گنجور

 
بلند اقبال

تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبر

شد فغانم رعد وآهم برق وچشمم ز اشک ابر

نیست جز مردن مرا دیگر علاجی از طبیب

چاره درد دلم را رو مده داروی صبر

زنده گردم خیزم از جا وکفن درم ز شوق

گر کسی نام تو را تلقین من گوید بهقبر

اینقدر دانم که هستم عاشق رخسار تو

خواه خوانندم مسلمان خواه ترسا خواه گبر

از مکافات عمل غافل مشوبیمار شد

بر دل من چشم خونخوار تو از بس کردجبر

گفتی ار خواهی وصالم در فراقم صبر کن

در دل تنگ بلند اقبال نبود جای صبر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

با چنین طالع چنین سروی کیم آید ببر

من بدینسان بی زر وو آن سرو بستان سیمبر

امیرعلیشیر نوایی

آنکه شرح حرف هجرش کام جانرا ساخت مر

از زبور عشق دان هم بیناتش هم ز بر

بسکه وصف او بود ورد زبان عبد و حر

گشته است از در نظم اهل طبق آفاق پر

ادیب الممالک

آرم از قول بزرگان مه برون از زیر ابر

طاعت عالم کنم تا بشکنم بازار جبر

گرم گردم در تماشای پلنگ و شیر و ببر

منع نتوانم نمود از مردم بی تاب و صبر

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه