گنجور

 
عطار

چون جدا شد آدم خاکی ز جفت

یک زمان از درد تنهائی نخفت

روز و شب در ناله و در گریه بود

او چو سرگردان میان پرده بود

در سراندیب اوفتاده بیقرار

روز و شب گریان شده از عشق یار

زآب چشم او بسی دارو برست

ز آب چشم خود جهانی را بشست

حق تعالی ز آب چشمش کرد یاد

زنجبیل و سلسبیلش نام داد

بود حوّا نیز هم گریان شده

از فراق و درد او بریان شده

بود سیصد سال آدم در گناه

ربّنا میزد میان خاک راه

یک شبی تاریک همچو پر زاغ

دید عالم را پر از نور چراغ

مصطفی در خواب او را، رخ نمود

میخرامید و به رخ فرّخ نمود

رفت آدم نزد او کردش سلام

گفت ای فرزند، و ای صدر انام

ای شفاعت خواه مشتی تیره روز

لطف کن شمع دلم را برفروز

جبرئیل اندر برش استاده بود

چشم بر روی نبی بگشاده بود

هر دو گیسو را به کف او برنهاد

پس زبان را بر شفاعت برگشاد

گفت ای پروردگار بحر و بر

صانع لیل و نهار و ماه خور

کردهٔ آدم ببخش و درگذار

کردهٔ او پیش چشم او میار

در زمان آمد ندا کای صدر کل

مهدی اسلام و هادی سبل

از برای تو ببخشیدم همه

تو شبان خلق و عالم چون رمه

توبه آدم قبول آمد کنون

از برای نور تو ای رهنمون

در زمان آدم بجست از خوابگاه

دید حوا را عجب آن جایگاه

دست را در گردن او آورید

خونشان از هر دو دیده میچکید

از وصال یکدگر گریان شدند

زان فراق و زان بلا حیران شدند

کی بود تا جسم و جان در عین حال

از فراق آیند، در سوی وصال

یوسف گم گشته باز آید پدید

یک زمان این عین راز آید پدید

چون تو آوردی تو هم بیرون بری

بی چگونه آمدی، بی چون بری

هرچه کردی حاکمی و کارساز

کار این درویش را نیکو بساز

اول و آخر توئی در کلّ حال

پادشاه مطلقی و بی زوال

رایگانم آفریدی در جهان

رایگانم هم بیامرزی عیان