گنجور

 
عطار

داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی

غرقه شد در آب دریا ناگهی

دیدش از خشکی مگر مردی سره

گفت از سر برفکن آن توبره

گفت نیست آن توبره، ریش منست

نیست خود این ریش، تشویش منست

گفت احسنت اینت ریش و اینت کار

تو فروده اینت خواهد کشت زار

ای چو بز از ریش خود شرمیت نه

برگرفته ریش و آزرمیت نه

تا ترا نفسی و شیطانی بود

در تو فرعونی و هامانی بود

پشم درکش همچو موسی کون را

ریش گیر آنگاه این فرعون را

ریش این فرعون گیر و سخت دار

جنگ ریشاریش کن مردانه‌وار

پای درنه، ترک ریش خویش گیر

تا کیت زین ریش، ره در پیش گیر

گرچه از ریشت به جز تشویش نیست

یک دمت پروای ریش خویش نیست

در ره دین آن بود فرزانه‌ای

کو ندارد ریش خود را شانه‌ای

خویش را از ریش خود آگه کند

ریش را دستار خوان ره کند

نه به جز خونابه آبی یابد او

نه به جز از دل کبابی یابد او

گر بود گازر، نبیند آفتاب

ور بود دهقان، نیارد میغ آب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود به خوانش آزاده
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم