گنجور

ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز

 
عطار
عطار » تذکرة الأولیاء
 

آن فی الله فی سبیل الله آن شیر بیشهٔ تحقیق آن شجاع صفدر صدیق آن غرقهٔ دریای مواج حسین منصور حلاج رحمةالله علیه کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی‌قرار و شوریدهٔ روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز و جد وجهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجب و عالی همت و رفیع قدر بود او را تصانیف بسیار است بالفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جملهٔ متأخران الاماشاءالله که او را قبول کردند و ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته‌اند و بعضی در کار اومتوقف‌اند چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت: درحق او که اگر مقبول بود برد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند و بعضی گویند از اصحاب حلول بود و بعضی گویند تولی باتحادداشت اما هر که بوی توحید بوی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد و شرح این طولی دارد این کتاب جای آن نیست اما جماعتی بوده‌اند از زنادقه در بغداد چه درخیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را حلاجی گفته‌اند و نسبت بدو کرده‌اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده‌اند چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را اما تقلید در این واقعه شرط نیست مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میانه نه و چنانکه حق تعالی به زبان عمر سخن گفت: که ان الحق لینطق علی لسان عمر و اینجا نه حلول کار دارد و نه اتحاد بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگر است و حسین منصور ملحدی دیگر است استاد محمدزکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد و ابوعبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم و حسین را عقل اوهلاک کرد اگر اومطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود ودر بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود و این سخن ازو پیدا شد اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند نه ازجهت مذهب و دین بود بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد چنانکه اول بتسترآمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود پس به بصره شد و بعمروبن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود پس یعقوب اقطع دختر بدوداد بعد از آن عمربن عثمان ازو برنجید از آنجا به بغداد آمد پیش جنید و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود چندگاه در صحبت او صبر کرد پس قصد حجاز کرد و یک سال آنجا مجاور بود بازبه بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید جنید جواب نداد و گفت: زود باشد که سرچوب پارهٔ سرخ کنی گفت: آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم توجامهٔ اهل صورت پوشی چنانکه آنروز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت جنید در جامهٔ تصوف بود نمی‌نوشت وخلیفه گفته بود که خط جنید باید، جنید دستار ودراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که نحن نحکم بالظاهر یعنی بر ظاهرحال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند بس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت متغیر شد و بی‌اجازت بتستر شد و یک سال آنجا بود و قبولی عظیم پیدا شد و اوهیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند عمروبن عثمان در باب اونامه‌ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آنجا دل بگرفت جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا درپوشید و بصحبت ابناء دنیا مشغول شد اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد ودر آن مدت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر می‌بود و بعضی به سیستان باز باهواز آمد واهل اهواز را سخن گفت: و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن می‌گفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند پس مرقع درپوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقه پوش با او بودند چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد پس از آنجا باز به بصره آمد باز باهواز آمد پس گفت: به بلاد شرک می‌روم تا خلق به خدای خوانم به هندوستان رفت پس به ماوراءالنهر آمد پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت چون بازآمد از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندی اهل هند ابوالمغیث نوشتندی و اهل خراسان ابوالمهر و اهل فارس ابوعبدالله و اهل خوزستان حلاج الاسرار اهل بغداد مصطلم می‌خواندند و در بصره مخبر پس اقاویل دروی بسیار گشت بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم مجاور شد چون بازآمد احوالش متغیر شد و آن حال برنگی دیگر مبدل گشت که خلق را به معنی می‌خواند که کس بر آن وقوف نمی‌یافت تا چنین نقل کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند و روزگاری گذشت بروی که از آن عجب‌تر نبود و او را حلاج از آن گفتند که یک بار بانبار پنبه گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.

نقلست که در شبانروزی چهارصد رکعت نماز کردی و برخود لازم داشتی گفتند در این درجه که توئی چندین رنج چراست گفت: نه راحت درحال دوستان اثر کند و نه رنج که دوستان فانی صفت‌اند ونه رنج در ایشان اثر کند ونه راحت.

نقلست که در پنجاه سالگی گفت: که تاکنون هیچ مذهب نگرفته‌ام اما از هر مذهبی آنچه دشوارتر است بر نفس اختیار کرده‌ام وامروز که پنجاه ساله‌ام نماز کرده‌ام وهرنمازی غسلی کرده‌ام.

نقلست که در ابتدا که ریاضت می‌کشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود روزی بستم ازوی بیرون کردند گزندهٔ بسیار دروی افتاده بود یکی از آن وزن کردند نیمدانک بود.

نقلست که یکی به نزدیک او آمد عقربی دید که گرد او می‌گشت قصد کشتن کرد حلاج گفت: دست از وی بدار که دوازده سالست که تا اوندیم ماست و گرد ما می‌گردد.

گویند رشید خرد سمرقندی عزم کعبه کرد در راه مجلس می‌گفت: روایت کرد که حلاج با چهارصد صوفی روی به بادیه نهاد چون روزی چند برآمد چیزی نیافتند حسین را گفتند ما را سر بریان می‌باید گفت: بنشینید پس دست از پس می‌کرد وسری بریان کرده با دو قرص به یکی می‌داد تا چهارصد سر بریان هشتصد قرص بداد بعد از آن گفتند ما را رطب می‌باید برخاست و گفت: مرا بیفشانید رطب از وی می‌بارید تا سیر بخوردند پس در راه هرجا که پشت بخاربنی باز نهادی رطب بارآوردی.

نقلست که طایفهٔ در بادیه او را گفتند ما را انجیر می‌باید دست در هواکرد و طبقی انجیر تازه پیش ایشان بنهاد و یکبار حلوا خواستند طبقی حلوا به شکر گرم پیش ایشان بنهاد گفتند این حلوا در باب الطاق بغداد باشد گفت: ما را بغداد و بادیه یکی است.

نقلست که یکبار در بادیه چهار هزار آدمی با او بودند تا کعبه و یک سال در آفتاب گرم برابر کعبه بایستاد برهنه تا روغن از اعضاء او بر آنسنگ می‌رفت پوست او بازبشد و او از آنجا نجنید و هر روز قرصی و کوزهٔ آب پیش او آوردندی او بدان کنارها افطار کردی و باقی برسرکوزهٔ آب نهادی و گویند که کژدم در ایزار او آشیانه کرده بود پس در عرفات گفت: یادلیل المتحیرین و چون دید که هرکس دعا کردند اونیز سر بر تل ریگ نهاد و نظاره می‌کرد چون همه بازگشتند نفسی بزد و گفت: پادشاها عزیزا پاکت دانم پاکت گویم از همه تسبیح مسیحان و از همه تهلیل مهلان و از همه پندار صاحب پنداران الهی تو می‌دانی که عاجزم ازمواضع شکر تو بجای من شکر کن خود را که شکر آنست و بس.

نقلست که یک روز در بادیه ابراهیم خواص را گفت: در چه کاری گفت: در مقام توکل توکل درست می‌کنم گفت: همه عمر در عمارت شکم کردی کی درتوحید فانی خواهی شد یعنی اصل توکل در ناخوردن و تو در همه عمر در توکل در شکم کردن خواهی بودن فنا در توحید کی خواهد بود.

و پرسیدند که عارف را وقت باشد گفت: نه از بهر آنکه وقت صفت صاحب است و هر که با صفت خویش آرام گیرد عارف نبود معنیش آنست که لی مع الله وقت پرسیدند که طریق به خدای چگونه است گفت: دو قدم است و رسیدی یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی اینک رسیدی به مولی.

پرسیدند از فقر گفت: فقر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است بالله.

و گفت: معرفت عبارتست از دیدن اشیاء و هلاک همه در معنی.

وگفت: چون بنده به مقام معرفت رسد غیب بر او وحی فرستد و سر او گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید او را مکر خاطر حق.

و گفت: خلق عظیم آن بود که جفاء خلق در تو اثر نکند پس از آنکه حق را شناخته باشی.

وگفت: توکل آن بود که در شهر کسی را داند اولیتر بخوردن ازخود نخورد.

و گفت: اخلاص تصفیهٔ عمل است از شوایب کدورت.

و گفت: زبان گویا هلاک دلهاء خموش است.

وگفت: گفتگوی در علل بسته است و افعال در شرک و حق خالی است از این جمله و مستغنی است قال الله تعالی و ما یؤمن اکثرهم بالله الا وهم مشرکون.

و گفت: بصایر بینندگان ومعارف عارفان ونور علماء ربانی و طریق سابقان ناجی و ازل و ابد و آنچه در میان است از حدوث است اما این آنچه دانند لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید.

وگفت: در عالم رضا اژدهایی است که آنرا یقین خوانند که اعمال مژده هزار عالم درکام او چون ذره است در بیابانی.

و گفت :ما همه سال در طلب بلای او باشیم چون سلطانی که دایم در طلب ولایت باشد.

و گفت: خاطر حق آن است که هیچ چیزمعارضه نتواند کرد آنرا.

و گفت: مرید در سایهٔ توبه خود است و مراد در سایهٔ عصمت.

و گفت: مرید آنست که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او و مراد آنست که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است.

و گفت: وقت مرد صدف دریاء سینهٔ مرد است فردا این صدفها در صعید قیامت بر زمین زنند.

و گفت: دنیا بگذاشتن زهد نفس است و آخرت بگذاشتن زهد دل و ترک خود گفتن زهد جان.

نقلست که پرسیدند از صبر گفت: آنست که دست و پای برند و از دار آویزند و عجب آنکه این همه با او کردند.

نقلست که شبلی را روزی گفت: یا ابابکر دستی بر نه که ما قصدی عظیم کرده‌ایم و سرگشتهٔ کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در پیش داریم چون خلق در کار او متحیر شدند منکر بی‌قیاس و مقربی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او دیدند زبان دراز کردند و سخن او بخلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می‌گفت: اناالحق گفتند بگوی هوالحق گفت: بلی همه اوست شما می‌گوئید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد جنید را گفتند این سخن که منصور می‌گوید تأویلی دارد گفت: بگذارید تا بکشند که نه روز تأویل است پس جماعتی از اهل علم بروی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند علی ابن عیسی را که وزیر بود بروی متغیر گردانیدند خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند، او را به زندان بردند یکسال اما خلق می‌رفتند و مسایل می‌پرسیدند بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند مدت پنج ماه کس نرفت مگر یکبار ابن عطا و یکبار عبدالله خفیف و یکبار ابن عطاکس فرستاد که ای شیخ از این سخنی که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی حلاج گفت: کسی که گفت: گو عذر خواه ابن عطا چون این بشنید بگریست وگفت: ما خود چند یک حسین منصوریم.

نقلست که شب اول که او را حبس کردند بیامدند او را در زندان ندیدند جملهٔ زندان بگشتند کس را ندیدند شب دوم نه او را دیدند و نه زندان هر چند زندان را طلب کردند ندیدند شب سوم او رادر زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم زندان و تو کجا بودیت اکنون هر دو پدید آمدیت این چه واقعه است گفت: شب اول من به حضرت بودم از آن نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن هر دو غایب بودیم شب سوم بازفرستادند مرا برای حفظ شریعت بیائید و کار خود کنید.

نقلست که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی گفتند می‌گوئی که من حق‌ام این نماز کرا می‌کنی گفت: ما دانیم قدر ما.

نقلست که در زندان سیصد کس بودند چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم گفتند چرا خود را نمی‌دهی گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می‌داریم اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم پس بانگشت اشاره کرد همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است اشارتی کرد رخنه‌ها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید گفتند تونمی‌آئی گفت: ما را با او سری است که جز بر سردار نمی‌توان گفت: دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند گفت: آزاد کردیم گفتند تو چرا نرفتی گفت: حق را با من عتابی است نرفتم این خبر به خلیفه رسید گفت: فتنه خواهد ساخت او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن برگردد سیصد چوب بزدند بهر چوبی که می‌زدند آوازی فصیح می‌آمد که لاتخف یا ابن منصور شیخ عبدالجلیل صفار گوید که اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقادمن در حق حسین منصور بود از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت که چنان آواز صریح می‌شنید ودست او نمی‌لرزید و همچنان می‌زد پس دیگر بار حسین را ببردند تا بردار کنند صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد می‌آورد و می‌گفت: حق حق حق اناالحق.

نقلست که درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست گفت: امروز بینی و فردا بینی پس فردا بینی آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند یعنی عشق اینست.

خادم او در آن حال وصیتی خواست گفت: نفس را به چیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا به چیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست پسرش گفت: مرا وصیتی کن گفت: چون جهانیان در اعمال کوشند تو درچیزی کوش که ذرهٔ از آن به از مدار اعمال جن و انس بود وآن نیست الاعلم حقیقت.

پس در راه که می‌رفت می‌خرامید دست اندازان وعیاروار می‌رفت با سیزده بند گران گفتند این خرامید چیست گفت: زیرا که بنحرگاه می‌روم ونعره می‌زد و می‌گفت:

شعر

ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف

سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف

فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف

کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف

گفت: حریف من منسوب نیست بحیف بداد شرابی چنانکه مهمانی مهمانی را دهد چون دوری چند بگذشت شمشیر ونطع خواست چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد چون بزیردارش بردند به باب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد گفتند حال چیست گفت: معراج مردان سردار است پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش دست برآورد و روی به قبلهٔ مناجات کرد و گفت: آنچه اوداند کس نداند پس بر سر دار شد جماعت مریدان گفتند چه گوئی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و ترا به سنگ خواهند زد گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی از آنکه شما را بمن حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.

نقلست که درجوانی بزنی نگریسته بود خادم را گفت: هر که چنان برنکرد چنین فرونگرد پس شبلی در مقابلهٔ او بایستاد و آواز داد که الم ننهک عن العالمین و گفت: ما التصوف یا حلاج گفت: کمترین اینست که می‌بینی گفت: بلندتر کدام است گفت: ترا بدان راه نیست پس هر کسی سنگی می‌انداختند شبلی موافقت راگلی انداخت حسین منصور آهی کرد گفتند ازین همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند معذوراند ازو سختم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت پس دستش جدا کردند خنده بزد گفتند خنده چیست گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آنست که دست صفات که کلاه همت ازتارک عرش در می‌کشد قطع کند پس پاهایش ببریدند تبسمی کرد گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دوساعد و روی خون آلوده کرد گفتند این چرا کردی گفت: خون بسیار از من برفت ودانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من ازترس است خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونهٔ مردان خون ایشان است گفتند اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی گفت: وضو می‌سازم گفتند چه وضو گفت: رکعتان فی العشق لایصح وضوء هما الا بالدم در عشق دو رکت است وضوء آن درست نیاید الا به خون پس چشمهایش برکندند قیامتی از خلق برآمد بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند پس خواستند که زبانش ببرند گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم روی سوی آسمان کردو گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می‌برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی‌نصیب مکن الحمدلله که دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن بازکنند در مشاهدهٔ جلال تو بر سر دار می‌کنند پس گوش و بینی بریدن وسنگ روان کردند عجوزهٔ با کوزهٔ در دست می‌آمد چون حسین را دیدگفت: زنید ومحکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد و این آیت برخواند یستعجل بها الذین لایؤمنون بهاوالذین آمنوا مشفقون منها ویعلمون انهاالحق و این آخر کلام او بود پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می‌آمد که اناالحق روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که درحالت حیوة بود پس اعضای او بسوختند از خاکستر آواز اناالحق می‌آمد چنانکه در وقت کشتن هر قطره خون او که می‌چکید الله پدید می‌آمد درماندند بدجله انداختند بر سر آب همان اناالحق می‌گفت. پس حسین گفته بود چون خاکستر مادر دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود خرقهٔ من پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآرد خادم چون چنان دید خرقهٔ شیخ را بر لب دجله آورد تا آب برقرار خود رفت و خاکستر خاموش شد پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود بزرگی گفت: که ای اهل طریق معنی بنگرید که با حسین منصور چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن.

عباسهٔ طوسی گفته است که فرداء قیامت در عرصات منصور حلاج را بزنجیر بسته می‌آرند اگر گشاده بود جملهٔ قیامت بهم برزند.

بزرگی گفت: آن شب تا روز زیر آندار بودم ونماز می‌کردم چون روز شد هاتفی آواز داد که اطلعناه علی سرمن اسرارنا فافشی سرنافهذا جزاء من یفشی سرالملوک یعنی او را اطلاع دادیم برسری از اسرار خود پس کسی که سرملوک فاش کند سزای او اینست.

نقلست که شبلی گفت: آن شب بسر گور او شدم و تا بامداد ناز کردم سحرگاه مناجات کردم وگفتم الهی این بندهٔ تو بود مؤمن و عارف و موحد این بلا با او چرا کردی خواب بر من غلبه کرد بخواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سرما با غیر گفت.

نقلست که شبلی گفت: منصور را بخواب دیدم گفتم خدای تعالی با این قوم چه کرد گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد آنکه بر من شفقت کرد مرا بدانست و آنکه عداوت کرد مرا ندانست از بهر حق عداوت کرد بایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند و یکی دیگر بخواب دید که در قیامت ایستاد جامی در دست و سر بر تن نه گفت: این چیست گفت: این جام بدست سر بریدگان می‌دهد.

نقلست که چون او بردار کردند ابلیس بیامد و گفت: یکی انا تو گفتی و یکی من چونست که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت حلاج گفت: توانا بدر خود بردی و من از خود دور کردم مرا رحمت آمد و ترا نه چنانکه دیدی وشنیدی تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست والحمدلله رب العالمین و الصلوة علی محمد واله اجمعین

تم الکتاب بعون الملک الوهاب

آمرزیده باد که چون بخواند کاتب وناشر را بفاتحه یاد کند.

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

م ب ح نوشته:

آن قتیل الله فی سبیل الله

در این نسخه‌ی شما، قتیل حذف شده

حسن نوشته:

متن دارای مشکل گرافیکی است، سطر اول آن در ردیف سطرهای بعدی نیست

امین کیخا نوشته:

هر طور عرفان را نگاه میکنم زشتی قتل منصور حلاج را نمی پذیرم اگر او را قاضی حمادی مرگ ارزان کرد عیب ندارد چون عین القضاة و شهاب سهروردی هم شهید شد ولی چرا شبلی که امام عرفای پس از جنید بوده اورا سنگ زد ؟ چرا حافظ اورا نکوداشت وچرا در رساله قشیریه اورا کافر دانسته اند ؟ اگر این بزرگان همه به دانایی رسیده اند و همه به وحدت وجود رسیده اند چگونه همدیگر را مرگ ارزان خوانده اند، این را هیچ وقت نفهمیدم کسی نظری داست روشن رایی کند و مارا بیاگاهاند

حمید رضا گوهری نوشته:

جناب کیخا دانشمند لغت شناس برجسته وفرزانه ، آشنایی با حضرتعالی حقیررا افتخاری بس بزرگ است . این ضعیف هم درخصوص علت یا علل قتل فجیع منصورحلاج بسیاراندیشیده ام و لابد است که شما بسیاربیشتروبهترازحقیرزندگی ومرگ اورا بررسی کرده ومورد پژوهش قراردارید وستایشگران او ونیزبدخواهانش را بیش ازحقیرمی شناسید وازمیان این ستایشگران همانطورکه خود فرمودید ، حافظ شیرین ترین الفاظ وابیات را دراین خصوص سروده است :
بیت پایانی غزل مشهورسمن بویان :
چو منصور از مراد آنانکه بَر دارند ، بَر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
…..
بخاطردارم این مثال را دراثبات صورت صحیح خواندن مصراع دوم بیت اول شاهنامه آوردم که حضرتعالی نپذیرفتید . درآنجا عرض کردم که دومرتبه تکرار واژۀ [ بَر ] با یک معنی [ بالا] فردوسی را نسزد [ آنهم درچنان مکانی ] وبعنوان شاهد مثال این بیت حافظ را آوردم که عیناً همان کرده است که حکیم طوس درآن بیت:
چو منصور از مراد آنانکه [بر] دارند [بر] دارند
[بر] اول دراینجا بمعنی ثمر و حاصل و[بر] دوم به معنی بالا آمده است عین همان که فردوسی کرد
معنی این بیت با این نظرگاه این میشود :
کسانیکه مثل منصورحلاج ازمرادشان ثمر و حاصل ونتیجه میگیرند ، بالای دارند . [ ازمراد خود حاصل گرفتن = به مرادشان رسیدن ]
بگذریم و هیچ کس مثل حقیرنمی داند که چه سخت است به دیگران بقبولانی که چیزی را ۵۰ سال اشتباه می خوانده اند . حقیربرسراین بیت فردوسی آنقدربابزرگان ومدرسین ومصححین وشاهنامه پژوهان و شاهنامه دانان سروکله زده ام وهرگزهم ازهیچ یک [ الا مرحوم دکترزرین کوب] پاسخی منطقی ومستدل و مستند نه در رد آن و نه درتأیید این نظرنشنیده ام که خسته شده ام . ازسخن اصلی دورماندم . نمیدانم میانۀ شما با مرحوم احمد شاملو چگونه است . روزگاری طلایی بود دراوان جوانی ما که با غرورسینه را جلو داده ومی گفتیم ما دراین کشوردرزمینۀ شعرنو ۳ شاعربزرگ داریم ودریغا که داشتیم . فروغ ومهدی اخوان وشاملو ، ای دریغ وصد افسوس که حال هیچ نداریم . هیچ ومگرپس ازآنها که رفتند کرا داریم .
سخن بدرازا کشید ، ازاین مقال قصدی داشتم
احمد شاملو درتصلیب عیسی مسیح شعری نوشته بسیار قریب . شعر ازنظرگاه وازدیدگاه شخصی به نام العاذر نوشته شده که درصحنه حاضر است وبا چشمان خود می بیند که عیسی را میکشند !! واین العاذر همانست که درهر۴ اناجیل را بعه آمده که پاره استخوانی چند صد ساله مرده بود ومسیح اورا به اذن الله زنده کرد وبرخواست وبرفت . حال دربرابرچشمان متحیراو دارند مسیح را آنهم با آن وضع فجیع می کشند . فکرش را بکنید درمیان همۀ جمع حاضر ازیهودی ورمی ودیگران وای بسا همۀ مردمان جهان درآن روز وهم امروزاگریک تن باشد که به نیروی خداگونۀ عیسی واقف باشد وبه آن صد درصد ایمان داشته باشد ، هم اوست . العاذر. او میداند که عیسی را را اگرخود نخواهد نمیتوان آزارداد چه رسد که کشت ومگرپسر خدا یا روح الله را میتوان کشت آنهم توسط مخلوقاتی که خود خلق کرده است .
شعرشاملورا امیدوارم که درست بیاورم .اینست
تصلیب مسیح :
…………………….
ازپس غوغای تماشاییان
العاذر
راه خود گرفت
دست ها درپس پشت بهم درافکنده
وخود را ازآزارگران دینی گزنده
آزاد یافت
” مگرخود نمی خواست
ورنه می توانست ”
………………
اگراین شعررا که ۴۰ سال پیش درذهن داشتم غلط نوشته ام ازشما وازروح آن شاعربزرگ پوزش میخواهم لطفا خود درستش کنید
………………….
جناب کیخا منصورحلاج ازنظرحقیر ، عیسی را ماند ومن اینگونه خود را راضی کرده ام که خود میخواست . اما مسیحیان معتقدند که عیسی روح الله جسم خود را فدای بخشش گناه انسانها کرد واما اینکه منصوربه چه علت این بکرد ، جای سخنش اینجا نیست . درود برشما.

امین کیخا نوشته:

حمید جان سپاسدارم از اینکه با نازک بینی می خوانید درباره ان سه بزرگوار که نام بردید فروغ ، إخوان و شاملو هر سه را دوست دارم اما مهدی اخوان ثالث با دو سبک سرایش ناهمانند در پیوسته نویسی( نظم) و رسته نویسی ( نثر) همه انچه دوست دارم گفته شود گفته است از دو بزرگوار دیگر بیشتر دوستش دارم او گاهی که نثر می نویسد گویی دیگریست و شعر ها تراشی دارند که ویژه خود اوست او در میان بوستان پارسی گویان به زادسروی می ماند که سر به بلندای اسمان می ساید . درود به تو حمید جان بنویس همه را می خوانم ، درباره بر های بر دارند و بردارد حافظ می پذیرم درست می فرمایید در باره فردوسی هم با همین دلیل گفته تان درست تر می نماید ، خرم و پدرام باشی

م.ت نوشته:

چطور ممکنه شخصی عاشق خدا باشه ولی عاشق فرستادش نباشه؟
چطور با وجود حسین بن روح، راه دیگری برگزید؟
امروزه ما تشنه وجود حضرت صاحب الزمانیم ولی حلاج….؟!

م.ا نوشته:

اری استاد همه انها به وحدت وجود رسیده بودند ولی نه در ان حالی که حلاج رسید.چه زیبا میفرماید صاحب نظام هستی(خلق الانسان اطوارا) فتدبر.

خسرو نوشته:

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟

محمد رضا شفیعی کدکنی

سبز نوشته:

حافظ می فرماید :
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
شرح و بیان عشق گفتنی نیست از آنجا که مولوی فرمود : من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش .

شیرین نوشته:

بارها این مرثیه را خوانده ام و هربار اشک امانم نداده است. غایت خضوع است و تسلیم در برابر امر رب، که حضرت لسان الغیب چه روشنگری ها می کند آنگاه که می فرماید:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

علی نوشته:

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسائل

عبدالخالق کرمی نوشته:

واقعاً برای من سئوال بود ریشه تاریخی ضرب المثل چند مرده حلاج بودن یا چند مردِحلاج بودن .مطالب زیادی را جهت این موضوع مطالعه نمودم از جمله کتاب های مرحوم علی اکبر دهخدا که به نظر می رسید از همه کاملتر باشد ولی جواب های شرح داده شده در این خصوص قانع کننده نبود تا اینکه چندین بار ذکر حسین منصور حلاج را از کتاب تذکره اولیای عطار خواندم و جمله ای از آن نظرم را جلب کرد این ذکر را دیگر حفظ شدم از بس که خوانده ام وآن جمله این بود (…ابن عطا چون این بشنید بگریست وگفت ماخود چند یک حسین منصوریم) ابن عطا و ابوعبداله خفیف از همتراز های حسین بن منصور حلاج بوده اند و وقتی اراده ی اورا در پایداری بر عقیده می بینند می گویند ماخود چند یک حسین منصوریم .نکته کلیدی جمله اشاره شده ، عبارت چند یک می باشد که تقریباً از ۵۰ سال گذشته در دبستان ها آموزش داده نمی شود چند یک در اصل یک چندم مثلاً یک دهم یا یک پنجم ) لذا وقتی از ۷۰ساله های امروزی که سواد آکادمیک ندارند میزان سهمشان از یک زمین مشاع را می پرسی در پاسخ می گویند هشت یک منظورشان یک هشتم است لذا وقتی که ابن عطا کسی را می فرستد به زندان که به حسین منصور بگوید از این سخن خود عذر خواهی نماید تا بخشیده شود منصور حلاج در پاسخ می گوید کسی که کفته باید عذر خواهی کند من چرا لذا ابن عطا وقتی این پاسخ را از حسین بن منصور حلاج می شنود گریه میکند و میگوید ماخود چند یک حسین منصوریم (یعنی ماکجا وحسین منصور کجا ، مایک دهم اونیز نیستیم )لذا اطرافیان وقتی این حکایت را شنیدند گفتد این دونفر منظور ابن عطا وابوعبداله خفیف که از همترازهای منصور حلاج اند میگویند ما مثلاً یک دهم او نیز نیستیم حال تو (منظور کسی که در این قامت ها نمی گنجند بگو چند حسین منصوری یعنی چند برابر اویی )معمولاً از باب کنایه وتعریض به کسی که کاری در توانش نباشد میگویند برو این کار را انجام بده تا ببینیم می توانی یا خیر ؟

فلانی نوشته:

آن قتیل الله فی سبیل الله
در نسخه نیکلسون هم قتیل الله اومده.

Farshid نوشته:

قطعا تنها نقص منصور حلاج این بود که جسم فانی او ظرفیت حفظ اسرار الهی را نداشت.. واین اصل در همه دوران ها بوده مثلا زمانی که نصیر فهمید که امیرالمومنین اسرار حق را میداند تاب نیاورد داد زد که حضرت حق مطلق است اما از این اصل بیخبر بود که اسرار الهی را نباید فاش کرد.. نمونه دیگر وقتی یکی از یاران اما صادق گفت ای نوه ی پیامبر خدا چرا مارا از علمی که امیرالمومنین به میثم تمار آموخت به ما نمی آموزی حضرت فرمود چون تو میثم نیستی آیا تا به حال هر چه را به تو آموخته آیم همه جا آشکار نکردی گفت بلی ای نوه رسول خدا حضرت فرمود میثم اینچنین نمی کرد و رازهای ما را فاش نمیکرد…. حالا سوال اینجاس این چه اسراری است از حق که کسی نباید آن را فاش کند… این اسرار به مذاق اهل شریعت که ظاهر بین هستن وبا عقل بشری می سنجند خوش نمی آید چون پایبند به یک سری قوانین خاص هستن که معتقد هستن که تنها قوانین درست الهی اینهاست… هر که را اسرار حق آموختن.. مهر کردن زبان دهانش دوختن… سعدی میگه.. ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز.. که آن سوخته راجان شدو آواز نیامد… این مدعیان در طلبش بیخبرانند…. هرکه او را خبری شد خبری باز نیامد …

مظفر جهانگیری نوشته:

این مسئله که چرا حلاج را بر دار کردند و چرا بزرگان هر یک تعریضی دارند نا موزون بر این قضیه به گمانم اساسا ربطی به خود حلاج و مدعایش ندارد . سنتی هست در ادبیات فارسی و آن اینکه مصادیق به سرعت به شکل مفاهیم در می آیند و از پس هر گوینده آن مفهوم را به خدمت می گیرد بی آن که در باب منشا و مصداقش آگاهی کافی و وافی داشته باشد .
از این موضوع که بگذریم خکم قضیه در فقه روشن است که در هر حال کشتنی بود و در عرفان نیز روشن که در هر حال بخشیدنی . لیکن آمیختگی فقه و عرفان در اسلام منجر به چنین پارادوکس هایی می شود

طهمورث جواهری نوشته:

منصور حلاج در کتاب بحار الانوار
در کتاب بحار الانوار تالیف علامه محمدباقر مجلسی جلد ۵۱ صفحه ۳۸۰ از شیخ ابی القاسم الحسین بن روح که خود را نایب امام زمان معرفی کرده نقل می‌شود که حضرت فرمان لعن و نفرین سه نفر را صادر فرموده که یکی از آنها حسین منصور حلاج می‌باشد و این در شرایطی است که برخلاف این مطلب سروده‌های منصور حلاج همیشه با تعریف و تمجید و اشعار مدح و ستایش عرفا و بزرگان ایران چاپ می‌شود و بنیانگذار انقلاب هم در اشعاری چنین فرموده
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار ترا دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
و مهمتر اینکه لعن و نفرین فرستادن و مرگ بر این و آن گفتن با اصول متانت و فروتنی سازگاری ندارد و نقطه مقابل مثبت اندیشی هم می‌باشد که مشاهیر زیادی بر اهمیت آن تاکید نموده‌اند و بسیار بعید است که حضرت امام زمان توصیه‌ای داشته باشند که مورد اقبال عمومی واقع نشود و یا خلاف آن عمل گردد و به نظر می‌رسد چنین نقل قول‌هایی عقیده شخصی یک فرد معمولی باشد تا پیام یک مرجع جهانی و امیدوارم صاحب نظرانی لطف نموده و در این مورد اظهارنظر فرمایند. زیرا لعن و نفرین شامل کلیه کسانیکه منصور حلاج را ملعون ندانسته و در جهت خلاف فرمان عمل نموده و یا در چاپ کتابهای اشعارش نقشی داشته‌اند نیز می‌شود و اگر هم اشخاصی به صحت ادعای نایب امام زمان بودن شیخ بن روح اطمینان داشته و اعتقادی هم به مثبت اندیشی ندارند چاره‌ای نیست جز اینکه اسامی دو نفر دیگر را به استحضارشان برسانم.
۱- ابوطاهر محمد بن علی بن بلال ۲- محمد بن علی شلمغانی معروف به ابی العزاقر
و در خاتمه جا دارد یک بیت از اشعار مشهور کیش مهر علامه محمد حسین طباطبایی نقل شود که منصور را جز عشاق می‌داند و می‌فرماید.
چه فرهاد‌ها مُرده در کوهها
چه حلاج ها رفته بردارها

محمدی نوشته:

سلام
بسیار کنجکاو هستم امکان پاسخ قابل قبولی به مطالب آقای طهمورث جواهری وجود دارد و از مدیریت محترم سایت تقاضا دارم اگر مقدور باشد متن ایشان را در کانال تلگرام به اشتراک بگذارند شاید شاهد یک اظهار نظر باشیم

طهمورث جواهری نوشته:

اعرض سلام
درسایت ویکی شیعه وابسته به مجمع جهانی اهل بیت که به هشت زبان مختلف انتشار می یابد درمورد منصور حلاج چنین آمده
حسین بن منصورمشهور به حلاج از عارفان وصوفیان جهان اسلام است وبعد از یک مقدمه کوتاه اسامی برخی از حکما وفیلسوفانی که حلاج را تحسین کرده و اورا ستوده اند به این شرح نام می برد حواجه نصیرالدین طوسی. قاضی نورالله شوشتری. ملاصدرای شیرازی. قاضی سعید قمی. علامه طباطبایی
وجالب اینکه به فرمان امام زمان درکتاب بحارالانوار هم اشاره شده ولی توضیحی وجود ندارد که بزرگان مذکور و خود سایت ویکی شیعه چرا خلاف فرمان عمل نموده اند واز طرف دیگر مشخص است معرفی منصور به عنوان عارف وصوفی جهان اسلام یعنی اعتقادنداشتن به صحت فرمان لعن ونفرین.

کانال رسمی گنجور در تلگرام