گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۳۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

روزی ‌که قضا سر خط آفاق رقم زد

گفتم به ‌جبینم چه‌نوشتندقلم‌زد

غافل مشوید از نفس نعل درآتش

سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد

چون مو به نظر سخت نگون‌سار دمیدیم

فواره این باغ به غربال علم زد

ساز طرب محفل اقبال شکست است

جامی‌که شنیدی تو قلک بر سر جم زد

زین خیره نگاهی ‌که شهان راست به درویش

پیداست که بر چشم یقین گرد حشم زد

واعظ به تکلف ندهی زحمت مستان

از باده نخواهد لب ساغر به قسم زد

صد شکر که چون صبح نکردیم فضولی

با ما نفسی بود که بر آینه کم زد

خواب عجبی داشت جهان لیک چه حاصل

دل‌ کرد جنونی‌ که نفس تا به عدم زد

فریاد که یک سجده به دل راه نبردیم

کوری همه را سر به در دیر و حرم زد

اقبال عرق کرد ز سامان حبابم

تا کوس به شهرت زند از شرم به نم زد

یارب دم پیری به چه راحت مژه بندم

بی‌ سایه شد آن ‌گوشهٔ دیوار که خم زد

بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت

دستی ‌که ز دامان تو می‌ خواست بهم زد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا کرمی نوشته:

صـد شـکـر کـه چـون صـبـح نـکـردیـم فـضـولـی

بــا مــا نــفــســی بــود کــه بــر آیــنــه کــم زد

(حضرت بیدل)

قبل از پرداخت مستقیم به بیت فوق لازم است به پیش درآمدی که در حقیقت کلید گره گشایی کل موضوع است اشاره ای داشته باشیم همانطور که مستحضر هستید از قدیم الایام یکی از راههای امتحان زنده و یا مرده بودن یک شخص این بوده است که در جلوی دهان او آیینه می گذاشته اند تا از تاثیر و یا عدم تاثیر نفسش بر آینه حکم بر زنده و یا مرده بودن او دهند

حال با این دیدگاه به بیت زیر از حضرت بیدل توجه بفرمایید:

شـبـهـهٔ هـسـتـی چو سحر می‌کندم خون به جگر

آیـــنـــه بــنــدم بــه عــدم ‌کــز نــفــس آرم خــبــری

شاعر در بیت بالا می گوید تردیدی که در هستی و نیستی داریم ما را چون سحر خون به جکر می کند چون سحر نیز اسیر هستی و نیستی خود است یک دم هست می شود و دمی دیگر نیست به همین دلیل باید در جلوی دهان عدم آیینه ای قرار دهم شاید نفسی بر آیینه عدم نشست و ما به هستی پی بردیم

و حال به بیت زیر توجه بفرمایید

چه خوش است عمر سبک عنان‌گذرد ز ما و من آنچنان

کــه چــو صــبــح در دم امـتـحـان نـفـتـد بـر آیـنـه بـار مـا

اینجا هم شاعر می گوید ای کاش مرگ ما چنان آسان و خوشگوار باشد که نیازی به آینه برای اثبات مرگ ما نباشد و ههمچون صبح نباشیم که برای اثبات هستیش سحر گاه بر صفحه ی آیینه(دنیا) می نشیند و با امتحان و تاثیر نفسش بر آینه از هستی خود حکایت می کند

و همچنین بیت زیر:

فـغـان‌کـه بـوی حـضوری نبردکوشش فطرت

چـوصـبـح طـعـمـهٔ زنـگ نـفـس شـد آیـنـهٔ ما

اینجا حضرت بیدل می فرمایند تلاش فطرت برای نشان دادن خویش راه به جایی نبرد و اگر حضوری هم بود قربانی زندگی مادی شد همچون صبح که برای اثبات وجودش صبحگاه نفسش بر آینه می نشیند ولی به مرور زمان همین نفس و نمناکی باعث زنگار بستن آیینه می شود

نکاتی کلیدی در درک موضوع (فارغ از تاویل نهفته) ارتباط سه وآژه ی صبح ، تنفس و آینه است تاثیر صبحگاه بر آینه نمی است که از آن به تنفس صبح یاد شده است همین تاثیر است که دلیل اثبات هستی صبح شمرده شده است (همچون آینه ای که برای اثبات حیات در مسیر تنفس کسی قرار گیرد و رد به جا مانده بر آن دلیل زندگی شمرده شود)

و بیت زیر :

حــیــاکــنــیــد بــه پــیــری زوانــمــود طــرب

سـحـر چـوآیـنـه‌گـیـرد نـفس شب تار است

اینجا هم شاعر می گوید که از اظهار طرب در زمان پیری و کهولت بپرهیزید همچون صبح نباشید که چون بخواهد خود رادر آینه ببیند و خود اظهاری کند نفسش باعث کدورت آینه شده و تاریکی به بار می آورد

و بیت بسیار زیبای زیر :

چـون صـبـح بـی‌غـبـار نـفـس زنـده‌ایم و بس

شــبــنــم صــفــاســت آیــنــهٔ امــتــحـان مـا

حضرت بیدل می فرمایند ما چون صبح زندگی و هستی مان در گرو ضبط نفس است و گواه ما در این میانه شبنم است ک چون صبح نفسی بزند از بین میرود (درحقیقت اینجا شبنم نقش آینه را برای امتحان هستی و نیستی بازی می کند…….. هستی و تنفس صبح باعث نیستی شبنم می شود و نیستی صبح ضامن دوام و هستی شبنم است)

با توضیحات فوق حال به بیت مورد نظر می پردازیم

صـد شـکـر کـه چـون صـبـح نـکـردیـم فـضـولـی

بــا مــا نــفــســی بــود کــه بــر آیــنــه کــم زد

دراین بیت نیز حضرت بیدل می فرمایند ما بدنبال هیچ راهی برای نشان دادن و اظهارهستی خود چون صبح نبودیم (در حقیقت مراد ما فنا شدن است نه هستی) و اگر در این میانه تیز نفسی داشته ایم هیچگاه نخواسته ایم چون صبح اثری از آن بر آیینه ی اظهار بر جای بگذاریم

(آینه اینجا نیز وسیله اظهار تعین است )

خداوند بی همتا در سوره ی تکویر به تنفس صبح سوگند خورده است آنجایی که می فرماید (والصّبح اذا تنفّس ) بی شک این موضوع برای حضرت بیدل الهام بخش بوده است .چرا که در اغلب ابیات وقتی به صبح اشاره می کند تنفس صبح را نیز در میان کشیده است

رضا کرمی بهمن ۱۳۹۰
rezakaramy.persianblog.ir/

کانال رسمی گنجور در تلگرام