گنجور

غزل شمارهٔ ۸۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

آب آیینه محال است‌کشد آتش را

بر زبان راست روان را نرود حرف خطا

خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را

استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار

شمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را

کینه‌سازی المی نیست که زایل‌گردد

روزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را

از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهد

ریش برتافته‌کم نیست بزاخفش را

بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهی

کز نمد می‌گذرانند می بیغش را

ناله‌ای هست اگرگریه عنان‌کوته کرد

ابر ازبرق چرا هی نکند ابرش را

مژه‌ای بازکن از چاک کتان هستی

نتوان دید به چشم دگرآن مهوش را

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

خارپا مانع جولان نشود آتش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام