بخش ۱۰۰ - در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید
دلا تا چند سر گردان شمعی
بمانده زار و سرگردان جمعی
همه ذرّات دل سوی تو دارند
بیک ره دیده در کوی تو دارند
چو تو ایشان همه در گفتگویند
عجایبتر ز تو در جستجویند
چو از دیدار تو بهره ندارند
بسوی سوختن بهره ندارند
چو وقت سوختن آید پدیدار
کسی کو شمع وصل آمد خریدار
بسوزد خویش چون پروانه اینجا
شود در هر زبان افسانه اینجا
بسوزاند وجود و بود گردد
چو منصور از یقین معبود گردد
تو ای دل چند از این گفتار گوئی
که درمیدان فتاده همچو گوئی
سخنها گفتی از درد دل خود
نبگشای یقین تو مشکل خود
اگرچه مشکلت اینجا گشادست
دلت درتنگنای دل فتادست
همه گفتار تو از بهر جسمست
که تا بیرون رود کو عین اسمست
اگر صورت نباشد حق بود پاک
ولی اسمست اینجا آب در خاک
چو گفتارست هم از باد و آتش
گهی درناخوشی گاهی بود خویش
حجابت آتش و آبست و بادست
که درمال التّراب اینجا فتادست
همه گویا ز بهر صورت آمد
از آن پس دیدن منصورت آمد
اگر صورت نبودی بس نبودی
که از حق گفتی و از حق شنودی
اگر صورت نبودی اندر اینجا
که بود از وی شدی یکباره پیدا
اگر صورت نبودی با معانی
نمودی راز امر کن فکانی
که دانستی که بودی این چگوئی
چو یار اینجاست پس دیگر چه جوئی
چویار اینجاست دیدارت نموده
ابا تو گفته و از تو شنوده
چو یار اینجاست پس اینجا چه جوئی
سخن از رفتن صورت چگوئی
چو دل اینجاست ای دل راز گفتی
باسرار دگر سرّ بازگفتی
چو یار اینجاست هر چیزی که گوید
شوی تا درد تو درمان بجوید
چو یار اینجاست کلّی درگرفته
حقیقت شیب و بام و در گرفته
تو غافل این چنین مانده بخود باز
نظر کن یک زمان در سوی خود باز
که جانانت چنین در بود مانده
زیانت در پی این سود مانده
زیان صورت کل ازمیان شد
یقین بیشک صور با جان جان شد
چو صورت رفت جان شد دید جانان
نظر کن این زمان خورشید تابان
ترا خورشید چون همسایه باشد
چرا میلت بسوی سایه باشد
همه میل تو سوی سایه افتاد
از آنی مانده سرگردان تو چون باد
سوی تاریکنای این جزیره
بماندستی چو بز اندر خطیره
گهی اندر گمان و گه یقینی
گهی تو پس رو و گه پیش بینی
گهی در عقل و گه عشّاق باشی
گهی اندر دوئی گه طاق باشی
از آن دم دم زدی چه مغز و چه پوست
بیکباره برِ عاشق همه اوست
سخن در اصل و فرع اینجا یکی گفت
بد خود بُد خود بخود حق بیشکی گفت
همه او کرد گفتار از بد ونیک
حقیقت آب خوش آورد در دیگ
هر آن چیزی که خواهی پخته گردان
بمعیار خرد خود سخته گردان
سخن از پختگی گو نِیْ ز خامی
اگرچه پخته و هم ناتمامی
سخن از پختگی و پخته بشنفت
که مرد پخته هم از پختگی گفت
ولی گنجشک باشد طعمهٔ باز
کجا عصفور باشد همچو شهباز
سخن از درد میآید دمادم
که آدم بود صاحب درد آن دم
چو آدم صاحب آن درد آمد
حقیقت از دم حق فرد آمد
از آن دم فرد آمد آدمِ پاک
نمود خویشتن از عالم خاک
همان دم را طلب میکرد اینجا
غم دلدار خود میخورد اینجا
از آن دم آدم اینجا دیدخود دید
اگرچه عاقبت هم نیک و بد دید
چو آدم فرد آمد از دم دوست
در آخر گشت اینجا همدم دوست
طلب میکرد تا مطلوب خود یافت
در آخر بیشکی محبوب خود یافت
هر آن کو همچو آدم فرد باشد
چوآدم صاحب این درد باشد
طلبکار آید و دلدار جوید
در اینجاگه وصال یار جوید
بِجِدّ هر کو طلبکارست بر یار
بیابد عاقبت دیدار دلدار
طلب کن ای دل اینجا عین آدم
که همچون آدمی از عین آن دم
تو گرچه عین دید آدمی تو
حقیقت بیشکی هم ز آن دمی تو
از آن دم آمدی بیرون در این دم
که همچون آدمی از عین آن آدم
از آن دم آمدی دمهای بیچون
که بی یاری در اینجا بیچه و چون
از آن دم یافتی راز معانی
بگفتی فاش اسرار نهانی
از آن دم میزنی دم در حقیقت
که بیرون آئی از عین طبیعت
از آن دم میدمی اندر جهان تو
که آن دم یافتی خود رایگان تو
از آن دم میزنی در پیش هر کس
که همچون دیگران نادیدهٔ بس
از آندم میزنی مانند گردون
که در یکی فنائی بیچه و چون
از آن دم میزنی دائم دمادم
که اینجا کس ندید آندم جز آدم
از آن دم میزنی اعیان یا هو
از آن دم میزنی این راز میگو
دمی داری که سرّ لامکانست
درون دم نموده جان جانست
دمی داری از آن دم در خدائی
از آن کردی تو از صورت جدائی
بگوید آنچه کس را نیست زهره
دهد مر سالکان را جمله بهره
بگوید راز جانان پیش جانان
بجز این ذرّهها خورشید تابان
شود بس درکشد جمله سوی خود
که تا پیدا نماید نیک با بد
عقول جملگی گرداند او پاک
براندازد حجاب هستی خاک
همه خورشید گرداند بیک ره
کند مر ذرّهٔ زین راز آگه
اناالحق گوید و باطل نماید
شود سالک به جز واصل نماید
اناالحق گوید وباشد یقین حق
همه ذرّات از این گویند صدّق
اناالحق گوید و دلدار گردد
بکلّی او وجود یارگردد
اناالحق گوید و بنماید او راز
چو مردان گردد او اینجای جانباز
اناالحق گوید و خود را بسوزد
بنور عشق کلّی برفروزد
اناالحق گوید و آید بدریا
رساند ذرّهها را بر ثریّا
ندیدم صاحب دردی چنین من
که باشد او در این عین الیقین من
هر آنکو در یقین زد یک دو گامی
چو منصور او حقیقت برد نامی
ببر نامی اگر این درد داری
چو مردان گر تو ذات فرد داری
ببر نامی تو برمانند منصور
شو اندر جزو و کل پیوسته مشهور
ببر نامی تو بر مانند عطّار
که گشتست از وجود خویش بیزار
وجود خود بیک ره برفکندست
نه همچون دیگران روحی زندمست
مرا هم درد و درمانست با هم
مرا هم جان جانانست با هم
مرا جانانه رخ بنموده اینجا
دَرِ مَنْ هم بخود بگشوده اینجا
چو من گم کردهٔ خود باز دیدم
نظر کردم درون و راز دیدم
بدیدم یار خود بی دید اغیار
هر آن کو یار جوید نیست خود یار
حقیقت یار در من ناپدیدست
مرا اسمی دراین گفت و شنیدست
ز گفتارم نظر کن ای خردمند
که ماندستی چو مرغی اندر این بند
گرفتار قفس گر راز بیند
بگاهی کز قفس در باز بیند
قفس در بسته تو در وی جهانی
بمانده زار در عین جهانی
چو استاد ازل در بر گُشاید
نمود مرغ جان پر برگُشاید
در آن دم چون برون او مرغ از دام
که یکی شد مراو را عین مادام
برون رو ای دل از دام هوایت
زمانی خوش ببر اندر هوایت
تو در بند قفس تا چند باشی
بگو تاخود یکی در بند باشی
قفس بگشای کاین بیچاره پر باز
بسوی آشیانت ره ببر باز
چو سوی آشیانِ خود رسیدی
همان انگار کاین دامت ندیدی
در آن دم گر شوی عین فنا تو
ازل را با ابد یابی بقا تو
در آن دم گر شوی از خواب بیدار
نه جان بینی نه عقل و خواب و پندار
در آن دم گر نبینی بیشکی تو
یقین باشی یکی اندر یکی تو
در آن دم هرچه یابی یار یابی
همه بیزحمت اغیار یابی
در آن دم آنچه جستی آن تو باشی
حقیقت جملهٔ جانان تو باشی
در آن دم یار بین و هیچ منگر
بجز دیدار بیچون هیچ منگر
خدابین باش اگر صاحب کمالی
بجز او منگر اندر هیچ حالی
خدابین باش و راز عاشقان باش
حقیقت برتر از هر دو جهان باش
خدابین باش و صورت برفکن تو
نظر کن در نمود جان و تن تو
چو بنماید جمال یار دیدار
چو یک ارزن نماید هفت پرگار
چو بنماید جمالِ یار بودت
نماید ذرّهٔ بود وجودت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به جستجوی حقیقت و ارتباط با معشوق میپردازد. شاعر به توصیف حالت دل میپردازد که در عشق معشوق سرگردان و مشتاق است. او میگوید که دل همواره به سوی معشوق تمایل دارد و در جستجوی اوست. شاعر از سوختن به عشق و تلاش برای درک حقیقت صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که داشتن ظواهر و اشکال جانی، نمیتواند از حقیقت وجودی انسان کم کند.
شاعر همچنین به مفهوم انسان اولیه (آدم) و جستجوی محبوب در دل توجه میکند و میگوید که حقیقت اصلی در درون هر انسانی نهفته است. با تأکید بر شناخت خود و دوری از ظواهر، او خواهان تجربهای عمیق از عشق و وصال است.
در نهایت، شاعر به آگاهی از ذات خداوند و عشق به او اشاره میکند و این عشق را برتر از هر چیز دیگر میداند. تکیهگاه اصلی شعر بر جستجوی عاشقانه، خودشناسی و یکدلی با حقیقت نهفته در هستی است.
هوش مصنوعی: ای دل، تا چه زمانی همچنان بیهدف و آشفته بمانی، مانند شمعی که در دور خود نهتنها میسوزد، بلکه در عذاب و بلاتکلیفی نیز به سر میبرد.
هوش مصنوعی: تمام وجود و جان آدمی به سمت تو جلب شده است و همه نگاهها به راهی که به تو میرسد، معطوف شده است.
هوش مصنوعی: به افرادی که در اطراف تو هستند، سخنان جالب و شگفتانگیزی دارند، ولی جستوجوی آنها برای کشف و درک تو بسیار بیشتر از آن است.
هوش مصنوعی: وقتی نمیتوانند از دیدار تو لذت ببرند، دیگر چه سودی از سوختن و درد کشیدن دارند؟
هوش مصنوعی: هرگاه زمان جدایی و درد آغاز شود، آن کس که برای وصال محبوب اهمیت قائل است، خود را نشان میدهد و به دنبال شمع وصال میگردد.
هوش مصنوعی: هر که در این مکان بیافتد، مانند پروانه به عشق میسوزد و در هر زبانی داستان و قصهای از او نقل میشود.
هوش مصنوعی: وجود انسان را آتش میزند و او را به مقام یقین میرساند، همانطور که منصور از یقین به خدا رسید.
هوش مصنوعی: ای دل، چرا مدام از این موضوعات صحبت میکنی، در حالی که خودت در میدانی که پر از چالشهاست، مثل کسی به نظر میرسی که در حال مبارزه است؟
هوش مصنوعی: تو درباره درد و دل خود صحبت کردی، اما روشن است که مشکل تو همچنان پیچیده و حل نشده باقی مانده است.
هوش مصنوعی: اگرچه مشکل تو اینجا حل شده است، اما دل تو هنوز در تنگنا و اضطراب گرفتار مانده است.
هوش مصنوعی: همه صحبتها و سخنان تو به خاطر جسم و وجود توست، که وقتی از بین برود، به کجا میرود که خود آن وجود و نامش است.
هوش مصنوعی: اگر جسمی وجود نداشته باشد، حقیقت کاملاً خالص و بینقص است، اما در اینجا تنها نام و اصطلاح است که مانند آب در خاکی گم شده است.
هوش مصنوعی: گفتار انسان مانند ترکیبی از باد و آتش است؛ گاهی میتواند خوشایند باشد و گاهی نیز ناخوشایند.
هوش مصنوعی: حجاب تو ترکیبی از آتش و آب و باد است که در معرض خاک اینجا قرار دارد.
هوش مصنوعی: همه برای ظاهر و زیبایی آمدند، اما بعد از آن، موفق به دیدن حقیقت و زیبایی واقعی شدند.
هوش مصنوعی: اگر وجود ظاهری نداشتی، هیچ چیز نمیتوانستی بگویی یا بشنوی درباره ی حقیقت.
هوش مصنوعی: اگر چهرهای وجود نداشت، در این جهان چه میشد؟ آن وقت به یک باره از او نمایان میشدی.
هوش مصنوعی: اگر شکل و ظاهری نبود، نمیتوانستی مفاهیم را منتقل کنی و رازهایی را در مورد خلقت و وجود بیان کنی.
هوش مصنوعی: اگر میدانی که من هستم، پس چه نیازی به جستجوی بیشتر داری وقتی که یار اینجاست؟
هوش مصنوعی: چون یاری در اینجا حضور دارد، با تو ملاقات کرده و از تو صحبت شنیده است.
هوش مصنوعی: وقتی که محبوب در اینجا حضور دارد، چرا باید دربارهی رفتن صحبت کنیم؟ اصلاً صحبت از جدایی چه معنایی دارد؟
هوش مصنوعی: وقتی که دل در اینجا حضور دارد، ای دل، راز و رمزهایی را که در دل داری، با دیگر اسرار بازگو کردی.
هوش مصنوعی: وقتی یار در اینجا حضور دارد، هر چیزی که بگوید را بپذیر، تا درد و مشکل تو برطرف شود.
هوش مصنوعی: وقتی دوست نزدیکم در اینجا حضور دارد، تمام واقعیتها از جمله نشیبها و بلندیها را به خوبی درک کردهام.
هوش مصنوعی: تو در غفلت هستی و به خودت توجه نمیکنی، لحظهای به درون خودت نگاه کن.
هوش مصنوعی: جان شما در این وضعیت باقی مانده و از آسیبها دور نشده، به خاطر این که به دنبال منفعتی هستید.
هوش مصنوعی: ضرر کلی از میان رفته است، بدون شک، صورتها با جان ارتباطی عمیق دارند.
هوش مصنوعی: وقتی که ظاهر از بین رفت، جان باقی مانده و اکنون نگاهی به محبوب بینداز که همچون خورشید درخشانی است.
هوش مصنوعی: اگر خورشید برای تو چون همسایهای نزدیک باشد، پس چرا تمایل تو به سمت سایه است؟
هوش مصنوعی: همه به سمت خواستهها و جاذبههای تو جذب شدهاند، اما تو مانند بادی سرگردان و بیهدف ماندهای.
هوش مصنوعی: در دل تاریکی این جزیره جا ماندهای، مانند بز که در مرتع بیبرگی سرگردان است.
هوش مصنوعی: گاهی در حالتی هستی که چیزی را فقط در خیال میپروری و گاهی به یقین به چیزی معتقدی. گاهی هم به گذشته نگاه میکنی و گاهی به آینده پیشبینی میکنی.
هوش مصنوعی: گاهی در حالتی از خرد و تفکر هستی و گاهی در عشق و شور و هیجان. گاهی در دوئیت و جدایی به سر میبری و گاهی هم در آرامش و وحدت.
هوش مصنوعی: در آن لحظهای که زنگ و صدا به گوش رسید، تمام ویژگیها و جذابیتهای عشق، فقط به سوی عاشق متمرکز شد.
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که در اصل و جزئیات موضوع، هیچ تفاوتی وجود ندارد. اگر کسی حرفی نادرست بزند، این نادرستی به خود او برمیگردد و در نهایت حقیقت خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که او انجام داد، چه خوب و چه بد، در نهایت به حقیقتی میانجامد که مانند آبی است که در دیگ میجوشد.
هوش مصنوعی: هر چیزی که میخواهی، باید به اندازهی عقل و خرد خود آن را آماده کنی و پرورده سازي.
هوش مصنوعی: بگو از تجربه و بلوغ حرف بزن، نه از ناپختگی. هرچند ممکن است به نظر برسد که آدم پختهای هستی، اما هنوز هم نواقصی در کارهایت وجود دارد.
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که وقتی فردی به بلوغ و تجربه میرسد، درباره پختگی و تجربههایش صحبت میکند و مردی که خود پخته و با تجربه است نیز به این موضوع اشاره دارد. به عبارت دیگر، افراد با تجربه معمولاً در مورد درکها و تجربیات خود گفتگو میکنند.
هوش مصنوعی: گنجشک طعمهٔ باز است، اما جغد کجا میتواند مانند شاهباز باشد؟
هوش مصنوعی: کسی که دچار درد و رنج است، همیشه در صحبتهایش نشان از آن درد دارد. سخن او از دردی میآید که در وجودش احساس میکند و این درد بخشی از هویت او شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که آدم برای تحمل آن درد به وجود آمد، حقیقت از نفس خدا به وجود آمد.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که فرد آمد، آدمی پاک و خالص ظهور کرد و به واسطه او، خود را از دنیای مادی و خاکی رها ساخت.
هوش مصنوعی: در این لحظه، دل من به شدت دلتنگی و غم عاشق خود را احساس میکند و همین احساس را در اینجا تجربه میکند.
هوش مصنوعی: از زمانی که آدم به این دنیا آمد، خودش را شناخت، هرچند در نهایت همه چیز را، چه خوب و چه بد، فهمید.
هوش مصنوعی: زمانی که انسان از نفس دوست به وجود آمد، در نهایت در این دنیا همدم دوست شد.
هوش مصنوعی: او به دنبال چیزی بود و در نهایت، آنچه را که میخواست، پیدا کرد و در پایان، محبوب واقعیاش را یافت.
هوش مصنوعی: هر کسی که مانند آدم فرد باشد و از دردهای او آگاه باشد، مانند او میتواند احساس کند و درک کند.
هوش مصنوعی: در این مکان، کسی که خواستار عشق است میآید و در جستوجوی محبوب خود به سر میبرد.
هوش مصنوعی: هر شخصی که بهطور جدی دنبال معشوقش باشد، در نهایت به او خواهد رسید و دیدار معشوق را تجربه خواهد کرد.
هوش مصنوعی: ای دل، بخواه اینجا مانند آدم، زیرا به گونهای از حقیقت آدمی در اینجا وجود دارد.
هوش مصنوعی: هرچند تو شباهتهای انسانی داری، اما حقیقتی که در وجودت نهفته است فراتر از این ظواهر است.
هوش مصنوعی: زمانی که تو از درون خود بیرون آمدی، شبیه به انسانی بودی که از وجود خود خارج شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که تو قدم به این دنیا گذاشتی، به طور طبیعی بیهوده و بدون هرگونه یاری، در اینجا ظاهر شدی و مانند یک موجود بیهدف به نظر میرسی.
هوش مصنوعی: از آن لحظه که حقایق معنایی را دریافتی، رازهای پنهان را به طور آشکار بیان کردی.
هوش مصنوعی: وقتی که به حقیقت نزدیک میشوی و آن را مورد تأمل قرار میدهی، از دنیای ظاهری و مادی جدا میشوی و به درک عمیقتری میرسی.
هوش مصنوعی: از لحظهای که در این دنیا به وجود آمدی، تو به آزادی خود پی بردی و از آن زمان به بعد زندگی را ادامه دادی.
هوش مصنوعی: وقتی که در حضور هر کسی صحبت میکنی، مثل دیگران که نادیده میگیرند، خودت را به نمایش میگذاری.
هوش مصنوعی: شما همچون گردونهای در حال چرخیدن هستید و در یک ناپدیدی غرق شدهاید.
هوش مصنوعی: همواره از آن لحظه سخن میگویی که اینجا جز انسانی دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: از زمانی که تو به صحبت کردن شروع کردهای، به نظر میرسد که خبرهایی از امور مهم یا رازهایی در میان باشد.
هوش مصنوعی: لحظهای داری که در آن، راز بیمکانی نهفته است و در آن لحظه، جان واقعی تو آشکار میشود.
هوش مصنوعی: لحظهای از آن لحظهای که در خداوندی میکنی، تو از شکل ظاهری خود فاصله گرفتهای.
هوش مصنوعی: بگویید هر چیزی که کسی جرأت بیان آن را ندارد، تا سالکان را به بهرهمندی از آن توشهدار کند.
هوش مصنوعی: راز دل را به معشوق بگوید، جز این ذرات کوچک، خورشید تابان.
هوش مصنوعی: همه چیز به سوی خود میکشد تا بتواند نیک و بد را بهتر بشناسد.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که او (خدا یا یک نیروی برتر) تمامی عقلها را تحت تأثیر قرار میدهد و پردههای نشانی از وجود مادی را کنار میزند. بدین ترتیب، واقعیات معنوی و ماورایی را نمایان میکند و به افراد این امکان را میدهد که فراتر از دنیای مادی را ببینند.
هوش مصنوعی: همه خورشیدها در یک مسیر حرکت میکنند و هر ذرهای از این راز مطلع است.
هوش مصنوعی: او میگوید که حقیقت را بیان میکند، اما در عمل به باطل میانجامد. در این میان، سالک به انسانی کامل و حقیقی تبدیل میشود و به مقامات بالای معنوی میرسد.
هوش مصنوعی: حق میگوید و این امر به یقین درستی را در همه ذرات وجود دارد، که این حقیقت را تصدیق میکنند.
هوش مصنوعی: او با گفتن "من حق هستم" دلدار میشود و تمام وجودش به عشق یار پر میشود.
هوش مصنوعی: او میگوید "من حق هستم" و راز را نشان میدهد، وقتی که مردانگی به اوج برسد، او به اینجا میآید و از خود جانفشانی میکند.
هوش مصنوعی: او به حقیقت حقانیت خود را میگوید و با شعلهی عشق عظیم، خود را به آتش میکشد و میدرخشد.
هوش مصنوعی: او به حقیقت میگوید و میآید و ذرات را به سوی ستارهها میبرد.
هوش مصنوعی: من هرگز شخصی را مانند او که دردی به این شدت دارد، ندیدهام. او در این حالت یقین و حقایق عینی زندگیاش، به طور خاص و عمیق احساس میکند.
هوش مصنوعی: هر کس که با یقین و اطمینان به جلو برود، مثل منصور که به حقیقت دست یافت، به نتایج و موفقیتهای بزرگ خواهد رسید.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی این درد را تحمل کنی، مانند مردان رفتار کن و اگر شخصیت تو منحصر به فرد است، باید با شجاعت و اراده به جلو بروی.
هوش مصنوعی: تو نیز همچون منصور، با افتخار در زندگی و در میان جامعهات شناخته شده باش. بهگونهای رفتار کن که هم در جزئیات زندگی و هم در کل وجودت، مشهور و محبوب باشی.
هوش مصنوعی: به مانند عطّار، تو نیز باید نامی بزرگ و ماندگار را به جا بگذاری. او از وجود خودش کنارهگیری کرده است و به معنای عمیقتری رسیده است.
هوش مصنوعی: وجود من به راهی میرود که متفاوت از دیگران است؛ من فقط یک روح بیهدف نیستم.
هوش مصنوعی: من هم درد دارم و هم راه حل آن درد، همچنین برای من جان من به تپش اصلی دل من وابسته است.
هوش مصنوعی: عشق بینظیری در اینجا جلوهگر شده و در دل من نیز دروازهای برای ورود او باز شده است.
هوش مصنوعی: وقتی که خود را گم کرده یافتم، به درون خود نگریستم و رازهایی را کشف کردم.
هوش مصنوعی: دیدم که یارم را بدون حضور دیگران ملاقات کردم. هر کسی که به دنبال یار خود باشد، در واقع خود را نمییابد.
هوش مصنوعی: وجود واقعی و عمیق یار در درون من پنهان است و من فقط در این گفتوگو، نامی از او را شنیدهام.
هوش مصنوعی: به من گوش کن ای اندیشمند، که تو همچون پرندهای در این قید و بند باقی ماندهای.
هوش مصنوعی: اگر کسی در قفس زندانی باشد و به حقایق عمیق زندگی پی ببرد، روزی خواهد رسید که از قفس رها خواهد شد و دنیای آزاد را مشاهده خواهد کرد.
هوش مصنوعی: تو در قفسی بسته و گرفتار هستی، اما آن قفس حاوی دنیایی است که هنوز در آن زندگی وجود دارد و تو در برابر آن دنیای وسیع ناتوان و زار به نظر میرسی.
هوش مصنوعی: زمانی که معلم ازلی در آغوش میگیرد، پرندهی جان نیز بالهای خود را میگشاید.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که پرنده از دام آزاد شد، من نیز مانند او از قید و بند رها شدم.
هوش مصنوعی: ای دل، از تله و دام عشق تو بیرون بیا و زمانی خوش را با خود ببر و در دل خود نگهدار.
هوش مصنوعی: تو تا چه زمانی در این قفس خواهی بود؟ بگو تا خودت هم در قفسی گرفتار شوی.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر از کسی میخواهد که درهای قفس را باز کند تا پرندهی ناتوان بتواند به سوی آشیانهاش پرواز کند. این درخواست نشاندهندهی امید و آرزوی آزادی و بازگشت به خانه است.
هوش مصنوعی: وقتی به خانهات رسیدی، گویی که این پرنده را هرگز ندیدهای.
هوش مصنوعی: در آن لحظه که به درجهای از عدم و فنا دست یابی، میتوانی جاودانگی را در پیوند ازلی و ابدی تجربه کنی.
هوش مصنوعی: در آن لحظه اگر از خواب بیدار شوی، نه حیات را حس میکنی، نه فکر و نه خواب و خیال.
هوش مصنوعی: اگر در آن لحظه چیزی را نبینی، بیتردید میدانی که در حقیقت همه چیز همراه و در هم تنیده است.
هوش مصنوعی: در آن لحظه هر چه که پیدا کنی، دوستان نزدیکتری را پیدا میکنی و بهراستی از زحمات دیگران بینیازی.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، هر چیزی که به دنبالش هستی، همان تویی و حقیقت وجودیات به همین بستگی دارد.
هوش مصنوعی: در آن لحظه تنها به دیدار یار نگاه کن و به چیز دیگری توجه نداشته باش. هیچ چیز را جز آن دیدار فراموش کن.
هوش مصنوعی: به خداوند نگاه کن و به او توجه داشته باش، اگر به کمال و فضیلت رسیدی، به هیچ چیز دیگر در هیچ حالتی ننگر.
هوش مصنوعی: به خدای خود نگاه کن و به رازهای عاشقان پی ببر. حقیقتی را جستجو کن که فراتر از همه این دنیاهاست.
هوش مصنوعی: به خداوند توجه کن و به ظاهر خود نپرداز، بلکه به روح و وجود درونیات نگاه کن.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی محبوب ظاهر میشود، دیدار با او به اندازه یک دانه ارزن میارزد، در حالی که هفت پرگار دیگر هیچ اهمیتی ندارند.
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی محبوب ظاهر میشود، وجود تو نیز به مانند ذرهای از آن جمال نمایان میگردد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.