کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
ساقیامشبچهجنون ریختبهپیمانهٔ هوش
که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا
محو اوگشتم و رازم به ملاء توفانکرد
هست حیرانی عاشق لبگویا،گویا
داغ معماری اشکمکه به یک لغزیدن
عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا
دردعشقم من و خلوتگه رازم وطن است
گشتهام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا
نذر آوارگی شوق هوایت دارم
مشت خاکیکه دهد طرح بهصحرا، صحرا
دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب
ای سرموی توسرکوب ختنها تنها
دور انسان به میان دو قدح مشترک است
تا چه اقبالکند جام لدن یا دنیا
تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفتهست
نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها
بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
کار امروزکن امروز، ز فردا، فردا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه خود میگوید. او به گریه و شکایت از دلتنگیهایش اشاره میکند و از ساقی میخواهد که عشق و جنونش را درک کند. شاعر در دنیای محبت گم شده و رازهای قلبش برملا شده است. با بیان داغ دل و عشقش به معشوق، از درد و رنج خود سخن میگوید و از نذر آوارگی و شوق به او یاد میکند. همچنین به سرنوشت و زمان اشاره کرده و تأکید میکند که باید در لحظه زندگی کرد و از امروز بهره برد. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که نباید غمها را به تأخیر انداخت و باید در لحظهای که هستیم، اقدام کنیم.
با آن گریههای تلخ، سوزناک و از سر جنون (سودا = دیوانگی و غم)،باز هم با خدا (یا با حقیقت، با سرنوشت) معامله کردهام (سودا = داد و ستد)،بهگونهای که هر قطره اشکم آنچنان سنگین و عظیم استکه گویی چون پتکی بر سرِ دریا میکوبد، نهفقط به دریا میریزد، بلکه آن را میلرزاند.
ساقی امشب چه دیوانگیای در جام ریخت که عقل از کف دادم،و دل من از صدای شیشهٔ شراب (می)، شکست.
آنقدر محو تماشای جمال دوست شدم که فاش شدن رازم در جمع غوغایی به پا کرد،گو اینکه حیرانی عاشق، خودْ زبانی گویاست، حتی اگر چیزی نگوید.
از شیوهٔ ریزش و تأثیر اشکم دچار حیرت و سوز درون شدهام؛چنانکه همین اشکِ ها باعث عافیت(درمان) زخمهایی (آبله) شده اند که روی پا پدید آمدهاند.(کاهش رنج و عذاب از دوری یار)
من در رنج عشق میسوزم و خود را مانند تبعیدی در وطنِ رازهایم میبینمو نالهام بهقدری بلند و مستمر بوده که دیگر از شنیده شدن ناله هایم توسط دیگران شرم ندارم.
من در اشتیاق تو، آواره شدن را نذر کردهام،چون مشتی خاکم که با پراکندگیاش، صحرا پدید میآید.
دل پریشان مرا حتی به اندازهی یک تار مو دریاب،ای کسی که همین یک موی تو، قدرتی دارد که دل همه زیبایان چین و ختن را خوار میکند.
دور انسان (سرنوشت انسان) مانند گردش دست ساقی میان دو جام (دو قدح) است،باید دید که بخت چه چیزی در این جام میریزد: شراب معرفت (لَدُنّی) یا شراب دنیوی.
تا خواستیم چیزی بخواهیم، آن چیز از دست رفته است،به دلیل قدر ندانستن فرصت های زندگی ، جز حسرت نصیبمان نشد.
ای بیدل! سرمایه امروز را به خاطر وعدههای آینده و غمهای فردا تلف نکن،کاری که باید اکنون کرد را به فردا مسپار!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما
نکند هیچ کس این بیادبان را ادبی
گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا
که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری
ای رفیقان من ای عمر و منصور و عطا
که شما هر سه سمائید و هوائید و صبا
کرده بیچاره مرا جوع به ماه رمضان
خبری هست ز شوال به نزدیک شما
تا به مغرب ننموده است مرا چهره هلال
[...]
شاه باز آمد برحسب مراد دل ما
ملت از رایت او ساخته عونی به سزا
خیل خیل از خدمش تعبه کرده دگر
جوق جوق از حشمش تاختنی برده جدا
سوی هر مرحله راهی (پیموده) برده یک تن
[...]
هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتا
اگر آشفته و شوریده شود هست روا
منم اینک شده آشفتهٔ آن چشم دُژَم
منم اینک شده شوریدهٔ آن زلف دو تا
هوشمن درلب ماهی است به قده سروسهی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.