آشفتگی زلف تو آشفته ترم کرد
لعل لب میگون تو خونین جگرم کرد
از روز ازل دهر به شور و شرم انداخت
تا از عدم آورد وز جنس بشرم کرد
من از همه اوضاع جهان آگهیم بود
عشق تو بدین گونه ز خود بی خبرم کرد
من مشرق ومغرب همه در زیر پرم بود
بی مهری تو بسمل پرکنده پرم کرد
از درد دلم هیچ کس آگاه نمی بود
رسوا به بر خلق جهان چشم ترم کرد
سر رشته تدبیر به در رفت ز دستم
تا دهر گرفتار قضا و قدرم کرد
اقبال بلندی که خداوند به منداد
عاشق به تو درعشق تو صاحب نظرم کرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و آشفتگی ناشی از عشق به معشوق میگوید. او به توصیف زلفهای معشوق و تأثیر لعل لبهای او بر دلش میپردازد و بیان میکند که عشق از او انسان بیخبر و آشفتهای ساخته است. شاعر به شناخت خود از اوضاع جهان اشاره میکند، اما عشق معشوق او را دچار گیجی و سردرگمی کرده است. او از بیمهری معشوق رنج میبرد و احساس میکند هیچکس از درد و رنج او آگاه نیست. سرنوشت و تقدیر نیز بر او قدرت را گرفته و او را در بند خود گرفتار کرده است. او در نهایت به اوج عشق و افتخاری که از طرف خداوند نصیبش شده اشاره میکند و از آن به عنوان موفقیت در عشق به معشوق یاد میکند.
هوش مصنوعی: آشفتگی و پیچیدگی موی تو به حالم بیشتر بینظمی بخشید و زیبایی لبهای میگون تو قلبم را زخمزده کرد.
هوش مصنوعی: از ابتدای زمان، زندگی به انسانها شور و هیجان داده است تا از عدم (وجود نداشتن) به وجود آمده و از نوع بشر به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: من به تمام احوال و وضعیتهای دنیا آگاه هستم، اما عشق تو باعث شده که از خودم بیخبر باشم.
هوش مصنوعی: من در همهجا احساس امنیت میکردم و احساس میکردم که همهچیز تحت کنترل من است، اما بیمحلی تو باعث شد که تمام آن احساسها و اطمینانها از بین برود و مرا در وضعیت ناامیدی قرار دهد.
هوش مصنوعی: هیچکس از درد دل من خبر ندارد. در میان مردم، تنها چشمانم است که رسواییام را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: تدبیر و کنترل اوضاع از دستم خارج شد و به همین خاطر تا ابد در چنگال سرنوشت و قضا و قدر گرفتار شدم.
هوش مصنوعی: خداوند به من اراده و توانایی بخشید که در عشق تو دیدگاه خاصی داشته باشم و به عشق تو علاقهمند شوم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت
سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد
خواهی که ممتّع شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کرد
خاک سر کویت چو صبا دربدرم کرد
من خود ز تو دیوانه مطلق شده بودم
زنجیر سر زلف تو دیوانه ترم کرد
گفتم به من افگن نظری، چشم ببستی
[...]
قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کرد
زهر دل کافور مزاج نظرم کرد
چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساخت
چون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد
بیش از همه در دیده غم کرد عزیزم
[...]
رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد
نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد
امید نجات من ازان زلف به خط بود
سر زد خط بیرحم و گرفتارترم کرد
فریاد که پیراهن نادیده یوسف
[...]
دیوار و در آلوده به خون جگرم کرد
هجران تو شرمنده دیوار و درم کرد
از لذت زخم آن مژه محرومی ما خواست
زان پیش که شمشیر زند بی خبرم کرد
از عکس رخت در نظرم اشک به خون شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.