گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۶

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

جهان‌گرفت غبار جنون تلاشی ما

چوصبح تاخت‌به‌گردون جگرخراشی ما

حریرکسوت تنزیه فال شوخی زد

به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما

دل از تعلق اسباب قطع راحت‌کرد

نفس به ناله‌کشید از قفس تراشی ما

نداشت گرد دگر آستان یکتایی

خیال قرب شد احکام دور باشی ما

چه ظلم داشت درین انجمن تمیز فضول

که خودپرست عیان‌کرد خواجه تاشی ما

کسی مباد خجل از تعلق اغراض

عرق به جبهه دماند از نیاز پاشی ما

در آتشیم چو شمع از ضعیفی طاقت

که رنگ رفته نجسته‌ست از حواشی ما

به هر زمین‌که فتادیم برنخاست غبار

جهات تنگ شد از پهلوی فراشی ما

ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل

قدح در آب‌گهر زد ادب معاشی ما

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام