گنجور

 
بلند اقبال

زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کند

چشم تو می خورده وزلف تو مستی می کند

عارفان را شد دهان تو دلیل نیستی

لیک هنگام سخن دعوی هستی می کند

می پرستان را پرستش می کنم از جان و دل

چون که لعل باده نوشت می پرستی می کند

دل به چشمت خواستم بدهم ز من زلفت ربود

جرم برمن نیست زلفت پیشدستی میکند

می طپد دل در برم مانند ماهی دور از آب

زلف پرچین و خمت هر گه که شستی می کند

تا بلنداقبال گردید از وصالت سرفراز

پیش قدر اوبلندافلاک پستی می کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
طغرل احراری

دل به طاق ابروی او می‌ْپرستی می‌کند

چون کبوتر در رواق کعبه مستی می‌‌کند

از بلندی کی رسم در ذروه آن آستان

طالع اقبال سستم سخت پستی می‌کند!

سرمه دارد آرزو چشم از غبار مقدمش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه