گنجور

شمارهٔ ۳۵۱ - کیسه‌ای به حکیم وعده کرده‌اند آن را با کاردی طلب می‌کند

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » مقطعات
 

ای کمال زمان بیا و ببین

که ز عشقت چگونه می‌سوزم

با بهار رخت تواند گفت

شب یلداکه روز نوروزم

در فراق رخ چو خورشیدت

روشنایی نمی‌دهد روزم

کیسه‌ای دادیم در این شبها

که همی وام صحبت اندوزم

روزها رفت و من نمی‌دانم

که بر آن کیسه کیسه‌ای دوزم

یارب از کاردی بود با آن

که بدان کین دشمنان توزم

سر چو سرو از نشاط بفرازم

رخ ز شادی چو گل برافروزم

وگر این کار هست بیهوده

تن زن آنگاه کاسهٔ یوزم

سایه بر کار این سخن مفکن

زانکه چون سایه بر تو آموزم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام