گنجور

 
عطار

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد

زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد

در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم

دیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد

چون باد بسی داشت سر زلف تو در سر

از فرق همه تخت‌نشینان کله افتاد

سرسبزی گلگون رخت را که بدیدم

چون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد

که کرد ز عشق رخ تو توبه زمانی

کز شومی آن توبه نه در صد گنه افتاد

حقا که اگر تا که جهان بود به خوبیت

بر جملهٔ خوبان جهان پادشه افتاد

تا پادشاه جملهٔ خوبان شده‌ای تو

بس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد

چون بوسه ستانم ز لبت چون مترصد

با تیر و کمان چشم تو در پیشگه افتاد

از عمد سر چاه زنخدان بنپوشید

تا یوسف گم گشته درآمد به چه افتاد

شهباز دلم زان چه سیمین نرهد زانک

در خانهٔ مات است که این بار شه افتاد

جانا دل عطار که دور از تو فتادست

هرگز که بداند که چگونه تبه افتاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غزل شمارهٔ ۱۵۰ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
فروغی بسطامی

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد

از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد

من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش

هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد

گردید امید دلم از ذوق فراموش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه