گنجور

 
بلند اقبال

هیچ می‌دانی که هجرانت چه با من می‌کند

می‌کند با من همان کآتش به خرمن می‌کند

سرو آزاد ار ببیند قامت دلجوی تو

بندگی را طوق چون قمری به گردن می‌کند

افتد ار چشم مسافر بر جمالت عمر را

در همان جایی که می‌باشی تو مسکن می‌کند

حاجت تیر و زره نبود تو را در روز رزم

زلف و مژگان تو کار تیر و جوشن می‌کند

خویشتن را زلف تو چون زاهد وسواس دار

پیش چشم مست تو برچیده دامن می‌کند

در کلیسا گر گذار آرد بت ترسای من

کافرم گر سجده پیش بت برهمن می‌کند

از رخ و زلف و خط و چشم و دهان و قد خویش

هر کجا بنشیند آنجا را چو گلشن می‌کند

می‌نجنبد از لب چون شکرش خال مگس

هر چه زلفش خویشتن را بادبیزن می‌کند

می‌کند یغما دل و دین از کف پیر و جوان

نه هراس از مرد و نه اندیشه از زن می‌کند

دلبر ما بر خلاف رسم اهل روزگار

دوست را محروم و احسان‌ها به دشمن می‌کند

رستگار آن کس بود ای دل که اندر هر مقام

نه نعم گوید نه لا نه ما و نه من می‌کند

تیشه و بازوی فرهاد ارچه در کار است لیک

بیستون را بیستون شیرینِ ارمن می‌کند

چون بنفشه روسیاهی عاقبت بار آورد

هر که خود را ده‌زبان مانند سوسن می‌کند

بر بلنداقبال دنیا همچو چشم سوزن است

بس که خود را تنگدل چون چشم سوزن می‌کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

شاه عالم روز کین چون قصد دشمن می‌کند

تیغش از یک تن دو و تیر از دو یک تن می‌کند

شاه شاهان جهان آنکو به گرز گاوسار

شیرمردان را به گاه حمله چون زن می‌کند

سرور گردنکشان سلطان نظام ملک و دین

[...]

جامی

وقت گل خوش آن که جا بر طرف گلشن می‌کند

دیده را زآب روان و سبزه روشن می‌کند

خانه دل را که از دود زمستان تیره بود

در حریم بوستان از دیده روزن می‌کند

همچو نرگس می‌نهد بر کف به عشرت جام می

[...]

صائب تبریزی

دیده‌ها را چهرهٔ گلرنگ گلشن می‌کند

روی آتشناک، شمع کشته روشن می‌کند

بی‌حجابی بر فروغ حسن باد صرصرست

شرم، خوبی را چراغ زیر دامن می‌کند

خانه چشم زلیخا شد سفید از انتظار

[...]

قدسی مشهدی

شمع وصلت هرکه را شب خانه روشن می‌کند

روزنش در خانه، کار چشم دشمن می‌کند

تازه شد داغ کهن بر دستم از بس سوده شد

آستین بر آتش من کار دامن می‌کند

کاش در میخانه هم خالی کند پیمانه‌ای

[...]

سلیم تهرانی

از فروغ چهره، گلخن را چو گلشن می‌کند

از نگاه گرم، شمع کشته روشن می‌کند

گر به دامانم غباری نیست از خاک رهش

این همه گرمی چرا اشکم به دامن می‌کند

حسن او از گریهٔ من دارد این رونق، که آب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه