گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۰۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

تغافل‌چه‌خجلت‌به‌خود چیده‌باشد

که آن نازنین سوی ما دیده باشد

حنابی‌ست رنگ بهار سرشکم

بدانم به پای که غلتیده باشد

طرب مفت دل‌گرهمه صبح شبنم

زگل کردن گریه خندیده باشد

به اظهار هستی مشو داغ خجلت

همان به‌ که این عیب پوشیده باشد

ندانم دل از درس موهوم هستی

چه فهمیده باشدکه فهمیده باشد

چو موج گهر به‌ که از شرم دریا

نگاه تو در دیده پیچیده باشد

بجوشد دل گرم با جسم خاکی

اگر باده با شیشه جوشیده باشد

من و یأس مطلب‌، دل و آه حسرت

دعا گو اثر می‌پرستیده باشد

نفس‌ساز‌ی آهنگ جمعیتت‌کو

سحر گرد اجزای پاشیده باشد

درین ‌دشت وحشت من آن‌ گردبادم

که سر تا قدم دامن چیده باشد

حیاپرور آستان نیازت

دلی داشتم آب گردیده باشد

گر بیدل ما دهد عرض هستی

به خواب عدم حیرتی دیده باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

عمر شیردل نوشته:

در بیت آخر الف سهوا” از چاپ مانده و باید “اگر بیدل ما…” نوشته شود.

س نوشته:

بیت دوم:

حنایی**
ندانم**

بیت آخر:

اگر**

کانال رسمی گنجور در تلگرام