زنده کی از برت ای جان جهان برخیزم؟!
مگر آن دم که سپارم بتو جان برخیزم!
وعده ی خلوت خاصم، چو دهی در مجلس؛
آن قدر باش که از خلق نهان برخیزم!
غیر من نیست میان توو اغیار حجاب؛
آه از آن روز که منهم ز میان برخیزم
رنجشم از تو بحدی است که در خلوت خاص
صد رهم گر بنشانند، همان برخیزم!
غمی از پیریم آذر نه که در پای خمی؛
شب چو آسوده شوم، صبح جوان برخیزم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر longing و احساس عمیق شاعرانه است. شاعر از والاترین و عزیزترین موجود، که جان اوست، میخواهد که در لحظهای خاص و خصوصی با او باشد. او میگوید که در بین دیگران نمیتواند به راحتی خود را بیابد و غم و رنجی که از معشوق دارد، او را وادار میکند حتی اگر در جمع هم باشد، بهسوی او برگردد. شاعر از نگرانیهای مربوط به پیری و گذر زمان نیز صحبت میکند و در عین حال، امید به جوانی دوباره و دیدار معشوق در صبح را دارد. بهطور کلی، این شعر نشاندهنده شادی، غم و عشق عمیق شاعر به محبوبش است.
هوش مصنوعی: ای جان جهان، آیا زمانی میتوانم از کنار تو برخیزم؟ تنها هنگامی که جانم را به تو تقدیم کنم، میتوانم از تو دور شوم!
هوش مصنوعی: اگر قرار است که در جمعی حاضر باشی و وعدهی دیداری در خلوت خاصی به من بدهی، باید به اندازهای در آن جمع حضور داشته باشی که من بتوانم به دور از چشم دیگران و به راحتی از آن جمع خارج شوم.
هوش مصنوعی: جز من کسی در میان تو و دیگران حجاب نیست؛ آه آن روز که من هم از میان بروم.
هوش مصنوعی: من آنقدر از تو ناراحت هستم که حتی اگر به دورترین و خصوصیترین مکانها بروم و صد بار هم بنشینم، باز هم نمیتوانم فراموش کنم و برمیخیزم.
هوش مصنوعی: غم ناشی از پیری را احساس نمیکنم، بلکه به خاطر خمیدگی پاهایم است؛ وقتی شب استراحت میکنم، صبح دوباره جوانی خود را به دست میآورم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم
حاش لله که ز سودای فلان برخیزم
یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشین
تا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم
گفتیم یا ز من و یا ز سر جان برخیز
[...]
صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم
در مقامی که شهیدان غمت را طلبند
من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم
گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت
[...]
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
[...]
مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزم
افتم ای مغبچه خود گو که چسان برخیزم
سر گرانم ز خمار اینکه نیارم برخاست
لطف کرده چو دهی رطل گران برخیزم
مگس روح نشسته به لبت چون گویم
[...]
جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟
از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم
گرد من برتو گران است، بیفشان دستی
که ز دامان تو ای سرو روان برخیزم
مغز را پوست حجاب است ز آمیزش قند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.