زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد
که مشوش بود آنکس که درآتش باشد
بر دلم نقش گرفته است خیال رخ دوست
منزل اوست دلم خواست منقش باشد
شاه شطرنج غم عشق تو تا شد دل من
مات در پیش رخت آمده درکش باشد
مبتلا شد به بلا گر دل ما خوشحالیم
عاشق روی تو باید که بلاکش باشد
چشمت از راست کشد طره ات از چپ به میان
بر سر خته دلم این چه کشاکش باشد
ترسم از اینکه ببرند سر زلف تورا
بسکه در کشور شه رهزن وسرکش باشد
خواستم چاره درد دل خود را ز طبیب
گفت بوس از لب یار و می بی غش باشد
خویش راخودکشم و خوشدلم از کشتن خویش
دلت از قتل بلنداقبال ار خوش باشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات و دردهای عاشقانه خود سخن میگوید. زلف معشوق به خاطر آتش عشق میلرزد و دل شاعر با خیال چهره او منقش شده است. شاعر به بازی شطرنج عشق اشاره میکند که در آن قلبش به مات افتاده است. او به بلای عشق مبتلاست و میگوید که عاشق باید این بلا را تحمل کند. همچنین به کشاکش عشق و زیبایی چشمان معشوق اشاره میشود و ترس از سرقت زلف او نیز ابراز میگردد. در نهایت با ذکر امید به درمان دل، شاعر به کشته شدن احساسات خود اشاره میکند و از وضعیت خود راضی است.
هوش مصنوعی: زلف یار به خاطر آن ناپایدار و بینظم است که خود او هم در آتش شور و اشتیاق قرار دارد.
هوش مصنوعی: در ذهن من تصویر چهره دوست جا گرفته است و دل من آرزو دارد که همیشه این تصویر در دل بماند.
هوش مصنوعی: غم عشق تو باعث شد که دل من در برابر زیبایی تو مانند یک مهره شطرنج مات شود. به همین دلیل، باید این احساس را درک کنی و به آن توجه کنی.
هوش مصنوعی: اگر دل ما به درد و مشکل مبتلا شده و در رنج است، خوشحالیم؛ چون عاشق تو باید در مصیبتها و مشکلاتت شریک باشد.
هوش مصنوعی: چشمانت از سمت راست به من نگاه میکنند و موهای وز کردهات از سمت چپ به چهرهام میریزد. این چه درگیری و تنشی است که در دل من ایجاد کردهای؟
هوش مصنوعی: میترسم که به خاطر زیبایی موهای تو، تو را بربایند، زیرا در این سرزمین افرادی وجود دارند که بیرحم و دزداناند.
هوش مصنوعی: من به دنبال راه حلی برای درد دل خود بودم و پزشک به من گفت که تنها بوسهای از لب محبوب و نیکویی هم چون شراب، میتواند شفای دل من باشد.
هوش مصنوعی: من خود را به دست خود میکشم و از کشتن خود راضیام، اگر قلبت از این سرنوشت شاد باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا سر زلف تو شوریده و سرکش باشد
کارمن چون سر زلف تو مشوش باشد
عشقت آن خواست که در راه تو تا جان دارم
بار عشق تو بر این جان بلاکش باشد
تا کمان تو بود ابرو و تیرت مژگان
[...]
نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشد
ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد
صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان
[...]
باده چون بی غش و ساقی چو پریوش باشد
دعوی توبه درین وقت چه ناخوش باشد
صفت جام جهان بین که حکیمان گویند
رمزی از جام بلور و می بی غش باشد
مدعی گر نخورد می بگذارش که مدام
[...]
ذوق دیدار تو در جان بلاکش باشد
راحت کعبه پس از زحمت ره خوش باشد
حاجت سوختنم نیست چه دورم ز لبت
ماهی از آب چه شد دور در آتش باشد
با پریشانی خود شادم از آن میترسم
[...]
نقد صوفى نه همین صافى بیغش باشد
اى بسا خرقه که شایستهى آتش باشد
صوفى ما که ز ورد سحرى مست شده
شامگاهش نگران باش که سر خوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.