گنجور

 
انوری

یک چند روزگار نه از راه مکرمت

بر ما دری ز نعمت گیتی گشاده بود

چون چیز اندکی به هم افتاد باز برد

گفتی که نزد ما به امانت نهاده بود

وامروز هرکه گویدم آن نیم ثروتی

کز مادر زمانه به تدریج زاده بود

چون با تو نیست گویمش آن بازخواست زود

گویی دهنده از سر جودی نداده بود

گردون چو سگ به فضلهٔ خود بازگشت کرد

بیچاره او که کارش با این فتاده بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود

گوشی در بهشت برویم گشاده بود

تا تو ز در درآنی و مجلس دهی فروغ

شب نا بروز شمع به پا ایستاده بود

ساقی به یاد روی توام هر قدح که داد

[...]

امیرعلیشیر نوایی

در دست پیر میکده گلرنگ باده بود

یا عکس روی مغبچه در می فتاده بود

رفتم به دیر و شوکت رندان بساحتش

از هر چه در خیال درآید زیاده بود

پیر مغان نشسته به صد حشمت و جلال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه