردگهی به یسار

گهی عزیز نماید گهی کند خوارم

کسی که آمده اقبال اوبلند از عشق

چرا خبر نبود از من و ز اسرارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ازرقی هروی

ایا بفضل و کرم یاد کرده از کارم

زیاد کرد تو بسیار شکرها دارم

خصایل تو سزاوار مدحتند همه

بجلوه کردن آن من رهی سزاوارم

چنان کنم بسعادت که تا کم از یکسال

[...]

سوزنی سمرقندی

نظامی ارچه نمرد است مرده انگارم

به نظم مرثیتش حق طبع بگذارم

چه گر نمیرد و آنگاه مرثیت گویم

چو نشنود که چه گویم چه سود گفتارم

لطیف مرثیتی پیش او فرو گویم

[...]

انوری

خدایگانا سالی مقیم بنشستم

به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم

همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم

همی نگردد کارم نفیر چون دارم

نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورم

[...]

خاقانی

از آن قبل که سر عالم بقا دارم

بدین سرای فنا سر فرو نمی‌آرم

نشاط من همه زی آشیان نه فلک است

اگرچه در قفس پنج حس گرفتارم

نه آن کسم که درین دام‌گاه دیو و ستور

[...]

مولانا

نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم

که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم

که من تو را نگذارم، به لطف بردارم

رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه