بخش ۱۳ - در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید
زهی کرده ز یارِخویش عزلت
کشیده هم بلا و رنج و محنت
توئی از یار خود دور اوفتاده
در این نظّاره معذور اوفتاده
توئی گمگشته از یعقوب ناگاه
فتاده در چَه درمانده در راه
توئی نور دو چشم وجان یعقوب
سیاهی را کجا آئی تو محبوب
توئی آن آفتاب سایه پرور
که دوری این زمان از هفت کشور
توئی آن ماه بدر چرخ گردان
که هستی همچو نورِ ماهِ تابان
توئی آن مشتری زهره دیدار
که جانانت بود اینجا خریدار
توئی آن ماه ملک حسن و خوبی
مرا از جان تو ستّارالعیوبی
سیاهی راکجا وصل تو شاید
که درچشم از سگی گم مینماید
سیاهی را کجا بس باشد ای جان
که میبیند جمال یار اعیان
سیاهی کی بیابد وصل شاهی
غباری کی بیابد اصل ماهی
مرا بی روی تو جان بر لب آمد
ز عشق تو شب و روزم تب آمد
مرا بی روی تو در خلوت دل
کجا باشد دو کونم نیز حاصل
ز عشقت سوختم ای جان کجائی
چنین پیدا چنین پنهان چرائی
ز عشقت سوختم ای جان جانم
توئی گفتار بیشک بر زبانمّ
ز عشقت سوختم بنمای دیدار
که در دردم میان خاک و خون خوار
ز عشقت پای از سر میندانم
دلم خون گشت دیگر میندانم
دلم خون گشت ای یوسف تو دانی
سزد گر تو مرا زین غم رهانی
ز عشقت یوسفا مهجور ماندم
عجب بر خاک و خون رنجور ماندم
دلم خون گشت اندر خاک افتاد
عجائب چون قلم در خاک افتاد
دلم خونست و خون ازدیده بارد
که از جان دولت او دوست دارد
دلم خونست و در اندوه مانده
بزیر بار غم چون کوه مانده
دلم خونست در اندوه و ماتم
دم آتش زند اینجا دمادم
چودیدم روی تو ای ماه خرگاه
شدی بر ملک مصر جان من شاه
کنون ملک دلم اینجا تو داری
که در گوش دلم تو گوشواری
کنون در مصر جان بر تخت خواهی
نشستن جان که بیشک پادشاهی
وصالت در درون جان عیان است
حجاب من کنون خلق جهان است
وصالت را طلب کردم بسی من
بسر بردم غمت رادر بسی من
وصالت را طلب کردم بناگاه
چو دیدم میشوم در سوی خرگاه
شبی دیدم جمالت آشکاره
بخواب و این چنین خلقان نظاره
شبی کز زلف توعالم چو شب بود
سر موئی نه طالب نی طلب بود
منت طالب بدم در پردهٔ راز
چنان کامروزت اینجادیدهام باز
در آن شب این چنین خلقان ستاده
همه دل برجمال تو نهاده
من بیچاره چون امروز نالان
بپایت درفتادم زار و حیران
زدم یک نعره و بیهوش گشتم
میان بیهُشی خامش گشتم
همه احوال تو دانسته ام باز
حجاب اکنون ز پیش من برانداز
حجاب از روی برگیر ای دلارام
که اینجاگه نمیگیرد دل آرام
حجاب از پیش برگیر ای سرافراز
مرادر قعر بحر حسنت انداز
حجاب از پیش برگیر ای مه تام
که رفتم این زمان هم ننگ و هم نام
حجاب از پیش برگیر ای دل و جان
که خواهم رفت از این دریای عمان
حجاب از پیش برگیر ای تو در اصل
نموده مر مرا اینجایگه وصل
حجاب از پیش برگیر ای تو دلدار
که خواهم شد نهان ای دوست تا کار
حجاب از پیش تن بردار و جان شو
مرا در دید جان عین العیان شو
حجاب از پیش تن بردار بی من
بخود کن راه چشم جانت روشن
حجاب از پیش تن بردار و بنگر
که دیدار تو میبینم سراسر
حجاب تو منم من را فکن زود
مرا کن یک زمان ای دوست خشنود
ز عشقت واله و شیدا شدستم
کنون از بیخودی رسوا شدستم
ز عشقت والهام چون چرخ گردان
مراتو بیش از این واله مگردان
وداعت میکنم ای پور یعقوب
توئی درجان دلها جمله محبوب
وداعت میکنم ای نور عالم
که خواهم گشت ناپیدا در این دم
وداعت میکنم ای ماه جانم
عجائب درنگر ای مهربانم
وداعت میکنم ای مخزن گنج
کشیدم وارهیدم از غم و رنج
کنون خواهم شدن تا نزد یوسف
ز حالش مانده یوسف در تاسّف
همی گفت و عجب در راز مانده
دو چشمش سوی او بُد باز مانده
بزد یک نعره و جان داد در حال
برست او آن زمان از قیل وز قال
چو زو شد جان جدا در پیش جانان
ز پیدائی بماند آن دوست پنهان
درآید یوسفش گریان و مدهوش
دلش مانندهٔ دیگی پر از جوش
سر و رویش چو بگرفت آن سرافراز
نهاد اندر میان دیده اش باز
برویش بوسهٔ داد آن خداوند
چه سود ای دوست چون جان رفت از بند
غریوی اوفتاد اندر خلایق
که مُرد آن اسودِ درویش عاشق
خلایق جملگی گریان بماندند
در آن راز عجب حیران بماندند
دریغ و آوخ از هر گوشه برخاست
نمیدانی که این راز هویداست
بفرمود آن زمان یوسف به مردم
که تا او را کنند از گوشهٔ گم
بشستند آن زمان درویش غمناک
نهادندش درون خاک نمناک
وصال دلبرش در پرده افتاد
نمود جسم در گم کرده افتاد
چو یوسف یافت آنجا پادشاهی
ز عین دوستی و نیکخواهی
شدی یوسف به خاک دوست هر روز
نشستی یک نفس بالین هر روز
ز درد عشق کردی گریه بسیار
یکی یارست اگرداری تو بس یار
ز درد عشق آگاهی نداری
چگویم چون تو دلخواهی نداری
ز درد عشق اگر جانت برآید
ترا هر روز یوسف بر سر آید
ز درد عشق جانت ماند اینجا
فتاده این زمان در رنج و سودا
ز درد عشق جان در جستجویست
بهر اسرار اندر گفتگویست
بدرد عشق اینجا مبتلائی
بر یوسف تو از بهر دوائی
دوای درد تو هم مرگ باشد
که اندر راه حق کل ترک باشد
دوای درد تو صبر است ای جان
که تا روزی ببینی روی جانان
دوای درد تو حاصل شود زود
عیان جان تو واصل شود زود
دوای درد از دلدار یابی
چو خود را این چنین افگار یابی
دوای درد او دارد دوا اوست
درون جان پاکت رهنما اوست
دوای درد بیشک درد باشد
کسی باید که مرد مرد باشد
دوای درد، درد آمد پدیدار
اگر هم مرد مرد آمد پدیدار
دلا چون خستهٔ درمان طلب کن
دوای درد از جانان طلب کن
چو داری درد درمانیت باشد
چو جانت هست جانانیت باشد
چو داری درد بی حد در دل و جان
دوای درد خود میجو ز جانان
چو درد تو دوادارد طلب کن
دوای درد جانان بوالعجب کن
چو دردت هست جانانت دوا است
که او مر انبیا را رهنما است
ترا اینجا یقین حاصل نباشد
ز دردت جان و دل واصل نباشد
ز وصلت درد باید بر دوایم
که تا گردی بذات حق تو قائم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری درباره عشق، دوری از محبوب و رنج و محنت ناشی از این جدایی است. شاعر با استفاده از تشبیهات مختلف، محبوب را به یعقوب و یوسف تشبیه میکند و از درد و اندوهی که از فراق او بر دل دارد، سخن میگوید. او جستجوی وصال محبوب را طلب میکند و در وصف احساساتش، از آتش عشق، گمگشتگی و نیاز به دیدار محبوب سخن میگوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها راه درمان درد عشق، وصال محبوب است و میخواهد که این وصال را به دست آورد.
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که از معشوقش دوری گزیده، زیرا او با این دوری، بلا، رنج و مشکلات را تجربه کرده است.
هوش مصنوعی: تو از محبوب خود دور هستی و در این تماشا معذور هستی.
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که مانند یعقوب، گم شدهای و ناگهان در میان مشکلات و سردرگمیها گرفتار شدهای.
هوش مصنوعی: تو روشنی چشمان و جان یعقوب هستی، پس کجا میتوانی به سیاهی نزدیک شوی، ای محبوب؟
هوش مصنوعی: تو آن خورشید روشنی هستی که در این زمان از هفت سرزمین دور شدهای و در سایهاش همه پرورش مییابند.
هوش مصنوعی: تو آن ماه کامل و درخشان هستی که همانند نوری تابان در آسمان میدرخشی.
هوش مصنوعی: تو همان کسی هستی که برای دیدار زهره در اینجا آمدهای و جانت به دنبال خرید اوست.
هوش مصنوعی: تو همان ماه زیبایی و خوبی هستی، و من از عمق وجودم از تو پنهانکاری و عیبپوشی را آموختهام.
هوش مصنوعی: جایی که سیاهی ممکن است به تو وصل شود، در چشمان کسی به اندازه یک سگ گم و ناخودآگاه به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ای جان، کجا میتوان سیاهی را تحمل کرد وقتی که زیبایی یار به وضوح دیده میشود؟
هوش مصنوعی: هر چیزی در جای خود قرار میگیرد و به اصل خود میرسد. تاریکی نمیتواند به دوستی با روشنی دست یابد و غبار نمیتواند به حقیقت ماهیت خویش پی ببرد.
هوش مصنوعی: عشق تو به قدر زیادی بر من سختی و رنج آورده که حالا دیگر نمیتوانم تحمل کنم. روز و شب در تب و تابی شدید هستم و جانم به لب آمده است.
هوش مصنوعی: بدون داشتن چهره و حضور تو، در دل من جایی برای آرامش نیست و حتی وجودم هم بیفایده است.
هوش مصنوعی: از عشق تو سوختم، ای جان! کجایی که هم اینقدر مشخص هستی و هم اینقدر پنهان؟ چرا اینطور هستی؟
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو سختیها را تحمل کردهام و تو تمام دنیا و روح من هستی. این صحبتها حقیقتاً از دل من میجوشد.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو آتش گرفتهام، ای کاش تو را ببینم؛ چون در میان درد و رنج، همچون خاک و خون در حال از بین رفتن هستم.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو نمیدانم که پایم اینجاست یا سرم، دلم پر از درد و غم شده و دیگر چیزی را نمیفهمم.
هوش مصنوعی: دل من از غم و اندوه به شدت ناراحت و آزرده شده است. ای یوسف، آیا درست است اگر تو با محبت خود مرا از این درد جدا کنی؟
هوش مصنوعی: در اثر عشق تو، همچون یوسف که از خانوادهاش جدا شد، من نیز تنها و دور افتاده ماندم. جالب اینجاست که در این حالت، بر خاک و خون، با دردی عمیق رنج میکشم.
هوش مصنوعی: دل من به شدت غمگین و پریشان شده و مانند قلمی که بر روی خاک بیفتد، دچار شگفتیها و دردهای مختلفی شده است.
هوش مصنوعی: دل من پر از غم است و اشک از چشمانم سرازیر میشود، زیرا او را با تمام وجودم دوست دارم.
هوش مصنوعی: دل من پر از اندوه و شکایت است و زیر بار غم به حالتی مثل کوه، سنگین و بیحرکت ماندهام.
هوش مصنوعی: قلبم پر از غم و ناراحتی است و در اینجا همچنان صدای آتش به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: وقتی که چهرهی تو را دیدم، ای ماه، در زمین مصر به زیباترین شکل ظاهر شدی و جان مرا مانند یک پادشاه شاد کردی.
هوش مصنوعی: حالا در دل من تو سلطنت میکنی، چرا که در گوش دلم تو همچون گوشوارهای هستی.
هوش مصنوعی: اکنون در مصر، جان تو بر تخت سلطنت خواهد نشست، چرا که بدون شک تو شایسته پادشاهی هستی.
هوش مصنوعی: محبت و ارتباط عمیق با معشوق در دل من آشکار است، ولی پردهای که مانع از مشاهده آن میشود، مردمِ دنیا هستند.
هوش مصنوعی: من بارها خواستم به وصال تو برسم و مدت زیادی را در غم تو سپری کردم.
هوش مصنوعی: در تلاش برای دستیابی به وصال و پیوستگی، ناگهان متوجه شدم که به سمت جایی میروم که گویا نشانی از عشق و دلخواهی در آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: یک شب چهره زیبایت را در خواب دیدم و اینگونه مردم به تماشا نشسته بودند.
هوش مصنوعی: شبی که زلف تو دنیا به تاریکی شب میماند، نه کسی چیزی میخواست و نه نیازی به طلب وجود داشت.
هوش مصنوعی: من به دنبال رضایت و خواستهات بودم و امروز به گونهای به حقیقت پی بردهام که رازهایم را کاملاً آشکار کردهام.
هوش مصنوعی: در آن شب، همه مردم به خاطر زیبایی تو ایستاده بودند و دلهایشان به تو معطوف شده بود.
هوش مصنوعی: من بیچاره امروز به پاهای تو افتادهام و به شدت نالان و گیج و سرگردان هستم.
هوش مصنوعی: یک فریاد بلند زدم و بیهوش شدم و در حالت بیهوشی، به سکوت فرو رفتم.
هوش مصنوعی: من تمام حالات تو را میدانم، اما حالا پرده را از جلوی چشمانم کنار بزن.
هوش مصنوعی: آرام جان، پردهای که بر چهرهات افتاده را کنار بزن، زیرا در این مکان دل ما آرام نمیگیرد.
هوش مصنوعی: حجاب را از چهرهام کنار بزن و زیباییات را در عمق وجود من بگذار.
هوش مصنوعی: ای زیبای کامل، پرده را کنار بزن، چرا که در این لحظه هم شرمندهام و هم مشهور.
هوش مصنوعی: ای دل و جان، پردهها و موانع را کنار بزن و بگذار که به سمت مقصد خود بروم؛ من میخواهم از این دریای وسیع و پرمخاطره عبور کنم.
هوش مصنوعی: حجاب و مانع را کنار بزن و به من نشان بده که در واقع من در اینجا به وصالت رسیدهام.
هوش مصنوعی: ای محبوب من، پردهها را کنار بزن تا من در پنهانی از تو قرار بگیرم و بتوانم به کار خود بپردازم.
هوش مصنوعی: پوشش را از روی خود کنار بزن و به من جان تازهای ببخش؛ در دید من مانند چیزی که به وضوح قابل مشاهده است، ظاهر شو.
هوش مصنوعی: پوشش را از خود دور کن و بدون من به درون خودت نگاهی بینداز تا چشمان جانت روشن شود.
هوش مصنوعی: حجاب را از روی بدن کنار بزن و ببین که من تمام وجودم را در دیدار تو میبینم.
هوش مصنوعی: ای دوست، حجاب تو من هستم، زود من را از این حالت رها کن و یک لحظه مرا خوشحال کن.
هوش مصنوعی: از عشق تو دیوانه و مجنون شدم، اکنون از شدت بیخودی رسوا و شرمندهام.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو، همچون چرخشی که دور خود میچرخد، مرا بیشتر از این مجذوب و حیران نکن.
هوش مصنوعی: من با شوق وداع میکنم، ای فرزند یعقوب؛ تو در دلها و جانها، محبوب همه هستی.
هوش مصنوعی: ای نور عالم، با تو وداع میگویم، زیرا در این لحظه میخواهم ناپدید شوم.
هوش مصنوعی: ای جان من، با تو خداحافظی میکنم؛ ای مهربان، به شگفتیها و زیباییها نگاه کن.
هوش مصنوعی: من از تو خداحافظی میکنم، ای گنجینهی ارزشمند. من بار غم و رنج را بر دوش نمیکشم و آن را رها کردهام.
هوش مصنوعی: حالا میخواهم به یوسف بروم و از وضعیت او خبر بگیرم، چون یوسف همچنان در اندوه و افسوس به سر میبرد.
هوش مصنوعی: او مدام صحبت میکرد و در حیرت بود که دو چشمش به سوی او خیره مانده است.
هوش مصنوعی: ناگهان فریادی کشید و جان خود را از دست داد، در آن لحظه که از حرفها و سخنان گوناگون رهایی یافت.
هوش مصنوعی: زمانی که جان از او جدا شد، در مقابل معشوق، آن دوست به خاطر ناپیداییاش در میان واقعیتها پنهان ماند.
هوش مصنوعی: یوسف او با حالتی گریان و گیج به خانه میآید، دلش مانند دیگی است که پر از آب جوش است.
هوش مصنوعی: وقتی چهرهاش تحت تاثیر قرار گرفت، نگاهش را به من دوخت و در دلش احساساتی زنده شد.
هوش مصنوعی: ای دوست، چه فایده دارد که به او بوسه بدهی، وقتی که جان از قید و بند رها شده است؟
هوش مصنوعی: خبر غمانگیزی به مردم رسید که آن درویش عاشق، که مانند شیر شجاع بود، فوت کرده است.
هوش مصنوعی: مردم همه به خاطر یک راز شگفتانگیز و شگفتانگیز در حال گریه و اندوه بودند و در انتقال این حالت حیران و متحیر مانده بودند.
هوش مصنوعی: افسوس و حسرت از هر سو به گوش میرسد؛ نمیدانی که این راز بهروشنی دیده میشود.
هوش مصنوعی: یوسف به مردم دستور داد که او را از گوشهای که پنهان شده به بیرون بیاورند.
هوش مصنوعی: در آن زمان، درویش غمگینی را شستشو کردند و او را در زمین مرطوب دفن کردند.
هوش مصنوعی: دیدار معشوقش به غفلت افتاد و وجودش در جستجوی آنچه گم کرده، سردرگم مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی یوسف در آنجا به مقام پادشاهی رسید، این نتیجه محبت و نیکخواهی بود که مردم نسبت به او داشتند.
هوش مصنوعی: تو هر روز مانند یوسف در کنار خاک دوست نشستهای و لحظهای در بالین او قرار میگیری.
هوش مصنوعی: از عشق و درد آن، بسیار گریه کردی. اگر یاری داری، این کافی است تا به خوشی بگذرانید.
هوش مصنوعی: از درد عشق خبر نداری، پس چگونه باید بگویم که تو هیچ آرزویی نداری؟
هوش مصنوعی: اگر از درد عشق به ستوه آمده باشی، هر روز به یاد یوسف، زیبایی و مهر بر سرت میآید.
هوش مصنوعی: به خاطر درد و رنج عشق، جانت در اینجا متوقف شده و اکنون در حال تحمل عذاب و نگرانی هستی.
هوش مصنوعی: عشق باعث شده که جان آدمی در جستجوی حقایق و رازها باشد و از این رو در حال گفتگو و تبادل نظر است.
هوش مصنوعی: در عشق، اینجا کسی بیمار است و دلیل آن تو هستی که برای درمانی آمدهای.
هوش مصنوعی: در مسیر حقیقت، تنها راه حل دردهای تو میتواند مرگ باشد، زیرا در این مسیر هر چیزی که به جز حقیقت است، باید کنار گذاشته شود.
هوش مصنوعی: برای رفع درد و رنج خود، ای عزیز، باید صبر کنی تا روزی به دیدار محبوبت برسی.
هوش مصنوعی: درمان درد تو به زودی مشخص خواهد شد و روح تو به زودی به کمال خواهد رسید.
هوش مصنوعی: اگر در دل خود درد و رنجی احساس کنی، به دنبال درمان آن باید از معشوق و محبت او یاری جویی، زیرا زمانی که خود را در چنین حالی مییابی، تنها عشق و محبت میتواند به تو تسلی بخشد.
هوش مصنوعی: درمان درد تو همان کسی است که درون جان پاکت باعث هدایت و روشنی میشود.
هوش مصنوعی: دردی که برای درمان درد دیگر استفاده میشود، خود نیز نوعی درد است. به این معنا که تنها کسی میتواند این کار را انجام دهد که دارای شجاعت و قدرت واقعی باشد.
هوش مصنوعی: درد، درمان را نمایان کرد، حتی اگر انسان هم مرده باشد، حقیقت نمایان میشود.
هوش مصنوعی: ای دل، وقتی که خسته و درماندهای، از محبوب خود را برای درمان دردهایت بخواه.
هوش مصنوعی: وقتی که دردی داری، درمان آن در دلت نهفته است و وجود تو، سرشار از عشق و معانی است.
هوش مصنوعی: وقتی که در دل و جانت دردی بینهایت داری، برای مداوای آن درد از محبوب خود کمک بگیر.
هوش مصنوعی: اگر درد تو بر من فشار میآورد، راهی برای تسکین آن بیاب و شگفتانگیز این است که درمان درد عاشق را هم باید جستجو کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که دردی داری، درمان جان تو در آن است، زیرا او راهنمای پیامبران است.
هوش مصنوعی: دوست عزیز، اگر در این مکان به دردت قطعاً پی نبری، نه جانم و نه دلم به حقیقت نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: از پیوندی که به تو دارم، باید به دردهایم رسیدگی کنم؛ زیرا تا زمانی که به ذات حق تو تکیه کنم، استوار خواهم بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.