گنجور

 
آذر بیگدلی

مطرب امشب ناله سر کرده است، نایی می‌زند

در میان ناله حرف آشنایی می‌زند

خدمت دیرین من بین، ورنه در آغاز عشق

هرکه را بینی دم از مهر و وفایی می‌زند

نو گرفتار است دل، از اضطراب او مرنج

صید در آغاز بستن، دست و پایی می‌زند!

بوالعجب آب و هوایی دارد این بستان‌سرا

بر سر یک شاخ هر مرغی نوایی می‌زند

حسرت زخم دگر از خنجرت دارد اگر

کشتهٔ تیغ تو حرف خونبهایی می‌زند

وادی گمگشتگان عشق را خضریم ما

هرکه ره گم می‌کند، ما را صدایی می‌زند

باز امشب آن سگ کو هم‌نشین آذر است

خسروی، لاف محبت با گدایی می‌زند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می زند

عارفانرا در سراندازی صلائی می زند

آشنایانرا ز بیخویشی نشانی می دهد

بینوایانرا ز بی برگی نوائی می زند

اهل معنی را که از صورت تبرّا کرده اند

[...]

مشتاق اصفهانی

قاصدی باز آمد و حرفی ز جائی می‌زند

سوخت از شوقم که حرف آشنائی می‌زند

چون به صیدی غمزه‌ات تیر جفایی می‌زند

ناوک رشگی بجان مبتلائی می‌زند

چاره‌ام مر گست در بحر غمت از اضطراب

[...]

محیط قمی

مرغ دل پر در هوای آشنایی می‌زند

فرصتش بادا که پر در خوش هوایی می‌زند

گوش و دل بگشا و بشنو نغمهٔ جان بخش نی

کین شکر لب دم ز لعل دلربایی می‌زند

این نواهای مخالف را مدد از یک دم است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه