گنجور

 
بلند اقبال

دردا که هیچکس نبود دادرس مرا

آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا

دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر

جا داده اند از چه به کنج قفس مرا

خون شددلم که جای هوس بود اندر او

جای هوس نمانده چه جای هوس مرا

چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرخ

تهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا

بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسی

ای روزگار جور تو گر نیست بس مرا

هستم بلند اقبال اما چو بنگری

گردون نموده پست تر از خار وخس مرا

من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدن

زحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

ای بوده ورد مدحت تو همنفس مرا

در تنگنای حادثه فریادرس مرا

حکیم نزاری

با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا

بی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا

مشتاقِ دوستانم تا می رود نفس

هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا

لبّیکِ دوست می زنم و مست می دوم

[...]

اوحدی

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا

سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم

بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا

از روزگار غایت مطلوب من کسیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی
صوفی محمد هروی

از جمله دردها غم آن دوست بس مرا

بر باد بر دهد چه کنم این هوس مرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
وحشی بافقی

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا

من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر

این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا

روزی که میرم از غم محمل نشین خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه