گنجور

(۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش ششم
 

شنیدم من که عزرائیل جانسوز

در ایوان سلیمان رفت یک روز

جوانی دید پیش او نشسته

نظر بگشاد بر رویش فرشته

چو او را دید از پیشش بدر شد

جوان از بیمِ او زیر و زبر شد

سلیمان را چنین گفت آن جوان زود

که فرمان ده که تا میغ این زمان زود

مرا زین جایگه جائی برد دور

که گشتم از نهیب مرگ رنجور

سلیمان گفت تا میغ آن زمانش

ببرد از پارس تا هندوستانش

چو یک روزی به سر آمد ازین راز

به پیش تخت عزرائیل شد باز

سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز

چرا کردی نظر سوی جوان تیز

جوابش داد عزرائیل آنگاه

که فرمانم چنین آمد ز درگاه

که او را تا سه روز از راه برگیر

به هندستانش جان ناگاه برگیر

چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز

کز اینجا چون رود آنجا به سه روز

چو میغ آورد تا هندوستانش

شدم آنجا و کردم قبض جانش

مدامت این حکایت حسب حال است

که از حکم ازل گشتن محال است

چه برخیزد ز تدبیری که کردند

که ناکام است تقدیری که کردند

تو اندر نقطهٔ تقدیر اول

نگه می‌کن مشو در کار احول

چو کار او نه چون کار تو آید

گلی گر بشکفد خار تو آید

چو مشکر بود هر کو در دوئی بود

بلای من منی بود و توئی بود

چو برخیزد دو بودن ازمیان راست

یکی گردد بهم این خواست و آن خواست

ز هر مژه اگر صد خون گشائی

فرو بستند چشمت، چون گشائی؟

چو دستت بسته‌اند ای خسته آخر

چه بگشاید ز دست بسته آخر؟

گرفته درد دین اهل خرد را

میان جادوی خواهی تو خود را

همه اجزای عالم اهل دردند

سر افشانان میدان نبردند

تو یک دم درد دین داری؟ نداری

بجز سودای بیکاری نداری

اگر یک ذره درد دین بدانی

بمیری ز آرزوی زندگانی

ولیکن بر جگر ناخورده تیغی

نه هرگز درد دانی نه دریغی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

مولوی هم در مثنوی همین حکایت را آورده، این که می‏گوید سلیمان به ابر دستور داد مرد را از «فارس» به هندوستان ببرد به این دلیل است که قدما «تخت جمشید» را «تخت سلیمان» می‏دانستند و از این جهت فارس را تختگاه و «ملک» سلیمان می‏شمردند (حاشیۀ دوم این غزل حافظ را ببینید). حتی گاهی سلیمان را همان جمشید می‏دانستند به عنوان نمونه به این بیت عبدالواسع جبلی از این قصیده توجه کنید:

بادی چنان که غاشیۀ تو کشد فلک
دایم چنان که باد همی تخت جم کشید!

کانال رسمی گنجور در تلگرام