گنجور

 
بیدل دهلوی

افسانهٔ وفایی اگر گوش کرده‌ای

یادم کن آنقدر که فراموش کرده‌ای

لعلت‌خموش و دل هوس‌انشای صد سؤال

آبم ز شرم چشمهٔ بیجوش کرده‌ای

خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیست

ای موج اختراع چه آغوش‌ کرده‌ای

دل نیست گوهری که به خاکش توان نهفت

آیینه است آنچه نمدپوش کرده‌ای

موی سپید پنبهٔ گوش کسی مباد

در خواب‌، سیر صبح بناگوش کرده‌ای

لغزیده برجهات پریشان‌نگاهیت

خطی دگر شد آنچه تو مغشوش ‌کرده‌ای

جزو هم چون حباب ندانم چه بار داشت

خم گشتنی که آبلهٔ دوش کرده‌ای

گر شغل هستی تو همین سعی نیستی است

امروز خواهی آنچه کنی دوش کرده‌ای

زین بیش و کم نفس به تخیل شمرده گیر

فرداست کاین حساب فراموش کرده‌ای

تصویر شمع‌، محرم سوز و گداز نیست

در ساغرت می است که کم نوش کرده‌ای

بیدل دلت به نور حضوری نبرد راه

ای بی‌خبر چراغ که خاموش کرده‌ای

 
 
 
زنده‌رود
جهان ملک خاتون

یکباره عهد یار فراموش کرده‌ای

دست مراد با که در آغوش کرده‌ای

گفتی حدیث خصم نگیری به گوش و من

دیدم به چشم خویش که در گوش کرده‌ای

ای دل اگر ز دست برفتی غریب نیست

[...]

حسین خوارزمی

ما را چو عهد خویش فراموش کرده‌ای

گویا حدیث مدعیان گوش کرده‌ای

بر روی زهره خط غلامی کشیده‌ای

چون تار طره زیب بناگوش کرده‌ای

تا قلب عاشقان شکند لشکر غمت

[...]

صائب

با زهر چشم خنده هم‌آغوش کرده‌ای

بادام تلخ را چه شکرپوش کرده‌ای؟

داریم چون قبا سر بندت هزار جا

ما را چه ناامید ز آغوش کرده‌ای؟

تا چشم را به هم زده‌ای، از سپاه ناز

[...]

مجذوب تبریزی

بازم تو غارت خرد و هوش کرده‌ای

بازم به یک نگاه تو مدهوش کرده‌ای

دانسته‌ای که حسرت ما هم قیامت است

با خود اگر تو دست در آغوش کرده‌ای

آگه تو را ز حال دل خویش چون کنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه